Saturday, June 30, 2012

پر کن پیاله را

((شاهکار فریدون مشیری))
پر کن پیاله را
کین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

من، با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را!

Thursday, June 28, 2012

بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويم

بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويم
که من دلشده اين ره نه به خود مي‌پويم

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند
آن چه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست
که از آن دست که او مي‌کشدم مي‌رويم

دوستان عيب من بي‌دل حيران مکنيد
گوهري دارم و صاحب نظري مي‌جويم

گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است
مکنم عيب کز او رنگ ريا مي‌شويم

خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است
مي‌سرايم به شب و وقت سحر مي‌مويم

حافظم گفت که خاک در ميخانه مبوي
گو مکن عيب که من مشک ختن مي‌بويم

حافظ

از بهر تو افتادم ای دوست به میخانه

از بهر تو افتادم ای دوست به میخانه
سر مست می عشقم کم ده دو سه پیمانه
تو مست مـیی جانا من مست به دیدارت
ماندیم خراب اینجا ما را که برد خانه
مولانا

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید
آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید
آن درد که در میکده او به سفالی ست
... لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید
خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
آن کس که سدش بنده زرین کمر آید
در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید
گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
آن وقت که آواز خروس سحر آید
گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم:
وحشی بافقی

بی‌دلان را دلبران جسته بجان

بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
مولوی

Wednesday, June 27, 2012

با این غروب از غم سبز چمن بگو

با این غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پریشان به من بگو
اندیشه های سوخته ی ارغوان بین
رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
آغوش خک و بی کسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
با خامشان غمزده ی انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج خون که می زندش در دهن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ز غروب چمن بگو
هوشنگ ابتهاج

Tuesday, June 26, 2012

طواف کعبه ی «دل» کن اگر دلی داری

طواف کعبه ی «دل» کن اگر دلی داری
دل ست کعبه ی معنی تو گل چه پنداری؟

طواف کعبه ی صورت حقت بدان فرمود
که تا به واسطه ی آن «دلی» به دست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر «دلی بیازاری»

بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور
که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری

هزار بدره ی زرگر بری به حضرت حق
حقت بگوید: «دل آر» اگر به ما آری

که سیم و زر بر ما لاشه ای ست بی‌مقدار
دل ست مطلب ما گر مرا طلبکاری

ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد
دل خراب که آن را کهی بنشماری

مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود
که بس عزیز عزیزست دل در آن خواری

دل خراب چو منظرگه اله بود
زهی سعادت جانی که کرد معماری

عمارت دل بیچاره ی دو صد پاره
ز حج و عمره به آید به حضرت باری

کنوز گنج الهی دل خراب بود
که در خرابه بود دفن گنج بسیاری

کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار
که برگشاید در تو طریق اسراری

گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت
شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری

چو هم عنان تو گردد عنایت دل‌ها
شود ینابع* حکمت ز قلب تو جاری

روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات
دمت بود چو مسیحا دوای بیماری

برای یک دل موجود گشت هر دو جهان
شنو تو نکته ی لولاک* از لب قاری

وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی؟
ز مهر و ماه و ز ارض و سماء زنگاری

«خموش» وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد
اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

Sunday, June 24, 2012

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

Thursday, June 21, 2012

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست!

به یزدان که ملک سراسر زمین

به یزدان که ملک سراسر زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگوئید احوال آب چشمم
تا برشتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند مارا در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چو شام روزه داران

