Thursday, February 25, 2016

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه 
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد...

فخرالدین عراقی

امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد
وز یار چنان پر شد کاغیار نمی‌گنجد

در چشم پر آب من جز دوست نمی‌آید
در جان خراب من جز یار نمی‌گنجد

این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من
غم جای نمی‌گیرد، تیمار نمی‌گنجد

این قطرهٔ خون تا یافت از لعل لبش رنگی
از شادی آن در پوست چون نار نمی‌گنجد

رو بر در او سرمست، از عشق رخش، زیراک:
در بزم وصال او هشیار نمی‌گنجد

شیدای جمال او در خلد نیرامد
مشتاق لقای او در نار نمی‌گنجد

چون پرده براندازد عالم بسر اندازد
جایی که یقین آید پندار نمی‌گنجد

از گفت بد دشمن آزرده نگردم، زانک:
با دوست مرا در دل آزار نمی‌گنجد

جانم در دل می‌زد، گفتا که: برو این دم
با یار درین جلوه دیار نمی‌گنجد

خواهی که درون آیی بگذار «عراقی» را
کاندر طبق انوار اطوار نمی‌گنجد

فخرالدین عراقی

فرخی یزدی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم 
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا 
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم


منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم

فرخی یزدی

شیخ ابوسعید ابوالخیر


شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ولادت او در سال ۳۵۷ هجری در شهری به نام میهنه یا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده‌است. ویرانه‌های این شهر در بين شهر هاي سرخس، مرو، هرات، نیشابور امروزی قرار دارد. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا در يك حادثه مهم در زندگي اش درس را رها كرده و به جمع صوفيان شيعي پيوست و به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف در نزد شيخ ابوالفضل سرخسي و ابوالعباس آملي به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن 40 سالگي به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.هرمان اته، خاورشناس نامی آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌نویسد: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی، که زاییده طبع است، دانست. ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آن که وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه باقی ماند. یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است. اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.»ابوسعید عاقبت در همانجا که چشم به دنیا گشوده بود، در شب آدینه ۴ شعبان سال ۴۴۰ هجری(28 دی 427 ) وقت نماز جهان را بدرود گفت. او روح بزرگ خود را که همه در کار تربیت مردمان می‌داشت تسلیم خدای بزرگ کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌است. داستان ملاقات او با ابن سینا که در کتاب اسرارالتوحید آمده بسیار معروف است: «بوعلی سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می‌گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ سؤال کردند که‌ ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.»ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته‌است. چندان که در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام قرار می‌گیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی در صدر متفکران این قلمرو پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می‌رود. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و تداوم حکمت خسروانی می‌خواند. از دوران کودکی نبوغ و استعداد او بر افراد آگاه پنهان نبوده‌است. او خود می‌گوید: «آن وقت که قرآن می‌آموختم پدرم مرا به نماز آدینه برد. در راه شیخ ابوالقاسم که از مشایخ بزرگ بود پیش آمد، پدرم را گفت که ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت زیرا که ولایت را خالی دیدیم و درویشان ضایع می‌ماندند. اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود.» نخستین آشنایی ابوسعید با راه حق و علوم باطنی به اشاره و ارشاد همین شیخ بود. چنانکه خود ابوسعید نقل می‌کند که شیخ به من گفتند: ای پسر خواهی که سخن خدا گویی گفتم خواهم. گفت در خلوت این شعر می‌گویی:من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کردگر بر سر من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کردهمه روز این بیت‌ها می‌گفتم تا به برکت این ابیات در کودکی راه بر من گشاده شد. ابوسعید در فرهنگ شرق زمین شبیه سقراط است. گرچه عملاً در تدوین معارف صوفیه اثر مستقلی به جای نگذاشته‌است با این همه در همه جا نام و سخن او هست. چندین کتاب از بیانات وی به وسیله دیگران تحریر یافته و دو سه نامه سودمند مهم که به ابن سینا فیلسوف نامدار زمان خود نوشته‌است از او بر جا مانده‌است.**کتاب‌هایی که بر اساس سخنان بوسعید تالیف شده‌است عبارتند از:اسرار توحید فی مقامات شیخ ابی سعید تالیف محمدبن منوررساله حالات و سخنان شیخ ابوسعید گردآورنده: ابو روح لطف الله نوه ابوسعیدسخنان منظوم ابوسعید ابوالخیربه رغم اینکه وی در معارف صوفیه اثری مهمی تالیف نکرده‌است اما از شواهد و قرائن برمی آید که در ذهن ابوسعید، یک جهان بینی عرفانی، به صورت کل و منظم شکل یافته بود.

