sitar

Wednesday, April 30, 2014

در این خاک زرخیز ایران زمین

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود

کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت

که ما را روان و خردتیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد

که نام آورش مرد بیگانه شد

بسوزد گرت در آتش جان و تن

به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگیست

دوصد بار مردن به از زندگیست

حکیم ابوالقاسم فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی برخاستن کاوهٔ اهنگر 
و برپا داشتن درفش کاویانی و پیدایش درفش کاویان
 و پیروزی درفش را چنین به نظم کشیده‌است:

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

برو انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی دادخواند

از آن چرم کاهنگران پشت پای

ببندند هنگام زخم درای

همی کاوه آن بر سر نیزه کرد

همانگه ز بازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه به دست

که‌ای نامداران یزدان پرست

کسی کو هوای فریدون کند

سر از بند ضحاک بیرون کند

بپویید کاین مهتر اهرمنست

جهان آفرین را به دل دشمن است

به پیش فریدون فرخ شویم

به جان و تن و چیز یک رخ شویم

همی رفت پیش اندرون مرد گرد

سپاهی برو انجمن شد نه خرد

ندانست خود کافریدون کجاست

سر اندر کشید و همی رفت راست

بیامد به درگاه سالار نو

بدیدندش از دور برخاست غو

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی

به نیکی یکی اختر افکند پی

بیاراست آن را به دیبای روم

ز گوهر برو پیکر و زر بوم

بزد بر سر خویش چون کرد ماه

یکی فال فرخ پی افکنده شاه

فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش

همی خواندش کاویانی درفش

از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه

به شاهی به سر بر نهادی کلاه

برآن بی بها چرم آهنگران

برآویختی نوبنو گوهران

ز دیبای پرمایه و گوهران

بر آنگونه گشت اخیر کاویان

که اندر سر نیزه خورشید بود

جهان را ازو دل پر امید بود

Monday, April 28, 2014

پائولو کوئلیو

گفت: باید خطر کرد
تنها هنگامی معجزه زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ دهد
خداوند هر روز-همراه با خورشید-
لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آن چه را که ما را ناشاد می کند،دگرگون کنیم.
هر روز می کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم،
که وجود ندارد، که امروز مانند دیروز است و همچنین فردا خواهد بود.
اما هرکس به روز خود توجه کند، آن لحظه جادویی را کشف می کند.
این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد که بامدادان، کلیدی را در قفل در می چرخانیم،
در لحظه سکوت بعد از شام، در هزار و یک چیزی که مشابه می نمایند.
این لحظه وجود دارد-
لحظه ای که در آن همه توان ستارگان به ما می رسد، و می گذارد معجزه کنیم
خوشبختی گاهی یک برکت است-
اما معمولاً یک فتح است.
لحظه جادویی روز یاری مان می کند تا دگرگون شویم،
وادارمان می کند به جست و جوی رویاهامان برویم.
رنج خواهیم برد،لحظه های دشواری خواهیم داشت،
مایوس می شویم-اما همه این ها گذرایند و اثری بر جا نمیگذارند.
و در آینه، می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم
بدبخت کسی که می ترسد خطر کند.
چون شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد
با نومیدی و یاس رنج روبه رو نشود.
اما هنگامی که به گذشته می نگرد-
چرا که ما همواره به گذشته می نگریم-
آوای قلبش را می شنود که:
با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود، چه کردی؟
با استعدادهایی که پروردگارت به تو سپرده بود، چه کردی؟
در گودالی دفن شان کردی، چون می ترسیدی از دست شان بدهی.
پس میراث تو این است: یقین که زندگی ات را به هدر داده ای
بدبخت کسی که این واژه را بشنود.
چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد،
اما لحظه های جادویی زندگی گذشته اند

پائولو کوئلیو


آرزوهاي ويــکتور هوگو براي شما!

آرزوهاي ويــکتور هوگو براي شما! ...

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دست کم يکي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوام اگر جوان كه هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
اميدوارم حيواني را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: اين مالِ من است.
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.
اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم !

Sunday, April 27, 2014

بیدل

شب و آیینه
دل باز بجوش یارب آمد
شب رفت و سحر نشد شب آمد
بی روی تو یاد خُلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
شرمندۀ رسم انتظارم
جانی که نبود برلب آمد
مستان خبریست در خط جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
وضع عقلای دهر دیدم
دیوانۀ ما مؤدّب آمد
از اهل دول حیا مجویید
اخلاق کجاست؟ منصب آمد
از رفتن آبرو خبرگیر
هرجا اظهار مطلب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد

بیدل

Saturday, April 26, 2014

کیوان هاشمی


كركس و كفتار دارد باغ ما
تا بخواهي، مار دارد باغ ما

بلبلان از باغ ما كوچيده اند
جاي بلبل، سار دارد باغ ما

باغ پهلویی، ببین ! گل کرده است
گل ندارد، خار دارد باغ ما

بر دلش داغ بهاران مانده است
حسرت ديدار دارد باغ ما

سر درختي هاي ما يخ بسته است
سرنوشتي تار دارد باغ ما

برخلاف آنچه مردم گفته اند
باغبان، بسيار دارد باغ ما

بوي باروت است جاي بوي گل
وحشت كشتار دارد باغ ما

در ميان دهكده پيچيده است :
ديو آدمخوار دارد باغ ما

باغ، تا باغي شود بار دگر
صد هزاران كار دارد باغ ما

وصف باغ ما، به «كيوان» رفته است
يك جهان اسرار دارد باغ ما

Friday, April 25, 2014

سید علی صالحی

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!!”

