sitar

Sunday, March 31, 2013

• صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

·        صورت نپرستم من بتخانه شکستم من
آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من

در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت
از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

در دیر نیاز من در کعبه نماز من
زنار بدوشم من تسبیح بدستم من

سرمایه درد تو غارت نتوان کردن
اشکی که ز دل خیزد در دیده شکستم من

فرزانه به گفتارم دیوانه به کردارم
از باده شوق تو هشیارم و مستم من


واقـف لاهــوری

نه من کفر و نه ايمان می پرستم
محبت هر چه گفت آن می پرستم

غــزالان را به يـاد چـشم مـستت
بيـابـان در بيـابــان مــی
 پـرستـم
اگـر نـرگس اگر جام است و بــاده
به ياده چشم خوبان می پرستم

ترا نيست و كار با هيچ و كس ني
تــرا مــن از پي آن مـی پـرستـــم

به جرم عاشقي جان برده از مـن
هنوز آن دشمن جان
 می پرستم
نه من کفر و نه ايمان می پرستم
محبت هر چه گفت آن می پرستم


( واقـف لاهــوری )


محمد ابراهيم صفا

من لاله ی آزادم خــود رويم وخــود بـويم

در دشـــت مـکان دارم هــم فـطرت آهويم


آبم نـم باران اســـت فـــارغ ز لـــب جويم

تنگ اســت محـيط آنجا در باغ نمی رويم


ازخون رگ خويشست گررنگ برخ دارم

مشـاطـه نمی خــواهـد زيبـايی رخـســارم


بر سـاقـــه خـود ثـابت فـارغ ز مـدد گارم

نی در طـلــب يـارم نی در غــم اغــــيارم


هـر صبح نسيـم آيـد بـر قــصد طـواف من

آهــو بـرگان را چـشم از ديدن من روشـن


ســوزنده چـراغ هستم در گـوشه اين مامن

پــروانه بسی دارم سـر گـشــته به پيـرامن


از جلـوه ی سـبزو سرخ طرح چمنی ريزم

گـشته اسـت خـتن صحـرا ازبـوی دلاويـزم


خم می شوم از مستی هرلحظه ومی خيزم

ســر تا به قـدم نـازم پا تا به ســر انگـيزم


جوش می و مسـتی بين در چهـره گلـگونم

داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم


آزاده و ســر مسـتم خـو کـرده به هـامونم

رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم


از سـعی کـسی مـنـت بر خود نپزيرم من

قـيد چمـن وگلـشن برخــويـش نگــيرم من


بر فـطرت خود نازم وارسـته ضميرم من

آزاده بـــرون آيــــــــم آزاده بـمــيـرم مـن


( مرحوم محمد ابراهيم صفا )

بیدل

هوش اگر باشد کتاب و نسخهء در کار نیست
چشم وا کردن زمین و آسمان فهمیدن است

( بیدل )

فرخی یزدی


زنده گی آخر سر آید، بنده گی در کار نیست
بنده گی گر شرط با شد، زنده گی در کار نیست

فرخی یزدی

خیام

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
در پای
اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن
جهان که پرسم از وی
کاحوال
مسافران عالم چون شد

- خیام