Sunday, February 21, 2016

سقراط


2500 سال قبل پیرمردی70ساله درحضوربیش از100 نفرهیئت منصفه به جرم"تشویش افکارعمومی"و"نشراکاذیب"به اعدام محکوم شد.این مردسقراط نام داشت.ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ
ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ ﻣﮕﺮ ﺳﻮﺍﻝ! ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ
ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﻮﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ
ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻣﻔﺎﻫﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ،
ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﭼﺎﻟﺶ ﻭ ﻧﻘﺪ
ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺍﺯ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: "نقدﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ خطﻗﺮﻣﺰ"
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﺍﻫﻞ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ
ﭼﺎﻟﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ
ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ
ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ، ﻣﺎ ﺩﭼﺎﺭ
ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﻫﺮ
ﮐﺪﺍﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﺮﺩ ﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﻪﯼﻋﻘﺎﯾﺪ "ﻋﺎﺩﺗﯽ"ﻭ
"ﻋﺎﻃﻔﯽ"ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ،
ﻋﻘﺎﯾﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ.عقاید ﻋﺎﻃﻔﯽ هم عقایدی هستندﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍرﻧﻤﯽﺩﻫﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽﺩﺍﺭﯾﻢ. ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥﺩﺍﺭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺴﯿﺎرﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ . ﺧﻼﺻﻪﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﻩﻫﺎ ﯼ ﻋﺎﺩﺗﯽ وﻋﺎﻃﻔﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻘﺪ، ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﺭﺍﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﻮﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻤﻪ چیزﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ "ﺗﺸﻮﯾﺶ
ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻋﻤﻮﻣﯽ" ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ
ﻣﺸﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﺭ
ﺧﻤﻮﺩﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺧﻮﺩ
ﺗﺨﺪﯾﺮ ﺷﻮﻧﺪ . ﺍﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺖ ﺁﻧﺎﻥ
ﻣﯽﺷﺪ. ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺗﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ
"ﺧﺮﻣﮕﺲ" ﻣﯽﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻘﺐ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﺎﻧﻊ ﭼﺮﺕﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﺷﻮﺩ.او ازراه پرخطر"یقین زدایی" منصرف نشد.ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﺎﻟﺘﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ
ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ. ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎﺩﺭ ﻫﺮ
ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ،ﻧﺴﺒﯽ
ﻭﺧﻄﺎ ﭘﺬﯾﺮ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪﺑﺸﺮﯼ، ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺧﻄﺎ
ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﻣﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﻣﺘﮑﺜﺮ ﺍﺳﺖ.امروزه روش سقراط راشک گرایی(شک ورزی)یاسنت سقراطی میگویند.بسیاری ازانسانها مطابق عرف جامعه بودن(عرفی بودن)یاانباشتن اطلاعات رانشانه عقلانیت میدانند.سقراط نشان داد که اینطورنیست،عقلانیت با"فرآیندتفکر"سروکاردارد.معیاروملاکﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺩﺭ ﺳﻨﺖ ﺳﻘﺮﺍطی ﻣﺴﺎﻭی ﺍﺳﺖ ﺑﺎ"ﺗﻔﻜﺮ ﻧﻘﺎﺩ." یعنی ﺍﮔﺮ ﻛﺴﯽ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻧﻘﺪ
ﻛﺮﺩﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ
ﻓﺮﺩ ﻋﻘﻼنی ﺭﻓﺘﺎﺭ میﻛﻨﺪ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺩﯾﮕﺮ،ﺩﺭ "ﺭﻭﻳﻜﺮﺩ ﺳﻘﺮﺍطی "، ﺯﻳﺮ ﺳﺆﺍﻝ ﺑﺮﺩﻥﭘﻴﺶ ﻓﺮﺽ ﻫﺎ ﻭ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻭ ﻋﺎﺩﺗﻬﺎ ﻣﺴﺎﻭیاﺳﺖ ﺑﺎ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ.ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ یکی ﺍﺯ
ﭘﺎﻳﻪﻫﺎی ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ،"ﭘﺮﺳﺶﮔﺮی" ﺍﺳﺖ.
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍ ی ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺶ، ﻧﻘﺪ ﻭ ﺷﻚ
میﻛﻨﺪ،ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻪﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ، ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍی ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ
ﻛﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻳﺎﺩ میﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ
ﺩﺍﻧﺴﺘﻪﻫﺎیﺧﻮﺩ ﻳﺎ ﺍﺧﺒﺎﺭی ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ
ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ، ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭستی
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﺑﻜﺸﻨﺪ.
ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﻘﺮﺍﻁ، ﻫﺮ ﺑﺎﻭﺭی ﻛﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻧﻜﺸﻴﻢ ﻭ ﺍزﻏﺮﺑﺎﻝ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ، ﻫﺴﺘﻪﺍی میﮔﺮﺩﺩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺪگی ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺎنعیﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ
ﺯﻧﺪگی ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ.سرنوشت سقراط پایان غم انگیزی داشت ونخستین کسی بود که جانش رادرراه عقلانیت ازدست داد.وبا نوشیدن جام زهرشوکران اعدام شد.دادگاه دلیل محکومیت اورادوچیزاعلام کرد:1-گمراه کردن جوانان2-بی اعتقادی به خدایان