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران

Wednesday, June 20, 2012

هر چه گويم عشق را شرح و بيان

هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن

اين قدر ريش چه معني دارد


اين قدر ريش چه معني دارد

غير تشويش چه معني دارد

آدمي , خرس , چه ظلم است آخر

مرد حق , ميش , چه معني دارد

يك نخود كله و ده من دستار

اين كم و بيش چه معني دارد

بيدل اينجا همه ريش است و فش است

ملت وكيش چه معني دارد

به داغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی


به داغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی

به تنگ آمد دلم زین زند گی ای مرگ جولانی

درین مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یارب

که نی معنی شدم ، نی نامه ای ، نی زیب عنوانی

ازین آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من

صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی

بهر وضعی که گردون گشت ، کام من نشد حاصل

مگر این شام غم را مرگ سازد صبح رخشانی

ز یک جو منتِ این ناکسان بردن بود بهتر

که بشگافم به مشکل صخره سنگی را به مژ گانی

گناهم چیست ، گردونم چرا آزرده میدارد ؟

ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی ؟

Tuesday, June 19, 2012

شهر طوفان برده


شهر طوفان برده



قلم در پنجة من نخلِ سرما خرده را ماند

دوات از خشک مغزی ها دهانِ مرده را ماند

نه پیوندی به دیروزی نه امیدی به فردائی

دل بی حاصل من شهر طوفان برده را ماند

تکانی هم نخورد از آهِ آتشبارِِ مظلومان

دلِ سختِ ستمگر سنگِ پیکان خورده را ماند

گل عشقم که بود از نوبهار آرزو خندان

کنون در پای جانان غنچة پژمرده را ماند

سر بیدرد کز شور تمنا نیستش بهره

بشاخ زندگانی میوة افسرده را ماند

ز بس در هر چه دیدم داشت رنگِ رنج و آزاری

جهان در چشم من یکسر دل آزرده را ماند.


استاد خليل الله خليلی

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس
با تشنگی بساز که در ساغر سپهر
غیر از دل گداخته، آبی ندید کس
طی شد جهان و اهل دلی از جهان نخاست
دریا به ته رسید و سحابی ندید کس
این ماتم دگر، که درین دشت آتشین
دل آب گشت و چشم پر آبی ندید کس
حرفی است این که خضر به آب بقا رسید
زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس
از گردش فلک، شب کوتاه زندگی
زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس
از دانش آنچه داد، کم رزق می‌نهد
چون آسمان، درست حسابی ندید کس
صائب به هر که می‌نگرم مست و بیخودست
هر چند ساقیی و شرابی ندید کس.
.صائب تبریزی

دوش مست و بی‌خبر بگذشتم از ویرانه‌ای

دوش مست و بی‌خبر بگذشتم از ویرانه‌ای
در سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانه‌ای
چون نگه کردم درون خانه از آن پنجره
صحنه‌ای دیدم که قلبم سوخت چون جانانه‌ای
کودکی از سوز سرما می زند دندان به هم
مردکی کور و فلج افتاده‌ای در یک گوشه‌ای
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه‌ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه‌ای
چون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلید
قصد رفتن کرد با حالت جانانه‌ای
دست در جیب کرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌ای
بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر
می‌روم مست و شتابان سوی هر میخانه‌ای
من در این میخانه، آن دختر ز فقر
می‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌ای................کارو دردریان

Saturday, June 16, 2012

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن


رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن

از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن

ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن

خیره‌ کُشی‌ست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشد کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کُن»

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کُن، وفا کُن

دردی‌ست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن

در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد کز عزم سوی ما کُن

گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمرد
از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن

نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا ر

 
نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
مگردرآب چون یاقوت‌گیرند آتش ما را
دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد
گهر دزدیده‌است اینجاعنان موج‌دریا را
بهشت عافیت رنگ جهان آبرو باشی
درآغوش نفس‌گر خون‌کنی عرض تمنا را
غبار احتیاج آنجاکه دامان طلب‌گیرد
روان است آبرو هرگه به رفتارآوری پا را
به‌عرض بیخودیهاگرم‌کن هنگامهٔ مشرب
که می‌نامیده‌اند اینجا شکست رنگ مینا را
فروغ این شبستان جز رم برقی نمی‌باشد
چراغان‌کرده‌اند از چشم آهوکوه و صحرا را
دراین‌محفل‌پریشان‌جلوه‌است آن‌حسن یکتایی
شکستی‌کوکه پردازی دهد آیینهٔ ما را
سبکتازاست شوق امامن آن سنگ زمینگیرم
که‌دررنگ شرراز خویش خالی می‌کنم جا را
به‌داغ بی‌نگاهی رفت‌ازین محفل چراغ من
شکست آیینهٔ رنگی‌که‌گم‌کردم تماشا را
هوس چون نارسا شد نسیه نقدحال می‌گردد
امل را رشته‌کوته ساز و عقباگیر دنیا را
ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل
که‌گم‌گشتن زگم‌گشتن برون آورد عنقا را

Friday, June 15, 2012

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم


ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

چون می‌رود این گشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گهر یک دانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم

Thursday, June 14, 2012

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

پدر عرفان و تصوف افغانستان و جهان، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

Wednesday, June 13, 2012

ما، همان جمع پراکنده

موج، میآمد، چون کوه و به ساحل میخورد.

