Tuesday, January 31, 2012

ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم

ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم
گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها
صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم .

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
...
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش «دل و جان» کشیده ام

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سر و سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال، هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت «مهمان» کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است «شهریار»
پای قناعتی که به دامان کشیده ام

شهریار

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟
گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت
...
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کِلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه ی رهن خانه ی خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنار داشت

چشم «حافظ» زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت

شرط عاشق نيست با يك دل دو دلبرداشتن

شرط عاشق نيست با يك دل دو دلبرداشتن
يا زجانان يا زجان بايد كه دل برداشتن

قاآنی

Monday, January 30, 2012

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید
آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید
آن درد که در میکده او به سفالی ست
... لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید
خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
آن کس که سدش بنده زرین کمر آید
در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید
گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
آن وقت که آواز خروس سحر آید
گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

Sunday, January 29, 2012

حاجت نبود مستی ما را به شراب

حاجت نبود مستی ما را به شراب
یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب

بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی
شوریده و مستیم چو مستان خراب

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم...

این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
...
تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
... من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!
... صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!
همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
منم تمام افق را به رنج گرديده‌،
منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌
منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌
به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌
من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد
محمد کاظم کاظمی

طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟

 




























































گر به دولت برسی مست نگردی مردی!


گر به دولت برسی مست نگردی مردی!
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی!
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند!
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی!

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت
بر آتش غم خنده‌زنان شاد بسوخت
من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق
ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت

اوحدی

Saturday, January 28, 2012

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
...

آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگی


گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگی
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا
... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن
در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم



بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
...
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

مولانا

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن
مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را
...
ای موافق صورت و معنی که تا چشم من است
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن
چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را

هر که را وقتی دمی بوده ست و دردی سوخته ست
دوست دارد ناله ی مستان و هایاهوی را

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حُسن
بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را

ای گل خوش بوی اگر صد قرن باز آید بهار
مثل من دیگر نبینی بلبل خوش گوی را

«سعدیا» گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد
چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را

سعدی

ای خوشدل و خوش دامن ، دیوانه تویی یا من ؟

ای خوشدل و خوش دامن ، دیوانه تویی یا من ؟
در کش قدحی با من ، بگذار ملامت را

ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر
انوار جلال تو ، بدریده ضلالت را
...
چون آب روان دیدی بگذار تیمم را
چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را

گر ناز کنی خامی ، ور ناز کشی رامی
در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را

خاموش که خاموشی ، بهتر ز عسل نوشی
درسوز عبارت را ، بگذار اشارت را

شمس الحق تبریزی ، ای مشرق تو جان‌ها !
از تابش تو یابد این شمس حرارت را

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی.
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی 
که هم نادیده می‌دانی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد 
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

Friday, January 27, 2012

كسي از بستر گل‌هاي سر خ آواز مي‌ خواند

كسي از بستر گل‌هاي سر خ آواز مي‌ خواند

كه گويي عاشقي از عشق‌هايش بازمي‌ خواند

چه افتادست ياران، خلوت گل ‌خانه پر پر شد
...
مگــر بشكسته بالي از پر و پرواز مي‌ خواند

غزل گل كرده از اندام خار و خس بيابان را

كسي ا زجلوه مي‌گويد، كسي از ناز مي ‌خواند

به آهنگي كه درخون مي ‌نشاند خاطر عاصي

محبت پيشه يي از آيه‌ هاي راز مي‌ خواند

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم
...
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

Thursday, January 26, 2012

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
... حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده پای بند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

Wednesday, January 25, 2012

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

بر خانه منه دست که این خانه طلسم‌ست

بر خانه منه دست که این خانه طلسم‌ست
با خواجه مگویید که او مست شبانه‌ست

کارم چو زلف یار پریشان و درهمست

کارم چو زلف یار پریشان و درهمست.
پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
ین شادی کسی که در این دور خرمست
تنها دل منست گرفتار در غمان.
یا خود در این زمانه دل شادمان کمست
زین سان که می‌دهد دل من داد هر غمی
انصاف ملک عالم عشقش مسلمست
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت
آیا چه جاست این که همه روزه با نمست
... ... خواهی چو روز روشن دانی تو حال من
از تیره شب بپرس که او نیز محرمست
ای کاشکی میان منستی و دلبرم 
پیوندی این چنین که میان من و غمست

"غزلیات سعدی

مجنون صفت بناله و فریاد میروم

مجنون صفت بناله و فریاد میروم
در بیستون بدیدن فرهاد میروم

من صید نیم بسمل از یاد رفته ام
بالک زده به خانهء صیاد میروم

بی قسمتی نگر که پس از عمر یار من
خواهد که یاد من کند از یاد میروم

روشن نشد چراغ امیدم بشام مرگ
یعنی ازین جهان دل ناشاد میروم

یارم اگرچه نیست ولیکن بکوی او
بهر تسلئ دل ناشاد میروم

شد عمر ها که قامت سروش ندیده ام
از یاد او به سایهء شمشاد میروم

تیر نگاه او بدلم میرسد چو برق
از بیم اگر به خانهء فولاد میروم
هردم شهید و بیکس و بیخانمان شدم
آخر زعشق روئ تو برباد میروم

