Friday, December 30, 2016

ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮى


بهار را باور کن
______________________
باز کن پنجره ها را که نسیم 
روز میلاد اقاقی ها را 
جشن میگیرد 
و بهار 
روی هر شاخه کنار هر برگ 
شمع روشن کرده است 
همه چلچله ها برگشتند 
و طراوت را فریاد زدند 
کوچه یکپارچه آواز شده است 
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را 
گل به دامن کرده ست 
باز کن پنجره ها را ای دوست 
هیچ یادت هست 
که زمین را عطشی وحشی سوخت 
برگ ها پژمردند 
تشنگی با جگر خاک چه کرد 
هیچ یادت هست 
توی تاریکی شب های بلند 
سیلی سرما با تاک چه کرد 
با سرو سینه گلهای سپید 
نیمه شب باد غضبناک چه کرد 
هیچ یادت هست 
حالیا معجزه باران را باور کن 
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین 
و محبت را در روح نسیم 
که در این کوچه تنگ 
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را 
جشن میگیرد 
خاک جان یافته است 
تو چرا سنگ شدی 
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را 
و بهاران را 
 باور کن

ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮى



بوی باران بوی سبزه بوی خاک 
شاخه های شسته باران خورده پاک 
آسمان آبی و ابر سپید 
برگهای سبز بید 
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد 
خلوت گرم کبوترهای مست 
نرم نرمک می رسد اینک بهار 
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها 
خوش به حال دانه ها و سبزه ها 
خوش به حال غنچه های نیمه باز 
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز 
خوش به حال جام لبریز از شراب 
خوش به حال آفتاب 
ای دل من گرچه در این روزگار 
جامه رنگین نمی پوشی به کام 
باده رنگین نمی نوشی ز جام 
نقل و سبزه در میان سفره نیست 
جامت از ان می که می باید تهی است 
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم 
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب 
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار 
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ 
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

Tuesday, December 27, 2016

سيمين بهبهاني

 من اگر مرد بودم،
دست زني را مي گرفتم...
پا به پايش فصل ها را قدم ميزدم
و برايش از عشق و دلدادگي ميگفتم
تا لااقل يک دختر در دنيا از هيچ چيز نترسد!
شما زنها را نمي شناسيد!
زنها ترسواند
زنها از همه چيز مي ترسند
از تنهايي
از دلتنگي
از ديروز
از فردا
از زشت شدن
از ديده نشدن
از جايگزين شدن
از تکراري شدن
از پير شدن
از دوست داشته نشدن
و شما براي رفع اين ترس ها،
نه نيازي به پول داريد
نه موقعيت
و نه قدرت...
نه زيبايي
و نه زبان بازي!!!!
کافيست فقط حريم بازوانتان راست بگويد!
کافيست دوست داشتن و ماندن را بلد باشيد!
تقصير شما بود که زنها آنقدر عوض شدند...
وقتي شما مردها شروع کرديد به گرفتن احساس امنيت، زنها عوض شدند!
آنقدر که امنيت را در پول شما ديدند!
آنقدر که ترس از دوست داشته نشدن را،
با جراحي پلاستيک تاخت زدند و ترس از تنها نشدن را با بچه دار شدن... و و و...
عشق ورزيدن و عاشق کردن هنر مردانه اي ست...
وقتي زنها شروع مي کنند به ناز خريدن و ناز کشيدن،
"تعادل دنيا به هم مي خورد"
 سيمين بهبهاني