از دلِ تیرۀ امواج بلند آوا،
       که غریقی را در خویش فرو می
برد،
و غریوش را فرو می‌کُشت،
نعرهای خسته و خونین، بشریت را،
به
کمک میطلبید:
                         ـ
« آی آدم‌ها . . .
                             آی آدم‌ها . . .»
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، بر سر آن خسته، گذاری بکُند!
«
دستی از غیب برون آید و کاری بکُند»
هیچ
یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستینها را بالا نزدیم
دست آن غرقه درامواج بلا را نگرفتیم
،
تا از آن مهلکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش! . . .

موج، میآمد، چون کوه و به ساحل میریخت.
با غریوی،
            که به خاموشی میپیوست.
با غریقی که در آن ورطه، به کفها، به هوا،
                                 چنگ میزد، میآویخت . . .

ما نمیدانستیم
این که در چنبر گرداب گرفتار شدهست،
این نگونبخت که اینگونه نگونسار شدهست،
این منم،
          این تو،
               آن همسایه،
                           آن انسان،
                                       این مائیم.
ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها،
آن تنهاهاییم!

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.
آنصدا، اما هرگز خاموش نشد.
ـ « . . . آی آدم‌ها . . .
        «آی آدم‌ها . . .»
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد،
آن صدا، در همه‌جا دائم، در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم میلرزد،
                    
خاطری آشفتهست!
                     دیده‌ای گریان است،
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛
آن صدا درهمه آفاق طنین انداز است!

آه، اگر با دل و جان گوش کنیم
،
آه، اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم،
«
آی آدمها» را
                در همه‌جا
میشنویم.

در پی آنهمه خون،
که بر این خاک چکید،
ننگمان باد این جان!
شرم
مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!

در شب تار جهان!
در گذرگاهی
، تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این
همه آشوب و پریشانی!
این
که از پای فرو میافتد،
اینکه بر دار نگونسار شدهست،
این که با مرگ در افتادهست،
این هزاران و هزاران که فرو افتادند؛
این منم،
          این تو،
               
آن همسایه،
                            
آن انسان،
                                         این ماییم!
ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،  
آن تنهاهاییم!

اینهمه موج بلا در همه جا می‌بینیم،
«
آی آدمها» را می‌شنویم،
نیک میدانیم،
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ
یک حتی یکبار نمیگوییم
با ستمکاری نادانی، این‌گونه مدارا نکنیم
آستینها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنۀ آفاق برانیمش!

مهربانی را
،
            دانایی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش. . .!

ـ « آی آدم‌ها . . .!
موج می‌آید . . .»


فریدون مشیری
از مجموعۀ «مروارید مهر»

قلب مادر

«قلب مادر»

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

که‌
کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر
کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌
پُر آژنگ

با نگا
هِ غضب‌ آلود زند
بر د
لِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادر سنگ‌دلت تا زنده‌ست
شهد در کا
مِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را

تا نسازی‌ د
لِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌
بی‌خوف و درنگ

روی‌ و
سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌
سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا
بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عا
شقِ بی‌خرد ناهنجار
نه
،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز
بنگ

رفت‌
و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ معشوق‌ نمود
د
لِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد د
مِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌
سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از کف‌ آن‌
بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهن
گ:

«
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ
»

این قطعه از سروده‌های «ایرح میرزا» را کمتر کسی است که نشنیده یا نخوانده باشد. ولی شاید عده‌ای ندانند پیشینۀ سرودن این قطعه چیست و اصل آن چه بوده و از کجاست؟

زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب در کتاب «دیوان کامل ایرج میرزا» در توضیح این شعر می‌نویسد:


این قطعه را ایرج به‌منظور شرکت در مسابقه‌یی که مجلۀ ایرانشهر (چاپ برلین) در شمارۀ چهارم از سال دوم انتشار خود [سال 1302 شمسی] مطرح کرده بود سروده است.

در این مجله قطعه‌ای از زبان آلمانی ترجمه شده و از شاعران ایران خواسته بود که آن را به شعر فارسی در آورند. این قطعه «دل مادر» نام داشت و این است عین ترجمۀ فارسی آن:

«شب مهتاب بود. عاشق و معشوق در کنار جویی نشسته مشغول راز و نیاز بودند. دختر از غرور حُسن مست و جوان از آتش عشق در سوز و گذاز بود. جوان گفت: ای محبوب من، آیا هنوز در صافی محبت و خلوص عشق من شُبهه‌ای داری؟ من که همه چیزِ خود حتی گران‌بهاترین دارایی خویش یعنی قلبِ خود را نثار راه عشق تو کرده‌ام.