Tuesday, February 16, 2016

به مناسبت چهارصدو پنجاه و دومین زادروزگالیله ئو گالیله ئی

به مناسبت چهارصدو پنجاه و دومین زادروزگالیله ئو گالیله ئی
منافات ‫#‏کلیسا‬ با علم !!!
تالار دادگاه زیبا و مجلل بود میزها و چوکی های مزین و اشیای 
گرانقیمتی که در دیوارها و سقف ها و گوشه های تالار جایگزین
شده بودند و هر بیننده را بخود مجذوب میساخت.
درین میان تابلوهای پر زرق و برق و گرانبها و نقاشی های گوناگون
سه اقنوم ( پدر, پسر و روح القدس) بیشتر جلوه میکرد.
سکوت گنگی فضای تالار را فرا گرفته بود.
زبانها در بی حرکتی کامل و لبها به هم دوخته شده بودند,
بازهم محکمه دیگری درکار بود و مجلس کلیسا و اعضای ‫#‏تفتیش_عقاید‬ پیرامون
جزای پیرمردی که جرمش خیلی سنگین بود میبایست
رای بدهند.
لحظاتی بعد حکم نهای اعلام گردید و صدای بلند کشیش توجه همه
را جلب کرد.
همه بهت زده به او مینگریستند و چهره غیر نرمال ابروهای درهم کشیده عینک
جلادار و لباس دراز و قیمتی اوکه مخصوص پدران روحانی بود و به حضار تلقین
میکرد که اوبعد از عیسی دومین پسر بلافضل خداست!!
حکم قتل پیرمردی را صادر کرد.
پیرمرد مجرم بعد از شنیدن اعلام جرم رنگش پرید و بلافاصله در پیشگاه پدر بزرگوار روحانی و در برابر مجسمه مسیح زانو زد و طلب عفو نمود.
میدانید او چه جرم بزرگی را انجام داده بود؟
(( پیرمرد بیچاره فقط قایل به ‫#‏حرکت_زمین‬ بود و بس )) حتما" این مجرم جنایتکار را شناختید !
بله او همان"گالیله" بود
بیچاره گالیله نیز که روزی با دوربین کوچکی به آسمان و ستاره گان
نگاه میکرد و قایل به حرکت آنها بود, کلیسا آنرا به زندان انداخته
و چنان تحت شکنجه قرار داد که ناچار شد راجع به بطلان عقیده
خود در پیش ‫#‏پاپها‬ توبه کند.
گالیله پیرو مذهب ‫#‏کاتولیک‬ از دین مسیحیت بود
در فیزیک، نجوم، ریاضیات و فلسفه علم تبحر داشت و یکی از
پایه‌گذاران تحول علمی و گذار به دوران دانش نوین بود.
بخشی از شهرت وی به دلیل تأیید نظریه کوپرنیک مبنی بر مرکزیت نداشتن زمین در جهان است که منجر به محاکمه وی در دادگاه
تفتیش عقاید شد.
به باور گالیله «بدون ابزار شناخت علمی نمی‌توان به علم دست یافت.»
او معتقد بود که: «برای شناخت علمی بجای گمانه زنی، باید هر چیز را اندازه گیری و سنجش کرد.
آنچه را که نمی‌توان اندازه گرفت را نیز باید کوشش کرد که قابل اندازه گیری کرد.»
او همچنین نوشت که: «قانون طبیعت با زبان مادی نوشته شده‌است.»
روش علمی تازه نخستین گام اساسی بشر بسوی کشف یک دنیای تازه بود و راه را برای انقلاب علمی و فنی و اختراعات تازه و دگرگون ساز گشود.
دوران نوزایی در حقیقت دوران آزادی انسان از قید و بند طبیعت و نیز
جهل خود خواسته انسان بود. طبیعت دیگر چیزی نبود که ماورا
انسان قرار گرفته باشد و انسان تنها چیزهایی درباره اش می‌داند،
بلکه طبیعت به موضوع کار، تجربه و کاربرد انسان تبدیل شد.
گالیله با تلسکوپی که خود ساخته بود به رصد آسمان‌ها پرداخت
و توانست جزئیات سطح ماه را مشاهده کند.
متن توبه نامه گالیله:
(( من گالیله در هفتادمین سال زنده گی خویش در مقابل حضرات
( خطاب به پاپ و کشیشان) به زانو در آمده و درحالتی که کتاب مقدس (انجیل) را پیش چشم دارم و با دستهای خود آنرا لمس میکنم توبه مینمایم و ادعای خالی از حقیقت "حرکت زمین" را انکار میکنم
و آنرا منفور میدانم
.

