sitar

Tuesday, July 30, 2013

ابوعلی سینا

تعصب درعلم و فلسفه, 
مانند هر تعصب دیگر نشانه خامی و بی مایگی است 
و همیشه به زیان حقیقت تمام می شود. 
    ابوعلی سینا

ابن سینا

بعضی چنان سرگرم میراث علمی گذشتگان اند 
که فرصت مراجعه به عقل خود را ندارند, و
 اگر فرصتی هم بدست بیاورند حاضر نیستند که اشتباه
 و لغزش های آنان را اصلاح و جبران کنند.    
  ابن سینا


Friday, July 26, 2013

عراقي


به   قمارخانه    رفتم   همه   پاكباز ديدم     
   چو به  صومعه  رسيدم  همه  زاهد ريائي
عراقي

محيط قمي


از زهــد  فـــــــروشان  بگريزند  كه ديـــديم    
   ايـن سلسه را دوستي و مهر و وفا نيست
محيط قمي

حبيب خراساني


سبحة تزوير شيخ شهر را كــــردم شمــــار  
    بــــاطن  او  دام  بــود و ظاهر آن دانه بود
حبيب خراساني

بیدل

يكقدم راه است بيدل از تو تا دامان خاك
برسر مزكان جو اشك ايستاده اي هوشيار باش5

بیدل

عاجزکشی است شیوه ابنای روزگار
 !بیدل به چشم خیره نگاهان زبون مباش

Thursday, July 25, 2013

مولانا


زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب

مولانا

حافظ


سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق
چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست.

حافظ

حافظ

حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج
 فکر معقول بفرما، گل بی‌خار کجاست؟

حافظ شیرازی،

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر 

 یادگاری که در این گنبـد دوار بماند

بیدل

رموز وضع جهان را کسی چی دریابد؟

که خلق، کور سواد است و این کتاب ،غلط

بیدل

بیدل

پختگی دیگ سخن رابازمیدارد زجوش !

تاخموش نیست بیدل مدعاخام است وبس !

حضرت ابوالمعانی بیدل "رح"

بیدل

خام طبعان از فشار رنج دهر آزرده اند
 پختگي انگور را زنداني خُم كرده است

بیدل

پختگی دیگ سخن رابازمیدارد زجوش !

تاخموش نیست بیدل مدعاخام است وبس !

حضرت ابوالمعانی بیدل "رح"

افضل‌الدین کاشانی

از شبنم عشق خاکِ آدم گِل شد
 صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
 سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
 یک‌قطره فروچکید، نامش دل شد»

Wednesday, July 24, 2013

سعدی

اول اندیشه وانگهی گفتار
 پای بست آمده‌ست و پس دیوار 

سعدی

تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک
 زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ»



بابا افضل کاشانی

گوش تو دو دادند و زبان تو یکی
 یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو»

Tuesday, July 23, 2013

کریستین بوبن

خرد همواره عشق را می‌جوید و هدفی

 جز تبدیل خویش به آسمان پراخترِ مهر ندارد.»

کیم‌وو چونگ

به مقدار ثروت و دارایی خود بالیدن، احمقانه است؛
 چون معنی این کار این است که شما

 چیز دیگری برای بالیدن ندارید

انیشتین

  • همه ما در پیشگاه خداوند به یک اندازه خردمند هستیم و به یک اندازه احمق.
  • اگر از من بپرسید میگویم گناه در خلوت را به تظاهر در تقوا ترجیح می دهم.
  • چقدر کم اند آنانی که با چشم های خود می بینند و با قلب های خود احساس می کنند.
  • دوست دارم افکار خدا را بدانم... بقیه چیزها فقط جزئیات اند.
  • کسی که هیچگاه خطایی مرتکب نشده هرگز کار جدیدی را هم شروع نکرده است.
  • سوالی که گاهی مرا گیج میکند این است که من دیوانه ام یا دیگران؟
  • زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای تعادل باید حرکت کنید. 
  • عمیقا معتقدم که اساس جهان زیبا و ساده است.

  • فقط دوراه برای زندگی کردن وجود دارد:یکی این است که هیچ چیزی معجزه نیست .راه دیگر این است که انگار همه چیز معجزه است.
  • نمیتوانیم از انسانیت ناامید شویم چون خودمان هم انسان هستیم.
  • اشخاصی مثل شما و من,هر چند که مثل بقیه فانی هستیم ولی با گذر زمان پیر نمی شویم... همواره مثل کودکانی کنجکاو در برابر آن راز بزرگی که در آن زندگی را آغاز کردیم می ایستیم.
  • تنها دلیل وجود زمان این است که همه چیزها با هم اتفاق نیفتند.
  • جایی که عشق باشد سوال نخواهد بود.
  • زندگی با ارزش تنها از آن کسی است که برای دیگران زنده باشد.
  • واقعیت فقط یک توهم است که البته خیلی ایستادگی می کند.
  • حیات آدمی وقتی آغاز می شود که او از خودش بیرون رود.
  • ما مثل بچه کوچکی هستیم که به کتابخانه عظیمی مملو از کتاب هایی به زبان مختلف وارد می شود.بچه می داند که یک کسی این کتاب ها را باید نوشته باشد .نمیداند چگونه. زبان آنها را نیز درک نمی کند. تنها حدس می زند که نوعی نظم مرموز در چیدن کتا ب ها وجود دارد.ولی نمی داند آن نظم چیست. به نظر من این طرز رفتار باهوش ترین انسان ها در مقابل خداوند است. ما میبینیم که جهان  به طرز شگفت انگیزی مرتب می شود واز بعضی قوانین پیروی می کند ولی تنها اندکی از این قوانین را می فهمیم. ذهن مرموز ما نمی تواند نیروی مرموزی را که صور فلکی را به حرکت در می آورد درک کند