دختر جواب داد: دل در راه عشق باختن نخستین قدم است. تو دارای یک گوهر قیمت‌داری هستی که گران‌بهاتر از قلب توست و تنها آن گوهر نشان صدق تو می‌تواند بشود. من آن گوهر را از تو می‌خواهم و آن دل مادر توست. اگر دلِ مادرت را کنده بر من آوری من به صدقِ عشقِ تو یقین حاصل خواهم کرد و خود را پای‌بند مهرِ تو خواهم ساخت.

این حرف در ته روح و قلب جوان دل‌باخته طوفانی برپا کرد؛ ولی قوتِ عشق بر مهرِ مادر غالب آمده از جا برخاست و در آن حالِ جنون رفته قلبِ مادر خود را کنده راه معشوق پیش گرفت. با آن شتاب که راه می‌پیمود ناگاه پایش لغزیده به زمین افتاد؛ دلِ مادر از دستش رها شده روی خاک غلتید و در آن‌حال صدایی از آن دل برخاست که می‌گفت: پسر جان؛ آیا صدمه‌ای برایت رسیده!؟».

در این مسابقه نیز ایرج میرزا از دیگر شاعران بهتر سرود و قطعۀ «قلبِ مادر» وی چندان شهرت یافت که در صفحات گرامافون ضبط شد و جزء شاهکارهای ادبی در آمد و هنوز هم در غالب جشن‌های فرهنگی و تربیتی که در دبیرستان‌ها و دبستان‌ها منعقد می‌شود، یکی از مهیج‌ترین و جالب توجه‌ترین قسمت‌های آن این قطعه است که معمولا به‌صورت «دکلاماسیون» خوانده می‌شود.

Tuesday, June 12, 2012

پرده بگردان و بزن ساز نو

پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو

این بکند زهره که چون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو

خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو

برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو

در عوض آنک گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو

از تو رخ همچو زرم گاز یافت
می‌رسدم گر بکنم ناز نو

چون نکنم ناز که پنهان و فاش
می‌رسدم خلعت و اعزاز نو

خلعت نو بین که به هر گوشه‌اش
تازه طرازی است ز طراز نو

پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو

مرد قناعت که کرم‌های تو
حرص دهد هر نفس و آز نو

می به سبو ده که به تو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو

رنگ رخ و اشک روانم بس است
سر مرا هر یک غماز نو

گرم درآ گرم که آن گرمدار
صنعت نو دارد و انگاز نو

بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق
جامه کهنه‌ست ز بزاز نو

پدر عرفان و تصوف افغانستان و جهان، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

به مژگان سیه ، کردی هزاران رخنه در دینم.

به مژگان سیه ، کردی هزاران رخنه در دینم.
بیا کز چشم ِ بیمارت هزاران دَرْد برچینم!

الا ای همنشینِ دل که یارانت برفت از یاد!-

مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم!

شبِ رحْلَت، هم از بستر روم تا قصرِ حورالعین

اگر در وقتِ جان دادن تو باشی شمعِ بالینم.

ز تابِ آتش دوری، شدم غرقِ عرق چون گُلْ؛

بیار ، ای باد شبگیری! نسیمی زان عرقچینم.

اگر بر جایِ من غیری گزیند دوست ، حاکْم اوست-

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم!

صَباح الْخیر زد بلبل. کجائی ساقیا ؟ برخیز!

که غوغا می کُند در سر، خُمارِ خَمْرِ‌ دوشینم .

جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی!

که سلطانی ِ عالَم را طفیلِ عشق می بینم.

جهانْ پیر است و بی بنیاد. از این فرهادکُش، فریاد!

که کَرد افسون و نیرنگش ملول از جان ِ شیرینم.

حدیث آرزومندی - که در این نامه ثبت افتاد-

همانا بی غلط باشد، که حافظ داد تلقینم!

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟-:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟-:
«پنهان خورید باده، که تعزیر می کنند!

