Tuesday, June 30, 2015

سعدی

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
سعدی

صائب تبریزی


از باد دستی خود ، ما میکشان خرابیم
در کاسه سرنگونی ، همچشم با حبابیم
با محتسب به جنگیم ، از زاهدان به تنگیم
با شیشه‌ایم یکدل ، یکرنگ با شرابیم
آنجا که میکشانند ، چون ابر تر زبانیم
آنجا که زاهدانند ، لب خشک چون سرابیم
در گوش عشقبازان ، چون مژدهٔ وصالیم
در چشم می‌ پرستان ، چون قطرهٔ شرابیم
با خاص و عام یکرنگ ، از مشرب رساییم
بر خار و گل سمن ریز ، چون نور ماهتابیم
آنجا که گل شکفته است ، شبنم طراز اشکیم
آنجا که خار خشک است ، چشم تر سحابیم
چون می به مجلس آید ، از ما ادب مجویید
تا نیست دختر رز ، در پردهٔ حجابیم
در پلهٔ نظرها ، هرگز گران نگردیم
ما در سواد عالم ، چون شعر انتخابیم
صائب تبریزی

Friday, June 26, 2015

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

Thursday, June 25, 2015

سلامت متهم دارد به‌کمظرفی حبابم را


بیدل
به وهم این و آن خون شد دل غفلت‌پرست من
وگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من
تحیر در جنون می غلتد از نیرنگ تصویرم
ز پرواز نگاه‌کیست یارب رنگ بست من
سلامت متهم دارد به‌کمظرفی حبابم را
محیطی می‌کنم تعمیر اگر بالد شکست من
حریف بیخودیها کیست ‌کز چشم جنون پیما
خمستان در سر و پیمانه در دست است مست من
رفیقان چون نگه رفتند و من چون اشک درخاکم
زمینگیر ندامت ماند کوششهای پست من
ز برق آه دارم ناوکی درکیش نومیدی
حذر از جرأت ای ظالم‌که پر صاف‌ست شست من
به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل
کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من

Wednesday, June 17, 2015

دلتنگِ غروبی خفه، بیرون زدم از در


دلتنگِ غروبی خفه، بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یارب به چه سنگی زنم از دستِ غریبی
این کله ی پوک و سرو مغز پکرم را

هم در وطنم بارِ غریبی به سرِ دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را؟

رفتم که به کوی پدر و مسکن مآلوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را

گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صَغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

درگرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هوی و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را؟

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پرشور وشرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را

کم کم همه را درنظر آوردم و نا گاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یک جا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله "حبیب" و رفقای دگرم را

این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و نا لیدن شبگیر
وان زمزمه ی صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار در خانه سرم را

صوت پدرم بود که میگفت چه کردی؟
درغیبت من عا یله ی در بدرم را

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدَرم را

ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در؟
گفتم : پسرم بوی صفای پدرم را

شهریار

آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی


امشــب ای مــــــاه به درد دل من تسکینی
آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی

کاهــــش جـــان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشیـــد چـــــه ها میبینی

تو هم ای بادیه پیمــــــــای محبت چون من
سر راحـــــت ننهــــــادی به ســـــرِ بالینی

هر شب ازحسرت ماهی من و یک دامنِ اشک
تو هـــم ای دامــــــــنِ مهتـــــاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتـاب غـــم از دل شویند
امشب ای مَه تو هـم از طالعِ من غمگینی

من مگر طالـــع خود در تو توانــــــــم دیدن
که توام آینــــــــه بخــــــت غبــــار آگینی

باغبان خـــــار ندامت به جگـر می شکــند
برو ای گل که سـزاوار همـــــــان گلچینی

نی محـــــزون مگـر از تربت فرهـــاد دمـید
که کند شکوه ز هجــــــران لــب شیرینی

تو چنین خـانه کَـن و دلشکن ای باد خـــزان
گر خــود انصـــــاف کنی مستحــق نفرینـی

کی براین کلبه طوفـــان زده سرخواهـــــی زد
ای پرستــــــــــــو که پیام آور فـــــــــروردینی

شهـــــریارا گر آئیــــــــــــــــن محـــــبت باشد
جـــــــاودان زی که به دنیــــای بهشـــت آئینی

شهریار

Friday, June 12, 2015

من در عجب افتادم از آن قطب یگانه


مولوی

در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد

من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد

من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد

ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد

آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت
بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد

آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی
فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد

آن‌ها که بگفتند که ما کامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد

سلطان عرفناک بدش محرم اسرار
تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد

شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش


حافظ

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق



در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته برشده بر دارها

عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها

هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان


من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه!
من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه!
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من!
من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه!
تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟!
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه!
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش
من اگر مستحق خشم و عتابم ؛ به تو چه!
دُنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛ به تو چه!
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه!
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب
و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه!
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی
من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه!
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش
من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه!
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان
من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه!
بانو سیمین بهبهانی

Tuesday, June 9, 2015

ک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد


یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد
یک گل میتواند بهار را بیاورد
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند
یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند
یک امید روحیه را بالا می برد
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
یک زندگی میتواند متفاوت باشد
شما می بینید پس تصمیم با شماست

