Thursday, July 26, 2012

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

رهی معیری

همه ترك يار گفته ست و زملك يار رفته

همه ترك يار گفته ست و زملك يار رفته
همه دل بكنده زين‌جا، همه زين ديار رفته

همه قصد دور دست از وطن تباه كرده
همه زين ولايت سوگ به زنگ‌بار رفته

چه كند اگر بپايند غريبه‌هاي اين‌جا
ز يكي نديمه‌ي دل، ز يكي نگار رفته

به يكي خراب مانده وطن چراغ و عرفان
ز بس اشك و آه مانده ز بس انتظار رفته

ز بهار بي بر و بار و نسيم تلخ اين‌جا
همه زرد و زرد گشته همه زار و زار رفته

نه عظيم ني مليحه نه كنيشكا نه دريا
تو چرا نشسته اي عاصي غم‌گسار رفته

قهار عاصی

جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم

جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
می برآید نفسم زود بیا ای نفسم

می نمایی ز چه رو بهر چه آزاد مرا
ریخت بال و پر پرواز میان قفسم

همچو پروانه به گرد سر دلبر گشتم
لیک از ناز نپرداخت به قدر مگسم

ساز و آواز خرابات جهان یادم رفت
تا که بر گوش ز دل آمده بانگ جرسم

ای حریفان خرابات به دادم برسید
نفس بدکیش کشیدست بسوی هوسم

پای گاه دو چهان را به دمی طی می کرد
گر ز بخت سیه جوگیر نمی شد فرسم

دست و پایی بزن ای عشقری کوشش بنما
که در آتشکدۀ عشق رسد خار و خسم

صـــوفــــــی عشــــــقــــــــــــر

Tuesday, July 24, 2012

"اگر مردم فقط به خاطر ترس از تنبیه شدن


باز آمدم چون عیـد نو، تا قُفــــــل زندان بشکنم

باز آمدم چون عیـد نو، تا قُفــــــل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خواررا، چنگال ودندان بشکنم

هفت اختربی آب را،کاین خاکیان رامی خورند
هم آب بر آتش زنم ،هم باده‌هاشــــــــان بشکنم

از شاه بی‌آغـــاز من ، پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی‌خواررا، دردیر ویــــران بشکنم

زآغاز عهدی کرده‌ام ،کاین جان فـــدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان، گرعهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم ،شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان ، در پیش سلطان بشکنم

روزی دو٬باغ طاغیان ،گرسبـزبینی غم مخور
چـون اصلهای بیخشان، از راه پنـــهان بشکنم

من نـشکنم جـزجـوررا٬ یا ظـــالم بد غــور را
گـر ذره ای دارد نمـک، گـبـرم اگـر آن بشکنم

هر جـا یکـی گویـی بود، چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخم چوگان بشکنم

گشتـم مقیــــم بزم او٬ چون لطــــف دیدم عزم او
گشتم حقیــــــــر راه او، تا ساق شیـطان بشکنم

چون درکف سلطان شدم، یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی ، می دان که میــزان بشکنم

چون من خراب ومست را، در خانه خودره دهی
پس تو ندانی اینقدر، کین بشــــکنم٬ آن بشــــکنم

گر پاسبان گوید که هی ، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشــد ، من دست دربان بشکنم

امروز سرمست آمدم، تا دیــــــر را ویران کنم
گرز فریدونی کشــم ،ضحّــــاک را سر بشکنم

این بار سرمست آمدم ، تا جام و ساغر بشکنم
ساقی ومطرب هردو را، من کاسه سر بشکنم

گر کژ بسویم بنگرد گـــــــوش فلک را بر کنم
گر طعنه بر جــــــــــانم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم ازهفت کشوربگذرم
چون پای برگردون نهم نه چرخ و چنبربشکنم

گر محتسب جوید مـــــرا تا در رهی کوبد مرا
من دست وپایش درزمان با فرق ودندان بشکنم

گر شمس تبریزی مــرا گوید که هی آهسته شو
گویم که مـــــــن دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم

مولانا

Sunday, July 22, 2012

شاه و گدا به دیده‌ی دریادلان یکی است

شاه و گدا به دیده‌ی دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب
صائب تبریزی

ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم

ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و هم نفس جام باده ايم

بر ما بسي كمان ملامت كشيده اند
تا كار خود ز ابروي جانان گشاده ايم

اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده اي
ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده ايم

كار از تو مي رود مددي اي دليل راه
كانصاف مي دهيم و ز راه اوفتاده ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار
اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده ايم

گفتي كه «حافظ» اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح ساده ايم

حضرت حافظ

دانه می چید کبوتر، به سر افشانی بید

دانه می چید کبوتر، به سر افشانی بید
لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید

صبح، از پشت سپیداران می آمد باز
روز با شادی گنجشکان، می شد آغاز

دشت، همچون پر پروانه پر از نقش و نگار
پر زنان هر سو پروانه ی رنگین بهار

هست و من یافته ام در همه ذرات، بسی
روح شیدای کسی، روح و نسیم نفسی!