«ناموس ِ عشق و رونق ِ عشاق می برند
«منعِ جوان و سرزنشِ پیر می کنند

« تشویش ِوقتِ پیر مُغان می دهند باز.-
«این سالکان نگر که چه با پیر می کنند!

«گویند: رمز عشق مگوئید و مشنوید!-
«مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند!

«جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و، هنوز
«باطل، در این خیال که اکسیر می کنند!»

صد آبِ رو ، به نیمِ نظر می توان خرید؛
خوبان در این معامله تقصیر می کنند.

ما از بُرونِ پرده گرفتار صد فریب،-
تا خود درونِ پرده چه تدبیر می کنند!

قومی به جد و جَهد نهادند وصلِ دوست
قومِ دگر حواله به تقدیر می کنند،

فِی الجمله اعتبار مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ئی ست که تغییر می کنند.

مِیْ خور! که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
گر نیک بنگری ، همه تزویر می کنند!

Monday, June 11, 2012

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم

گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم

گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

Sunday, June 10, 2012

دل غمدیده ما درجهان غمخوار هم دارد

دل غمدیده ما درجهان غمخوار هم دارد
برای راز دل، دل محرم اسرار هم دارد

سخن بسیار دارد دل ز جور روزگار اما
اگر گوید سخن داند ضرر بسیار هم دارد

نمی گویم به غیر حق بعالم گرچه می دانم
که گوش از بهر بشنیدن در و دیوار هم دارد

سر سبزم زبان سرخ آخر میدهد بر باد
چرا چون حرف حق گفتن طناب دار هم دارد

هنوز ای مدعی اندر فراز دار درعالم
علی درمکتب خود میثم تمار هم دارد

بجای نوش دائم میزنی نیش ونمی دانی
که این راه و روش را عقرب جرار هم دارد

مکن ظلم و ستم ظالم بترس از آه مظلومان
که صبح روشن هر فرد شام تار هم دارد

به گرد هیچ بهرهیچ درعالم مپیچ ای هیچ
که این پیچیدگی را در طبیعت مارهم دارد

غنی حق ضعیفان را به غارت می برد اما
نمی داند جهان یک خالق جبار هم دارد

بترس از آتش قهر خدا کز بهر ما ایزد
اگر دارد بهشت و آب کوثر نارهم دارد

گنه کارم من ژولیده یارب خود تومی دانی
که گل باآنهمه حسن ولطافت خارهم دارد


ژولیده خراسانی

ندانی تو گفتن سخن جز دروغ

ندانی تو گفتن سخن جز دروغ
دروغ آتشی بد بود بی‌فروغ
اگر قیصری شرم و رایت کجاست
به خوبی دل رهنمایت کجاست

نه هـــوای آرمیدن ، نــــه خیال ِخواب دارم

نه هـــوای آرمیدن ، نــــه خیال ِخواب دارم
ز حصــــارشب گـــــــذشتم ، سر ِآفتاب دارم
نکنــــــم درنگ دیــــگر به گل ستاره چیدن
سحرم به خویش خوانَد که چنین شتاب دارم
ز نسیـــــم ِبامـــدادی ، خبـــــــر سپیده پرسم
گل صبح تـــا نـــروید ، غم بی حساب دارم
ز خیـــــــال چشم پوشم که حقیقت است پیدا
به ســــراب دل نبـــــــازم که امیدِ آب دارم
روم و کسی نداند به چــه حال می روم من
که ز جنگِ نور و ظلمت،به دل اضطراب دارم
چو دگر ز شهر ظلمت، به هزار مکر و حیلت
به دیـــار نور رفتـم ، ز چه پیچ و تاب دارم
من و کنجی و کتابی ، چه درست انتخابی
که نه شوق ِباده نوشی، نه شرابِ ناب دارم
چو ز خود تهی شوم من، ز هوای او شوم پُر
به محیطِ پُــــــر تلاطم ، صفتِ حباب دارم
شده ام ز ساده لوحی،ب ه فریبِ وعده خوشدل
ز گلی کــــه بــو ندارد ، طمع ِگلاب دارم
بُتِ من درآی از در، به دوب وسه رخصتم ده
که از ان لبـان ِمیگون ، هوس شراب دارم
به خرابی و عمارت ز تو می رود اشارت
چو خراب می پسندی، دل ِخود خراب دارم
"نه شبم، نه شب پرستم که حدیثِ خواب گویم"....(مولوی)
نه حدیثِ خواب گویم، نه خیال ِخواب دارم

فرانکلین

...