Sunday, April 7, 2013

حافظ

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رُو؟

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی


زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟


آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو عالمی


اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید، جهانسوزی، نه خام بی غمی


در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی


خیز تا خاطر به آن ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آمد همی


گریۀ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنم

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...