می دمد در همه، این روح نوازشگر پاک
می وزد بر همه این نور و نسیم از دل خاک

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز
نیک بیند که چه غوغاست در این چشم انداز

ابر می آید سر تا پا ایثار
سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار...

خاک می کوشد، تا دانه نماید پرواز
باد می رقصد تا غنچه بخواند آواز

تاک صد خوشه رباید از دور
تا که صد خوشه چو خورشید بر آرد انگور!

سرخوشانند، ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین

اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه
بغض می پیچد در سینه ی سوزانم، آه!

پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟
به خود آییم و بخواهیم که «انسان» باشیم

فریدون مشیری

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

ای جان جان جان جان، ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

مولانا

Saturday, July 21, 2012

دل ز خامی ها فریب چشم شهلا می خورد

ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم

ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم

هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم.

Thursday, July 19, 2012

مهربانی از میان خلق دامن چیده است

مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روی دل از قبلهٔ مهر و وفا گردیده است
پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است
نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی سرو را
خار چندین جامهٔ رنگین ز گل پوشیده است
گوهر و خرمهره در یک سلک جولان می‌کنند
تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است
هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه
در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است
تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند
یوسف بی‌طالع ما گرگ باران‌دیده است
در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست
چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است
برزمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز
عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است
گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا
هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است.
صائب تبریزی

سنگ پُر کردی ز دامن از جهان


سنگ پُر کردی ز دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان

از خیال سیم و زر ، چون زر نبود
دامن صدقت دَرید و غم فزود
مولانا

تو که مثل کودکان، به زر و سیم ( مادیات ) روی آوردی بدان که در نظر صاحبدلان زر و سیم خُرده سنگهایی بیش نیستند که کودکان در هنگام بازی جمع می کنند و به یکدیگر فخر می فروشند. اینک که می بینی خواسته های این دنیا ، جواهرات و سیم و زر واقعی نیستند قلبت سنگین شده و غمت فزونی یافته است.

Wednesday, July 18, 2012

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

حافظ

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

اوست نشسته در نظر،من به كجا نظر برم

Tuesday, July 17, 2012

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

«به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم؟»
نميرم از اين پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام

درختی که تلخ است وی را سرشت

درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ، انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به ‌کار آورد
همان میوهٔ تلخ بار آورد

نباشد همی نیک و بد پایدار

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
دراز است دست فلک بر بدی
همه نیکویی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندرخورت
چو نیکی نمایدت کیهان‌خدای
تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان، نام بد

مریزید خون از پی تاج و گنج

مریزید خون از پی تاج و گنج
که برکس نماند سرای سپنج

Monday, July 16, 2012

بشنوید ای دوستان این داستان


بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن 

چون؟غم خود نیست این بیمار را
چون؟غم جان نیست این مردار را

مرده ی خود را رها کرده است او
مرده ی بیگانه را جوید رفو

گفت حق:ادبارگر ،ادبار خوست
خار روییده،جزای کشت اوست

آنکه تخم خار کارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان

گر گلی گیرد بکف ،خاری شود
ور سوی یاری رود ماری شود

کیمیای زهر و مار است آن شقی
بر خلاف کیمیای متقی

هر که ماند از جاهلی بی شٌکر صبر


هر که ماند از جاهلی بی شٌکر صبر
او همین داند که گیرد پای جبر
هر که جبر آورد خود رنجور کرد
تا همان رنجوریش در گور کرد
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
هر که صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس تر شود

Sunday, July 15, 2012

پیش ما سوختگان مسجد و می خانه یکی است

پیش ما سوختگان مسجد و می خانه یکی است
حرم و دیر یکی سبحه و پیمانه یکی است
این همه جنگ وجدال حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی مسجد و می خانه یکی است
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل و شمع و پر و پروانه یکی است