آب از ديار دريا، با مهر مادرانه،....

آب از ديار دريا،
با مهر مادرانه،
آهنگ خاك مي كرد !
***
برگرد خاك ميگشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد،
***
از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت
كان موج ناز پرورد،
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!
عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.
نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.
تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست
بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش

لاکنَش مهر و وفا نیست خدایا بدَهَش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکُشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان بهْ که از او نیک نگه دارم دل

که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید

گر چه خون می‌چکد از شیوۀ چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

که به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردهش

از پی آن گل نو رسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

ببرد زود به جانداری خود پادشهش

جان به شکرانه کنم صرف، گر آن دانۀ دُر

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

قد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

مولانا

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست
مولانا

Thursday, April 24, 2014

پای هر خداحافظی محکم باش ...

پای هر خداحافظی محکم باش ...
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد مي‌گيری که بوسه‌ها قرارداد نيستند
و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ...
کم کم ياد مي گيری
که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيري
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...
«خورخه لوییس بورخس»

به سکوت سرد زمان

به سکوت سرد زمان

هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم
روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهي ست كز دل خونين
لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشك خون آلودم ام  دامان مي كند رنگين
به سكوت سرد زمان
به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي
نه كسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سردي ها خدايا
نه اميدي در دل من
كه گشايد مشكل من
نه فروغ روي مهي
كه فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهي
كه ناله اي خرد با آهي
واي از اين بي درديها خدايا
نه صفايي زدمسازي به جام مي
كه گرد غم ز دل شويم
كه بگويم راز پنهان
كه چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي ها خدايا
وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد
يك نفس زد و هدر شد
روزگار ما به سر شد
چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم ز بي شكيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نا فرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي خدايا

بميريد بميريد در اين عشق بميريد

بميريد بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد
کز اين خاک برآييد سماوات بگيريد
بميريد بميريد و زين نفس ببريد
که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
بميريد بميريد به پيش شه زيبا
بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد
بميريد بميريد و زين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
خموشيد خموشيد خموشي دم مرگست
هم از زندگيست اينک ز خاموش نفيريد

پرده بگردان و بزن ساز نو

رده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو
این بکند زهره که چون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو
خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
در عوض آنک گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو
از تو رخ همچو زرم گاز یافت
می‌رسدم گر بکنم ناز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
می‌رسدم خلعت و اعزاز نو
خلعت نو بین که به هر گوشه‌اش
تازه طرازی است ز طراز نو
پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
مرد قناعت که کرم‌های تو
حرص دهد هر نفس و آز نو
می به سبو ده که به تو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو
رنگ رخ و اشک روانم بس است
سر مرا هر یک غماز نو
گرم درآ گرم که آن گرمدار
صنعت نو دارد و انگاز نو
بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق
جامه کهنه‌ست ز بزاز نو

عشقِ سرمدی

عشقِ سرمدی

جلوۀ جنون خیزد از سرشکِ تصویرم
خندہ می کند امشب دانه ھای زنجیرم
دستِ سرنوشتِ من، در ُخم سرشتِ من
جاودانه جوشانید خونِ عشق با شیرم
تا ز برقِ چشمِ عشق، چشمِ من جھانبین شد
عقل جبھه می ساید، پیشِ پای تدبیرم
از خروشِ ھر باد و ز غریوِ ھر سیلاب
من ز جا نمی جنبم، سخت ریشه تعمیرم
چون به گوشِ سردِ کوہ، قصۀ غمم گفتم
قلبِ سنگِ آن شد آب، از گدازِ تأثیرم
پشتِ آسمان لرزید، قلبِ کھکشان جنبید
از خروشِ گلبانگِ نالۀ زمینگیرم
مرغِ ھمتِ شوقم قصدِ آسمان ھا داشت
در رہِ ھدف پویی، سوخت شھپرِ تیرم
کیفِ می پرستی را، رازِ عشق و مستی را
زاھدان نمی دانند، می کنند تکفیرم
در بھارِ استغنا، چون گلابِ مغرورم
رنگِ زردِ منت را در بغل نمی گیرم
چون شفق ز رنگِ من بوی صبح می آید
لحظۀ سرانجام ِ خواب ِ نیک تعبیرم
نغمۀ فنا تا چند پیشِ گوشِ من خوانید؟
عشقِ «سرمدی» دارم ھیچگه نمی میرم

ابر و کوه

ابر و کوه

شيندم ابر تاريکی به کوهی
سبک‌مغزانه زد طعنِ حقارت
که: من آزاده می‌گردم سبکبال
تویی خوابيده در بندِ اسارت!

