Sunday, April 7, 2013

حافظ

لعل سیراب به خون تشنهْ لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است


شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است


ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهی ست که منزلگه دلدار من است


بندۀ طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است


طبلۀ عطر گل و زلف عبیر افشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است


باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است


شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است


آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

No comments:

Post a Comment

خــــِـرد - زکریا رازی

...