شعله ی خشم زمین....... در آسمان خواهد گرفت

شعله ی خشم زمین....... در آسمان خواهد گرفت
آتشی در کاخ بیداد جهان خواهد گرفت

من بی خود و تو بی خود ما را کی برد خانه؟

من بی خود و تو بی خود ما را کی برد خانه؟
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من؟

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه؟

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

دوستی با مردم دانا چه زرین کوزه ایست

دوستی با مردم دانا چه زرین کوزه ایست
بشکند یا نشکند نتوان به دور انداختش

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست
بشکند یا نشکند باید به دور انداختش

من از آن روز که دربند توام آزادم

من از آن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

Saturday, July 14, 2012

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت


تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خردهٔ عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

Thursday, July 12, 2012

دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند

در شعر ذیل سعدی دنیا را به خاطر  فانی بودن قابل اعتنا ندانسته و اشاره میکند که عارفان به هرچه راکه ثباتی و بقایی نداشته باشد ،اگرچه همۀ ملک جهان باشد به هیچش نمیخرند.و سپس ادامه میدهد که ای کسانی که بر زمینید همه وقت زمین مال شما نیست که دیگران منتظر آمدن به این دنیا هستند و شما باید بار به بندید.سپس مردم غافل را تشبیه به گوسفندانی میکند که با توجه به اینکه گرگ مرگ هر روز تعدادی از آنان را طعمۀ خود میکند،بقیه خیره به گرگ مینگرند و هیچ عبرتی نمیگیرند.و در نهایت آرزو میکند که ای کاش خلایق قدر این انفاس و قدر وقت خود را میدانستند تا در این چند روزه با اعمال و کردار صالح خود را مشمول رحمت الهی میگردانیدند.
دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند                 یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک               الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقائی نکند                      گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
این سراییست که البتّه خلل خواهد کرد                  خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان                حق عیانست ولی طایفه ای بی بصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست            دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
گوسفندی برد این گرگ مزوّر هر روز                   گوسفندان دگر خیره درو مینگرند
آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک                 عاقبت خاک شد و خلق بدو می گذرند
 کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق                        تا دمی چند که مانده است  غنیمت شمرند
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز                           مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند

Tuesday, July 10, 2012

فقر چيست؟

فقر چيست؟
فقر ، چيزي را " نداشتن " است،
ولي،آن چيز پول نيست .....
طلاو غذا نیست ...
فقر، گرسنگي نيست .....
فقر، عرياني هم نيست...
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتۀ كتابفروشي مي نشيند ......
فقر، تيغه هاي برندۀ ماشين بازيافت است،كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي‌كند...
فقر ، كتیبۀ سه هزار ساله‌ای است كه روی آن یادگاری نوشته‌اند...
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي‌شود .....
فقر ، همه جا سر می‌كشد ...
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست
فقر، روز را " بي انديشه" به سر بردن است..../.

گلوله نمى دانست

گلوله نمى دانست ...!!!


تفنگ نمى دانست ...!!!

شكارچى نمى دانست ...!!!

كه پرنده براى جوجه هايش غذاميبرد ...

خـــــداكه مــــــــي دانســـــتـــــــــــــ .../.

مرد غنی با همه کس اشناست

مرد غنی با همه کس اشناست
ما فقرا از همه بیگانه ایم....

البته جای نگرانی نیست چون:
درویش و غنی بنده ی این خاک درند
آنان که غنی ترند محتاج ترند...

اگرچه حاکم شهری و دست آن داری

گرچه حاکم شهری و دست آن داری
جفا مکن که نه کاریست مردم آزاری
روامدار تو در خواب و خلق عالم را
کشیده ظلم تو در دیده ، کحل داری
زناز اگر چه لبت همچو غنچه خندان است
نه هست دیده ی مردم چو ابر آذاری
مباش غره که این بوستان , دولت را
نه دیر , زود تو هم بگذری و بگذاری.
.معین الدین جوینی

Sunday, July 8, 2012

"بكتاش و رابعه " بخش (2) از الهي‌نامۀ شيخ عطار

"بكتاش و رابعه " بخش (2)
از الهي‌نامۀ شيخ عطار
*****************
داستان «بکتاش و رابعه» از «الهي‌نامۀ شيخ عطار» است. رابعه بنت کعب قزداري، که اين داستان دربارۀ او است، نخستين بانوي سخنور ايران است و بعضي قطعات زيبا و دل‌آويز از او باقي مانده است.
...........
ادامه داستان
.....
پس از نوشتن, چهره خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد.
چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم كشید كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:

كه هان ای بی‌ دب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست
كه باشی تو كه گیری دامن من
كه ترسد سایه از پیراهن من

عاشق نا امید برجای ماند و گفت: "ای بت دلفروز, این چه حكایت است كه در نهان شعرم می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ كنی و اكنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خود
می رانیم؟"
دختر با مناعت پاسخ داد كه: "از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی كه آتشی كه در دلم زبانه می ‌كشد و هستیم را خاكستر می ‌كند بنزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست كه با جسم خاكی سرو كار داشته باشد. جان غمدیده من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس كه بهانـه این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار كه با این كار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی."
پس از این سخن, رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكین داد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و می خواند:

الا ای باد شبگیری گذركن
زمن آن ترك یغما را خبركن
بگو كز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی

چون دریافت كه برادر شعرش را می ‌شنود كلمـﮥ "ترك یغما" را به "سرخ سقا" یعنی سقای سرخ روئی كه هر روز سبوئی آب برایش می ‌آورد, تبدیل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تیز كرد و قیامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله كرد. از سوی دیگر بكتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینكه نزدیك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد كه از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و یكسر بسوی بكتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كیست. این سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشید.
اما بمحض آنكه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشكریان شاه بخارا به كمك نمی ‌شتافتند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این كمك پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبید نشانی از او نجست. گوئی فرشته ‌ای بود كه از زمین رخت بربست.
همینكه شب فرا رسید, و قرص ماه چون صابون , كفی از نور بر عالم پاشید؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت:

چه افتادت كه افتادی به خون در
چون من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه می ‌خواهی زمن با این همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
چنان گشتم زسودای تو بی خویش
كه از پس می‌ندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در برخویش بسته
اگر امید وصل تو نبودی
نه گردی ماندی از من نه دودی

نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:
........ادامه دارد.......

"بكتاش و رابعه از الهي‌نامۀ شيخ عطار

"بكتاش و رابعه " بخش (3)
از الهي‌نامۀ شيخ عطار
*****************
داستان «بکتاش و رابعه» از «الهي‌نامۀ شيخ عطار» است. رابعه بنت کعب قزداري، که اين داستان دربارۀ او است،چنان لطیف و زیبا بود كه قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. نخستين بانوي سخنور ايران است و بعضي قطعات زيبا و دل‌آويز از او باقي مانده است.
...........
ادامه داستان
.....
نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:

كه: "جانا تا كیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز
زشوقت پیرهن بر من كفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد"

چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای یكدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت.
جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودكی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بی ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانكه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانكه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بكتاش نامه‌ های آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكایت می ‌كرد یكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاك كه از دیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث یكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی محبوس ساخت, سپس نقشـﮥ قتل خواهر را كشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فریادها كشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جوانی, آتش بیماری و سستی, آتش مستی, آتش از غم رسوایی, همـﮥ اینها چنان او را می ‌سوزاندند كه هیچ آبی قدرت خاموش كردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ كرد. همچنان كه دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی كه در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیكر چون پاره ای از دیوار بر جای خشك شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.
روز دیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:

نگارا بی ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط كردم كه بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط كردم كه تو در خون نیائی
چون از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهی بر تابه آخر
نمی ‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه
سه ره دارد جهان عشق اكنون
یكی آتش یكی اشك و یكی خون
به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جای تست نتوانم كه سوزد
به اشكم پای جانان می‌ بشویم
بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی
كه نوشت باد, ای یار گرامی
كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی

چون بكتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شكافت .
نبودش صبر بی ‌یار یگانه
بدو پیوست و كوته شد فسانه
...........پایان..........
برگرفته از سارا شعر_ ادبیات کهن

مــن غلام قمــرم ، غيـــر قمـــر هيــــچ مگو

مــن غلام قمــرم ، غيـــر قمـــر هيــــچ مگو
پيش مـــن جــز سخن شمع و شكــر هيچ مگو
سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هيچ مگو
گفتــم :اي عشق مــن از چيز دگــر مي ترســم
گــفت : آن چيـــز دگـــر نيست دگـر ، هيچ مگو
من به گــوش تـــو سخنهاي نهان خواهم گفت
ســر بجنبـــان كـــه بلـــي ، جــــز كه به سر هيچ مگو
قمـــري ، جـــــان صفتـــي در ره دل پيــــــدا شـــد
در ره دل چـــه لطيف اســت سفـــر هيـــچ مگــو
گفتم : اي دل چه مه است ايــن ؟ دل اشارت مي كرد
كـــه نـــه اندازه توســت ايـــن بگـــذر هيچ مگو
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟
گفت : اين غيـــر فرشته ست و بشــر هيچ مگو
گفتم :اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گــفت : مي باش چنيــن زيرو زبر هيچ مگو
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو
گفتم:اي دل پدري كن،نه كه اين وصف خداست؟
گفت : اين هست ولـــي جان پدر هيچ مگو


حضرت مولانا رومی

درین وادی چسان آرام باشدکارونها را

 
درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
که همدوشی‌ست با ریگ روان سنگ نشانها را
چه دل بندد دل آگاه بر معمورهٔ امکان
که فرصت‌گردش چشمی‌ست دورآسمانها را
ز موج بحرکم سامانی عالم تماشاکن
که تیر بی‌پر از آه حباب است این‌کمانها را
جگر خون مگر بر اعتبار دل بیفزاید
که قیمت نیست غیراز خونبها یاقوت‌کانها را
به تدبیراز غم‌کونین ممکن نیست وارستن
مگرسوزد فراموشی متاع این دکانها را
علاج پیچ وتاب حرص نتوان یافتن ورنه
به جوش آورده فکر حاجت ما بحر وکانها را
به یک پرواز خاکستر شدیم از شعلهٔ غیرت
سلام توتیای ماست چشم آشیانها را
به بال وبر دهد پرواز مرغان رنج بیتابی
تپیدن بیش نبود حاصل ازگفتن زبانها را
چو رنگ رفته‌، یاد آشیان سودی نمی‌بخشد
درین وادی‌که برگشتن نمی‌باشد عنانها را
گرانی‌کی‌کشد پای طلب در وادی شوقت
که جسم‌اینجا سبکروحی‌کند تعلیم جانهارا
من وعرض نیاز، ازعزت و خواری چه می‌پرسی
که‌نقش سجده بیش از صدر خواهد آستانهارا
چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل
توان گفتن رگ ابر بهار این ناودانها را

Saturday, July 7, 2012

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم
این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم
خاک مراد ماست دل خاکسار ما
تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم
بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل است
ما آبرو به چشمهٔ حیوان نمی‌دهیم
از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب
این بس، که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست
از دست، نقد وقت خود آسان نمی‌دهیم
بی‌پرده عیبهای خود اظهار می‌کنیم
فرصت به عیبجویی یاران نمی‌دهیم
باشد سبکتر از همه ایام، درد ما
روزی که درد سر به طبیبان نمی‌دهیم
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
راه سخن به هرزه درایان نمی‌دهیم
در بزم اهل حال، لب از حرف بسته‌ایم
جام تهی به باده‌پرستان نمی‌دهیم
صائب گهر به سنگ زدن بی‌بصیرتی است
عرض سخن به مردم نادان نمی‌دهیم

تازمیخانه و می نام نشان خواهد بود

ازمیخانه و می نام نشان خواهد بود                 
     سرماخاک ره پیر مغان خواهد بود
           حلقه پیر مغانم ازازلم در گوش است
            برهمانیم که بودیم وهمان خواهد بود
برسر تربت ما چون گذری همت خواه       
                که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خود بین که زچشم من وتو       
             راز این پرده نهان است نهان خواهد بود

Friday, July 6, 2012

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

 


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


























Thursday, July 5, 2012

اجزای تو جمله گوش میباید و بس


اجزای تو جمله گوش میباید و بس
جان ِ تو سخن نیوش میباید و بس
گفتی که مردِ راه چون، میباید
نظّارگی و خموش میباید و بس
(عطار)

هر کُتب خرد که هست اگر بر خوانند


هر کُتب خرد که هست اگر بر خوانند
در پردۀ اسرار شدن، نتوانند
صندوقچۀ سرّقدم، بس عجب است
در بند و گشادش، همه سرگردانند
(عراقی)

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حلّ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر اُفتد نه تو مانیّ و نه من
(خیّام)

روزها فکر من این است و همه شب

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ازکجا آمده ام ، آمدنم بهر ِ چه بود
به کجا میروم آخر ننمائی وطنم

Tuesday, July 3, 2012

بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه می رقصد

بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه می رقصد
بت افسونگرم لب بر لب پیمانه می رقصد

بده ساقی شراب آتشین مست و خرابم کن
که یار امشب به سودای دل بیگانه می رقصد

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم ...

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم ...
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم ...
ماکشته ی نفسی مو بسی آه برآید
 از ما به قیامت ، که چرا نفس نکشتیم ...
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند ...
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

Sunday, July 1, 2012

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

فرانکلین

...