مُرغِ سحر ناله سر مکُن.... مستان هُمای

مُرغِ سحر ناله سر مکُن.... مستان هُمای
......
مرغ سحر ناله سر مکن
دید گان خسته تر مکن
ما ز اه و ناله خسته ایم
ما غمین و دل شکسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
نغمه های شادمان خوان
صد سرود جاودان خوان
با نوای عاشقانه خوان
عمر مانده را چنین هدر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن

جرم مجرمان همیشه هست
جور بی‌ امان همیشه هست
مکر دشمنان همیشه هست
ظلم ظالمان همیشه هست
بر دهان ظالمان بزن
از گناهشان گذر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
صورت ار به سیلی رنگ خون کنی
صورت ار به سیلی ات چون خون کنی
به که راز خود ز دل برون کنم
به که راز خود ز دل برون کنم
به که راز خود ز دل برون کنی
پیش دشمنان گلایه چون کنی
دشمنان خویش را خبر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
مرغ سحر ناله سرمکن
دید گان خسته تر مکن

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم»
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،
نتوانم«!
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

Sunday, June 7, 2015

مکش فریاد ای مادر


مکش فریاد ای مادر
اگر مُردم ، براه حفظ ناموس وطن مُردم
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
مکن خاک جهان بر سر ، مکن فریاد ای مادر!
مکن پاره گریبانت ، نیفشان اشک چشمانت
مکن گریه که من مُردم
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
بشیون بر سر قبرم مباران اشک چشمانت
مخوان دیگر پریشان و جگر خونم
که من شادم و خنده بر دهن مُردم
مکن گریه که من مُردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
سرود عشق و آزادی هماره بر زبان دارم
نوید فتح و پیروزی نهان اندر سرود من
که :
ایمان رمز پیروزیست ، گفتم این سخن مُردم
مکن گریه که من مُردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
سراپا عشق سوزانم ، بهردم موج طوفانم
زسوز جانگدازم گر شود یک گوشه ای روشن
مکن شیون که همچون شمع پیش انجمن مُردم
مکن گریه که من مُردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
اگر مرمی بروی سینه ام بنشست و اندر خاک افتادم
وگر خونم زمین را لاله گون و سرخ گردانید
ببین مادر! بجرم عشق با خلق وطن مُردم
مکن گریه که من مردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم.
•••

Friday, June 5, 2015

بندهء پير خراباتم كه لطفش دايم است


بر درميخانه رفتن كار يك رنگان بود
خود فروشان را به كوى مى فروشان راه نيست
بندهء پير خراباتم كه لطفش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
"" حافظ ""

Thursday, June 4, 2015

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی
گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌ شکفتم
چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم
به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی
همه خاک‌ های شیراز به دیدگان برفتم
دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید
بتر از هزاردستان بکُشد فراق جفتم
نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی ؟
نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سَفتم
نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد
به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم
ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت
تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت


با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت
چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
این مه که چون منیژه لب چاه مینشست
گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سراید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن
فریدون مشیری

خوش باد اگر که من تو شوم تا تو من شوی

خوش باد اگر که من تو شوم تا تو من شوی
عریان شوم ز خود که تو ام پیرهن شوی
گل باش تا که چینمت و لای دفتری
خوابت کنم که تا ابد از آن من شوی
پنهان شوم در آینه تا بشکنی مرا
وقتی که خیره در نظر خویشتن شوی
خونم به دل بَدل به عقیق یمان کنی
یک برق اگر به جلوه سهیل یمن شوی
وصل این چنین خوش است که با دوست چون شدی
مصداقی از کنایت یک جان دو تن شوی
تو آتشی به نام و نشان ، هر دو ، و مباد
تا بیمناک صاعقه و سوختن شوی
حسین منزوی

Tuesday, June 2, 2015

آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی

امشــب ای مــــــاه به درد دل من تسکینی
آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی
کاهــــش جـــان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشیـــد چـــــه ها میبینی
تو هم ای بادیه پیمــــــــای محبت چون من
سر راحـــــت ننهــــــادی به ســـــرِ بالینی
هر شب ازحسرت ماهی من و یک دامنِ اشک
تو هـــم ای دامــــــــنِ مهتـــــاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتـاب غـــم از دل شویند
امشب ای مَه تو هـم از طالعِ من غمگینی
من مگر طالـــع خود در تو توانــــــــم دیدن
که توام آینــــــــه بخــــــت غبــــار آگینی
باغبان خـــــار ندامت به جگـر می شکــند
برو ای گل که سـزاوار همـــــــان گلچینی
نی محـــــزون مگـر از تربت فرهـــاد دمـید
که کند شکوه ز هجــــــران لــب شیرینی
تو چنین خـانه کَـن و دلشکن ای باد خـــزان
گر خــود انصـــــاف کنی مستحــق نفرینـی
کی براین کلبه طوفـــان زده سرخواهـــــی زد
ای پرستــــــــــــو که پیام آور فـــــــــروردینی
شهـــــریارا گر آئیــــــــــــــــن محـــــبت باشد
جـــــــاودان زی که به دنیــــای بهشـــت آئینی
شهریار

وینستون چرچیل

كافی نیست حداكثر تلاش خود را بكنیم و در بهترین حد خود ظاهر شویم، گاهی لازم است كاری را در حد كفایت انجام دهیم.   وینستون چرچیل