Sunday, March 17, 2013

مخفی بدخشی


ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
یک لحطه بشین در بر و بشنو سخن من

خود را بتو گم کرده چنام که ندانم
من جان و تو تن، یا تو شده جان و تن من

مهرت بدلم جای چنان کرده که فردا
در حشر زند بوی تو سر از کفن من

در باغ شده جمع گل و قمری و بلبل
بخرام تو ای سرو چمان در چمن من

در خواب شبی گر لب لعل تو ببوسم
آن صبح دمد بوی گلاب از دهن من

از آفت گل مرغ چمن خار نشین است
هر جا که تو باشی بود آنجا وطن من

آن یوسف من تا شده مخفی ز برم دور
این کلبه ی تنها شده بیت الحزن من

مخفی بدخشی

No comments:

Post a Comment

آلبرت اینشتین

...