يغماي جندقي


اسرار غمش گفتم در سينه نهان دارم    
     رسواي  جهانم   كرد   اين   رنگ  پريدنها
 
 يغماي جندقي

جلال همائي


شادي ندارد   آنكه   ندارد  به دل غمي     
    آن را كه نيست عالم غم  نيست  عالمي
 
 جلال همائي

حافظ


اگرغم لشكرانگيزدكه خون عاشقان ريزد     
  من و ساقي بهم سازيم وبنيادش براندازيم
 
 حافظ

بیدل

عشق گاهی قدردان درد پیدا میکند
بیستون گر تا ابد نالد، دگر فرهاد نیست
بیدل

بیدل

افتاده گی آموز اگر طالبِ فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

بیدل

بيدل

از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع
هر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش
بيدل

بیدل


هیچ کس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد
از ازل بر حال ما می گرید استعداد مـــــــــا
بیدل

بيدل

تکیه بر عافیت ازقامت پیری ستم است
بیدل از سایهٔ این خم شده دیوار برآ
بيدل

بيدل

به انگشت عصا هردم اشارت می کند پیری 
که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجاست 
بیدل

Friday, July 19, 2013

مولوی

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه؟     
    صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولوی

عالم شيرازي


كسي ديوانه باشدكزسركويت رودجائي    
    دل اينجا،دولت اينجا،مدعي اينجا،اميداينجا
عالم شيرازي


اطهري كرماني


ياد آن شب كه به  ديوانگيم  قهقهه زد    
      ريخت آن سلسلة زلف چوبرشانه مرا
اطهري كرماني


دولتشاه قاجار


از  سينة   تنگم     دل   ديوانه    گريزد    
      ديوانه  عجب  نيست كه از خانه گريزد
دولتشاه قاجار


عماد خراساني


دلم ديوانه شد ديوانه شد  ديوانه ديوانه       
   دگر از خويشتن بيگانه‌ام بيگانه بيگانه
عماد خراساني


بابا فغاني شيرازي


گرنمي چينم گل شادي خوشم باخارغم   
    زآنكه من ديوانه ام گل رانمي دانم زخار
بابا فغاني شيرازي


مهدي سهيلي


اي خواجه كه روز وشب پي سيم وزري 
      دنيا  طلبانه  هر  طرف  در  به  دري
گنجت  به  پسر   رسد    عذابش  بر تو     
    بالله  كه  ز   ديوانه   تو   ديوانه تري
مهدي سهيلي

بهادريگانه


اي عقل اگرديوانه اي زنجيرگيسويش نگر   
    اي عشق اگر شوريده‌اي درچشم‌جادويش نگر
بهادريگانه


مجمر اصفهاني


جائي  نه  كه  گيرد  دل  ديوانه قراري       
     ويران شود  اين  شهر  كه ويرانه ندارد
مجمر اصفهاني


غزالي شهدي


از  بزم طرب  باده گساران همه رفتند      
      از كوي جنون سلسله داران همه رفتند
نه كوه كن بي سر وپا ماند نه مجنون      
      ما با كه نشستيم كه ياران همه رفتند
غزالي شهدي


فروغي بسطامي


تاسرزلف توشد سلسله جنيان جنون    
        كس نديدم به همه شهر كه ديوانه نبود
فروغي بسطامي


نشاط اصفهاني

هوسي  كرده‌ام امروز كه ديوانه شوم       
     دست دل گيرم و از خانه به ويرانه شوم
نشاط اصفهاني


بهادر يگانه


گرد باد  بي  سرانجامم  كه از ديوانگي      
      بر سر خود ريزم از حسرت غبار خويشتن
بهادر يگانه


وحشي بافقي

كجا دربزم اوجاي چومن ديوانه‌اي باشد     
       مقام همچومن ديوانه اي ويرانه اي باشد
وحشي بافقي

شجاع كاشي


عاقل   مباش   تا   غم   ديوانگان  خوري     
      ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
شجاع كاشي


قا بيگم


زهشياران عالم هركه راديدم غمي دارد     
       دلا ديوانه شو ديوانگي هم عالمي دارد
  آقا بيگم


این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهر

  • این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهر
    در چشم اهل دیده کمینگاه شهرت است


گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زاین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

جوانی

جوانی
شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را !!