Wednesday, February 10, 2016

داود سرمد

اینجا گیاہ ھرزۂ خود روی ِ بی ثمر
با بوتہ ھای خار
پیوند خوردہ است.
اینجا چراغ لالۂ خونین ِ آرزو
از تند باد یأس
دیریست مردہ است.
اینجا درخت بید
کز خون ِ پاک ِ قلب ِ زمین نوش کردہ است
اکنون کہ زیر ِ جلد ِ درشت وسیاہ خویش
چون غول ِ چاق وخیرہ سری جوش خوردہ است
احسان ِ مادرانۂ این خاک ِ پاک را
با ننگ ِ جاودانہ فراموش کردہ است
در سایۂ فسردگی ِ سرد ِ برگ ِ بید
یک باغبان پیر
آسودہ بی خیال
دیری ست خفتہ است.
تک بوتہ ھای وحشی ِ گل گر چہ رُستہ اند
اما ھزار حیف
کز دست ِ گرم ِ نور طلایی ِ آفتاب
آنسان کہ می سزد
در عمر خویش هیچ نوازش ندیدہ اند
چون چتر ِ شاخ ِ بید
برگاھوارہ ھای غم آلود غنچہ ھا
افگندہ سایہ ِ سرد
چون کوہ ِ رنج و درد.
زنیروی ھر کدام
افسردہ و خنک زدہ و نا شگفتہ است
در دست و پای نازک ِ با لندگی و رشد
زنجیر ِ تاب خوردۂ پیچک تنیدہ است.
دیوار ھای باغ کہ از دست ِ برف و باد
از پا نشستہ اند
دیگر بروی دزُد
دیوار نیستند
دیگر بہ چشم ِ حرص چپاولگرانِ باغ
چون خار نیستند
ھر روز دزد تشنہ لب از دور دست ھا
آید زخون ِ باغ کشد ساغر ِ شراب
بی آنکہ باشدش زھیاھوی باغبان
یکذرہ اضطراب
در ھر قدم ھزار امید ِ نھفتہ را
با پای کور خویش لگد مال می کند
با میدہ بیز سنجش ِ غارتگرانہ اش
تخمِ تلاش را کہ زدہ ریشہ زیر خاک
از خاک بر کشیدہ و غربال می کند.
ھر چند شعلہ ھای ِ ستم سوز ِ نالہ ھا
در رھرو ِ گلوی ِ غم ِ غنچۂ جوان
چندین گرہ زدہ
اما بہ گوش ِ خار
حرفی نگفتہ است
رازش نھفتہ است.

موریس مترلینگ

...