هستم بجان غلام دل عشق بار خویش
هرجا زگلرخی که خبر داد میروم

از گلرخان کابلی آزرده دل شدم
در سوئ هند هرچه که رُوداد میروم

بی سیم و زر چو سیم بران یار من نشد
هر روزه در زیارت زرداد میروم

از بسکه در فراق رُخت ناتوان شدم
در سوئ کعبه از پی امداد میروم

جائی نموده ام درکِ یار با وفا
این بیوفا اگر دل من داد میروم

دانستم عشقری پی خوبان فتاده اِی
از خاطرت بملک پریزاد میروم

بخیه کفش ام اگر دندان نما شد، عیب نیست

بخیه کفش ام اگر دندان نما شد، عیب نیست
خنده کفش ام میکند، بر هرزه گردی های من

Tuesday, January 24, 2012

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

گریهٔ ما بی اثر ناله ا نارساست
حاصل این سوز و ساز یکدل خونین نواست

الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر

الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر
بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر
به قهر از من فگندی دل بیک دیدار مهرویا
چنان چون حیدر کرار در ان حصن خیبر بر
تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم
بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر
تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی
ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر
ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم
که هرگز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر
اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری
یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر
ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری
سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر
مدارای (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند
رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
می زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند

Saturday, January 21, 2012

ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان


ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان
چون شمع ز غم سوختم ای شعلهٔ جان
بردار حجاب و رخ به عاشق بنمای
تا چاک زند به دست خود خرقهٔ جان

شکست دل صدا دارد، ندارد؟

شکست دل صدا دارد، ندارد؟
محبت موميا دارد، ندارد؟
بپرسيد ای حريفان از مسيحا
که درد ما دوا دارد، ندارد؟
اللهی من ز دست و پا فتادم
... ره عشق انتها دارد، ندارد؟
ز بازار نکورويان بپرسيد
که جنس دل بها دارد، ندارد؟
به غير از ديدن روی نکويان
دل ما مدعا دارد، ندارد؟
نماز عاشقان ای مفتی عشق
نفرمودی قضا دارد، ندارد؟
ببين جانا اطاق عشقری را

با ياد چشم هاي تو گلپوش مي شوم

با ياد چشم هاي تو گلپوش مي شوم
نامت بلب چو ميبرم  آغوش مي شوم
اي آشنا خيال تو تا دست ميدهد
از خاطرات باغ فراموش مي شوم
هر كو ز عشق زمزمه آهنگ ميشود
در رقص مي برآيم و در جوش مي شوم
گل ميكند جوانيم از تارتارموي
وقتي صداي پاي ترا گوش ميشوم

در طواف شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ای

در طواف شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ای
سوختم زیـن آشنــایان ای خوشا بیگانه‌ای
بـلـبـل از شوق گل و پـروانه از سودای شمع
هـر یکی سوزد بـه نوعی در غـم جانانه‌ای

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند
بر باغ دانش همه رفته‌اند

اگر بر درخت برومند جای
نیابم که از بر شدن نیست رای
...
کسی کو شود زیر نخل بلند
همان سایه زو بازدارد گزند

توانم مگر پایه‌ای ساختن
بر شاخ آن سرو سایه فکن

کزین نامور نامهٔ شهریار
به گیتی بمانم یکی یادگار

تو این را دروغ و فسانه مدان
به رنگ فسون و بهانه مدان

ازو هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز و معنی برد

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست 
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

با فاقه و فقر هم نشینم کردی

با فاقه و فقر هم نشینم کردی
بی خویش و تبار و بی قرینم کردی
این مرتبهٔ مقربان در تست
آیا به چه خدمت این چنینم کردی

... رباعیات

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

عشوه های یار بد منیوش هین

عشوه های یار بد منیوش هین
دام بین ایمن مرو تو بر زمین

Friday, January 20, 2012

Thursday, January 19, 2012

سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم

سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام
وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام
از حالت من چشم بدان دوخته باد
چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

شب را گريستیم سحر را گريستيم

چنین سرود و فرياد آزادي شد. و چتین گريست و علم جريان ادبيات مقاومت را بلند كرد. عاصي يك بغل نوازش، يك دامن عطوفت و يك دريا اشك بود. چه كسي جز او چنين " ده و ديارخاك بسررا گريسته است" ؟
گريستیم
شب را گريستیم سحر را گريستيم
ما گام گام راه سفر را گريستيم
وقتي كه ميزد ند سپيدار باغ را
ما يك بيك صداي تبر را گريستيم
دست و دهان بسته به فرياد آمديم
يعني تمام خون جگر را گريستيم
در سرزمين حادثه و داربست شعر
روز و شب سياه هنر را گريستيم
بر آستان آتش و خاكستر مراد
آيينه دار و آيينه گر را گريستيم
باري ز مرگ و مير چو فارغ شديم ما
ده و ديار خاك به سر را گريستيم
مضمون گريه كم نشد از دور و پيش ما
هرچند كه بلا و بتر را گريستيم

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد انکس که یک دل شاد کرد

Wednesday, January 18, 2012

من آن رندم که گیرم از ش

من آن رندم که گیرم از شهان باج
بپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
فرو ناید سر مردان به نامرد
اگر دارم کشند مانند حلاج

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
...
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

آنکه با گرگ اش مدارا میکند

آنکه با گرگ اش مدارا میکند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

Tuesday, January 17, 2012

ما را به چوب شبانی فریفته ان

ما را به چوب شبانی فریفته ان
این رمه ساله است گه با گرگ اشنا است

وینستون چرچیل

كافی نیست حداكثر تلاش خود را بكنیم و در بهترین حد خود ظاهر شویم، گاهی لازم است كاری را در حد كفایت انجام دهیم.   وینستون چرچیل