ولی کوه زمين‌گير و فلک‌سای
از اين توهينِ پوج آن برآشفت
به گوشِ پارۀ ابرِ سبکسر
به لفظِ بی‌زبانان اين چنين گفت:

منم آن کوهِ سرافرازِ مغرور
که می‌جوشد به قلبم چشمۀ نور
شبانگه اختر و در صبح خورشيد
سلامم می‌فرستند دايم از دور

اگر چه پای سنگينم ببستند
به زنجير‌ِ سکونِ جاودانه
ولی از سينۀ آتشفشانم
زبانه می‌کشد آتش، زبانه!

ز بس از خشم می‌سوزد دماغم
دل‌ِ هر پاره سنگم شعله‌خيزست
ستونم سخت‌تر باشد ز پولاد
ستیغِ من به سانِ تيغ، تيزست

اگر گاهی ز جای خود بجنبم
بلرزانم زمين و آسمان را
جهانی می‌رود در کام آتش
نسازم رام اگر آتشفشان را

تویی آن ابرِ خشکِ بی‌مروت
که سيرت را معين می‌کند باد
به پای خويش گامی هم نرفتی
چه می لافی: منم آزاد آزاد!

خروشِ عشق

خروشِ عشق

خروشِ عشق چون سازِ هوس نیست
نوای نی چو فریادِ جرس نیست
برای سوختن، پَر می‌فشاند
پَرِ پروانه چون بالِ مگس نیست
صفِ مژگان و اشکِ ما گرفتن؟
هجومِ سیل را سد، مشتِ خس نیست
چرا کوته نگردد رشتۀ عمر؟
گره جز ناله در تارِ نفس نیست
به هر کنجِ دلم گل کرده صد زخم
ولی آگه ز دردم هیچ کس نیست
دلِ چون سنگِ سردِ او نشد چاک
مگر آماجِ آهم تیررس نیست؟
هوای دیگری آزاده‌گان راست
مقامِ باز در کنجِ قفس نیست
هزاران خانمان غارت نمودند
درین ظلمتکده گویی عسس نیست
دلم در خون تپید و گفت: «سرمد»
هنوزم ار تپیدن هیچ بس نیست

من با خودم مهربان هستم

من با خودم مهربان هستم
حتی وقتی غیرقابل تحمل میشوم
خودم را تحمل میکنم
دست خودم را می گیرم
با خودم قدم میزنم
و هر جا دلم خواست می برم
هیچوقت خودم را تنها نمیگذارم
وقتی دلگیر میشوم و گریه‌ میکنم
صبورانه‌ با خودم حرف میزنم
تا آرام شوم
چیزی ندارم که‌ از خودم پنهان کنم
حتی سیگار را خودم برای خودم روشن میکنم
در شب های سرد
خودم را محکم بغل میکنم
پتو میکشم روی خودم
مبادا سرما بخورم
میدانم چای دوست دارم
صبح
بیدار که‌ میشوم
برای خودم یک استکان چای خوشرنگ میریزم
هرگز چیزی را به‌ خودم تحمیل نمیکنم
خودم را مجبور نمیکنم حرفی را که‌ دوست ندارم بزنم
خودم را مجبور نمیکنم
روی صحنه‌ بروم و باب میل شما بازی کنم
من خودم را مجبور نمیکنم که‌ مؤدب باشم
که‌ داد نزنم
که‌ شعر بنویسم
لازم نیست نگران من باشید
من به‌ اندازه‌ ی کافی نگران خودم هستم
خودم را خوب میشناسم
بهتر از هر کسی
و میدانم چطور خودم را خوشحال کنم
همیشه‌
به‌ محض اینکه‌ به‌ خانه‌ رسیدم
در را برای خودم باز میکنم
تا ناراحت نشوم
چون من میدانم از پشت در ایستادن خوشم نمی آید

من یاد گرفته‌ ام
جای خالی همه‌ را با خودم پر میکنم

Wednesday, April 23, 2014

قیصر امین پور

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی؟
کدام یک درست گفته اند؟
من فکر می کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

قیصر امین پو
ر

ﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺷﻔﯿﻌﯽ ﮐﺪﮐﻨﯽ

ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺩ ﮔﺬﺷﺖ .
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺩ
_ ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ _
ﮔﺬﺷﺖ .
ﺑﺎﻝ ﺍﻓﺸﺎﻧﯽِ ﺁﻥ ﺟﻔﺖِ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺍﻓﻖ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ،
ﮐﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎﻻﺑﺎﻝ
ﺩﺷﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺑﺮ
ﺁﺷﺘﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؟
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺁﯾﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭُ ﻧﻤﺎﻧﺪ
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺁﯾﺎ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺷﻌﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺡِ
ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟
ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺷﻔﯿﻌﯽ ﮐﺪﮐﻨﯽ

Tuesday, April 22, 2014

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها
ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها