Saturday, September 29, 2012

مرده بُدَم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم


مرده بُدَم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیر است مرا جان دلیر است مرا
زَهره ی شیر است مرا زُهره ی تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بَندَنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بُدَم شاه و خداونده شدم

شکر کُنَد کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کُنَد خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم

شکر کُنَد چرخ فلک از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بُدَم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان «خامش» و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

مولانا

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید


در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید

گرمی شیر غران تیزی تیغ بران
نری جمله نران با عشق کند آید

در راه رهزنانند وین همرهان زنانند
پای نگار کرده این راه را نشاید

طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رستم سر آمد تا دست برگشاید

رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید

هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید

هرگز چنین دلی را غصه فرو نگیرد
غم‌های عالم او را شادی دل فزاید

دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید

شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

در عشق جوی ما را در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید

تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره در رباید

مولانا

طواف کعبه ی «دل» کن اگر دلی داری


طواف کعبه ی «دل» کن اگر دلی داری
دل ست کعبه ی معنی تو گِل چه پنداری؟

طواف کعبه ی صورت حقت بدان فرمود
که تا به واسطه ی آن «دلی» به دست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر «دلی بیازاری»

بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور
که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری

هزار بدره ی زرگر بری به حضرت حق
حقت بگوید: «دل آر» اگر به ما آری

که سیم و زر بر ما لاشه ای ست بی‌مقدار
دل ست مطلب ما گر مرا طلبکاری

ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد
دل خراب که آن را کهی بنشماری

مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود
که بس عزیز عزیزست دل در آن خواری

دل خراب چو منظرگه اله بود
زهی سعادت جانی که کرد معماری

عمارت دل بیچاره ی دو صد پاره
ز حج و عمره به آید به حضرت باری

کنوز گنج الهی دل خراب بود
که در خرابه بود دفن گنج بسیاری

کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار
که برگشاید در تو طریق اسراری

گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت
شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری

چو هم عنان تو گردد عنایت دل‌ها
شود ینابع* حکمت ز قلب تو جاری

روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات
دمت بود چو مسیحا دوای بیماری

برای یک دل موجود گشت هر دو جهان
شنو تو نکته ی لولاک* از لب قاری

وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی؟
ز مهر و ماه و ز ارض و سماء زنگاری

«خموش» وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد
اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

مولانا

Wednesday, September 26, 2012

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ی ست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.

"احمد شاملو"

در کجای این فضای تنگ بی آواز،

در کجای این فضای تنگ بی آواز،
من کبوتر های شعرم را دهم پرواز؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش، زندانی است
روی این مرداب، یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها روی گردان است
بال پرواز زمان بسته ست!
هر صدایی را زبان بسته ست!
زندگی سر در گریبان است !

ای قناری های شیرین کار،
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار!
ای خروشان موج های مست،
آفتاب قصه هاتان گرم،
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان،

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست!
زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست!

ای تپش های دل بی تاب من!
ای سرود بی گناهی ها!
ای تمنا های سرکش،
ای غریو تشنگی ها!

در کجای این ملال آباد،
من سرودم را کنم فریاد؟

در کجای این فضای تنگ بی آواز،
من کبوتر های شعرم را دهم پرواز؟

"فریدون مشیری"

Tuesday, September 25, 2012

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین
وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
وقتست که درتابم چون صبح در این عالم
وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا
جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد




❤ ❥
مولانا جانم

Saturday, September 8, 2012

مولانا:-----ای عشق تو داده باز جان را پرواز


Friday, September 7, 2012

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگی


مولانا:-----تا در طلب گوهر كانی، كانی


مولانا"----هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

مولانا

Thursday, September 6, 2012

بیدل دهلوی بیدل دهلوی مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه ر

 
مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه را
محرمان لبریزیوسف دیده‌اند این چاه را
در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست
همچونال خامه در دل خشک‌مپسند آه‌را
زحمت شیب و شباب ازپیکرخالی مکش
محوگیر از خاطر این تصویر سال و ماه را
درخور هرکسوت اینجا تار و پود دیگر است
بر نوای نی متن ماسورهٔ جولاه را
پند ناصح پر منغص‌کرد وقت می‌کشان
ازکجا آورد این خر نغمهٔ جانکاه را
ناتوانی‌گر شفیع ما نگردد مشکل ست
عاجزان دارند یک سر زیر دندان‌کاه را
چاپلوسی در طبیعت چند پنهان داشتن
حیله آخر پوست بر تن می‌درّد روباه را
تاگهر باشد، حباب‌، آرایش عزت مباد
از سر بی‌مغز بردارید تاج شاه را
می‌توان‌کردن بدی را هم به حرف نیک‌، نیک
از اثر خالی مدان خاصیت افواه را
مرگ هم زحمتکش هستی‌ست تاروز حساب
منزل ما جمع دارد پیچ وتاب راه را
کارها داریم بیش از رنج دنیا، چاره نیست
احتیاج است آنکه رغبت می‌کند اکراه را
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ‌کرد
یک‌گره میدان نبود این رشتهٔ کوتاه را
ای هوس شکرقناعت‌کن‌که استغنای فقر
بر سر ما چتر شاهی‌کرد برگ‌کاه را
یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول
لغزش پا در هوای اشک دارد آه را

مولانــــا آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب :


آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب 
قرص سپهر گردون بر خوان ماست امشب
اي مطربان خوشگو ، اسرار عشق گوييد 

 تا در سماع آييم، دستان ماست امشب

Wednesday, September 5, 2012

حافظ:سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت.

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت 
 جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع 
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آ
شنایی نه غریب است که دلسوز من است 
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
 خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
 خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
 که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


حافظ: دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده

دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده

صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده


از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی

چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده


لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده


یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده


آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده


آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده


زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده


تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده


گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده


بس شکر بازگویم در بندگی خواجه

گر اوفتد به دستم آن میوه رسید

حافظ: مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک

از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو


تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار

تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو


گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش

دور خوبي گذران است نصيحت بشنو


چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن

بيدقي راند که برد از مه و خورشيد گرو


آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو


آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

حافظ: غلام همت آنم که زير چرخ کبود

بيا که قصر امل سخت سست بنيادست

بيار باده که بنياد عمر بر بادست


غلام همت آنم که زير چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست


چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غيبم چه مژده‌ها دادست


که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين

نشيمن تو نه اين کنج محنت آبادست


تو را ز کنگره عرش مي‌زنند صفير

ندانمت که در اين دامگه چه افتادست


نصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر

که اين حديث ز پير طريقتم يادست


غم جهان مخور و پند من مبر از ياد

که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست


رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي

که بر من و تو در اختيار نگشادست


مجو درستي عهد از جهان سست نهاد

که اين عجوز عروس هزاردامادست


نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل

بنال بلبل بي دل که جاي فريادست


حسد چه مي‌بري اي سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

Tuesday, September 4, 2012

حافظ بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

لبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟
گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کِلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه ی رهن خانه ی خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنار داشت

چشم «حافظ» زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت

حافظ

Sunday, September 2, 2012

مولانا-عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود


فريدون مشيري: در راه باریکی که از آن می‌گذشتيم


در راه باریکی که از آن می‌گذشتيم
تاریکی بی‌دانشی بیداد می‌کرد

ایمان به انسان، شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من درین میدان «سخن» بود

شب های بی‌پایان «نخفتم»
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار «آشتی» بود


در خارزار دشمنی ها

شاید که طوفان گران بایست می بود

Saturday, September 1, 2012

مولانا مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی


ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی


مگر نشنیده‌ای دستان ز بی‌خویشان و سرمستان


وگر نشنیده‌ای بستان به جان تو که بستانی


تو دانی من نمی‌دانم که چیست این بانگ از جانم


وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی


صلا مستان و بی‌خویشان صلا ای عیش اندیشان


صلا ای آنک می‌دانی که تو خود عین ایشانی


دیوان شمس

قهارعاصي بهار امسال ماتم می فروشد

هار امسال ماتم می فروشد
متاع خون به آدم می فروشد
دل من هم سر بازار گرمش
تبسم می خرد غم می فروشد

قهار عاصی

وینستون چرچیل

كافی نیست حداكثر تلاش خود را بكنیم و در بهترین حد خود ظاهر شویم، گاهی لازم است كاری را در حد كفایت انجام دهیم.   وینستون چرچیل