شاعر شهید قهار عاصی

بیا که گریه کنیم
به تلخکامی دوشیزه گان آواره
به بی زبانی دروازه های
بسته
شکسته 
به خاطر غم بسیار و شادمانی کم
به خاطر شب و روزی سیاه بی هنری
بی شعری
بیا که گریه کنیم
نه در تفاهم با عجز در بلی گفتن
که در مفاهمه با عشق
هزار سال سخن را و بیصدایی را
بیا که گریه کنیم
 بیا که گریه کنیم
به مرده گان خود و مرگهای تعلیمی
به زنده گان و سیه چالهای سوگ و سقوط
 برای عشق
برای زیبایی
برای سنگ سپیدی که یادگاری را
 در آن سیه کردیم
برای خاطره ها
- لحظه های زود گذر –
- برای بانگ نماز بزرگ آزادی
- بیا که گریه کنیم
- شبانگهان و خیالات دسته جمعی را
- فراخوانیم
- و زار گریه کنیم
برای آنچه که رفته ست
درودی همیشه بفرستیم
به کاروان بی بازگشت آسودن
بیا که گریه کنیم
چراغ کوچکی از حرفهای ناگفته
برافروزیم
ترانه های بهشتی دوستیها را
بلند کرده
به رهگذار نرفته
به باغهای مراد
فرود آییم
و پیش آز آن که گلو گیر مان شوند
صدا بکشیم
بیا که گریه کنیم
به جای هر چه که آواز نارسا دارد
به جای پل که در اندیشه اش نمی گنجید :
جدایی از همهء غصه ها غمی دارد !
بهار آواره ست
به شاخسار بلند
گلی نمشکفد
به ساز های من و تو
همه ترانهء خوشبوی گریه و زاری
کمال می یابد
بیا که گریه کنیم
بیا که گریه کنیم
به هر کلافه که رنگ تسلیت دارد
دروغ بافته اند
بیا که گریه کنیم
و تا که پیشتر از دیگران خجل نشویم
برای فرصت محتوم بی سرانجامی
بیا که گریه کنیم
سیاهدامنی روز های بی دردیست
دلم میان سرود بلند
 میسوزد
دریغم از در و دیوار باغ میاید
به قامت غم باغ
قبای دوختهء در زیان نمی آید
بیا که گریه کنیم
چه چنگهای پر آواز میزند دل من
بیا که گریه کنیم
ترانه بر لب و فریاد در گلو مانده
بیا که گریه کنیم
خرابه های فراموش گشته همسانند
بیا که گریه کنیم
برای همنفسی های امت قابیل
برای جامعه های شهید
زندانی
کنار یکدیگر از زاری و پریشانی
پناهگاه کشیم
و تا اعاده شود خونبهای ما
غم ما
و تار گان بریده شده
به دست معجزه یی که
هیچ امیدش نیست
به هم بپیوندند
و آفتاب دگر برفراز آب شود
و دستگاه دگر از برادری
دستهای دگر
به شانه ها بندد
خیال خام به سر پروریم و گریه کنیم
از آستانه ء گور جدایی و ماتم
نماز زاری را
به سوی مغرب دیدار ها ، نیایش ها
به سجده برخیزیم
و پرچم گنه نامرادیی خود را
به باد های یله تا جنوب ، تا دریا
رها سازیم
بیا که گریه کنیم
به سرزمین اجلها و مرگهای عبث
ترانه های بشارت
امید
آغازیم
به مویه های هم آهنگ ، ساز گاز شویم
شکوفه های نخستین فروردین باشیم
در این دیار نه دیوانه مانده نی عاشق
بیا که گریه کنیم
شبانه کس به هوای کسی نمیخواند
و نینواز شبانه
به نغمه های گدازنده دل نمی بندد
بیا که گریه کنیم
مه از کرانه ء خونین خاک میگذرد
و شبلکه پوشان
به زخمهای شمرده
جنابش را
به نیزه میبندند
ستاره گان تماشایی از فراز بدو
خموش و خسته نگه میکنند و میگذرند
طنین هول برانگیز نعره ء آشوب
سایه سارانرا
گرفته است
دلی اگر به امیدی توان تسلی داد
زبان نرمی نیست
سری اگر به خیال خوشی توان سبکید
صفای خاطر سرشار آشنایی نیست
بیا که گریه کنیم
سفارش از دیگران است و مرگ از دگران
بیا که گریه کنیم
تفنگهای مجانی
گلوله های مجانی نثار میدارند
و سال سال جوانمرگی است و هجرت و کوچ
بیا که گریه کنیم
جوان شدن چقدر ناخوش است
و حس مرگ چه مقدار ناسزاست
بد است
شکم گرسنه ترینان شهید میگردند
شکم گرسنه ترینان
به سوی مرگ فرستاده میشوند
بیا که گریه کنیم
شغال یاس به درگاه پوزه میساید
و گرگ زوزه به مستیش پنجه در پنجه است
بیا که گریه کنیم
به کودکان شب و انتظار و گرسنه گی
به مادران سیه چالهای ناامیدی
به مرد های نگونبخت ناگزیری و مرگ
در این دیار که هر رهگذر برای خودش
ترانه میخواند
امید وار به ساز بلند نتوان شد
- در این گذرگهء سیلاب ها و حادثه ها
- که هر کسی به خیال خودش
- چپر همی بافد
- توقع چه توان بست همسرایی را
- بیا که گریه کنیم
- من از گذرگهء سیلاب ها و حادثه ها
- فراز می آیم
- و از حوالیی بی آفتاب و بی باران
- گذار داشته ام
- هزار معرکه را قصه ام
- و هفت خوان شدن را
- گذشتانده ام
- بیا که گریه کنیم
 - بیا که گریه کنیم
شاعر شهید قهار عاصی
288 ارد
یبهشت

Sunday, December 25, 2016

شعر سگها و گرگها از اخوان ثالث

شعر سگها و گرگها از اخوان ثالث :
« آواز گرگها »
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما , درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

Wednesday, December 21, 2016

گفتگو از مرگ انسانیت است

مرگ انسانیت
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ،پاکی، مروت ، ابلهی ست
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل ،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجه باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور،
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است

فروغى بسطامى



ای خوش آنان که قدم در ره میخانهٔ زدند
بوسه دادند لب شاهد و پیمانه زدند
به حقارت منگر باده‌کشان را کاین قوم
پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند
خون من باد حلال لب شیرین دهنان
که به کام دل ما خندهٔ مستانه زدند
جانم آمد به لب امروز مگر یاران دوش
قدح باده به یاد لب جانانه زدند
مردم از حسرت جمعی که از آن حلقهٔ زلف
سر زنجیر به پای دل دیوانه زدند
بنده حضرت شاهی شدم از دولت عشق
که گدایان درش افسر شاهانه زدند
عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار
که به دریای غمش از پی دردانه زدند
هیچ کس در حرمش راه ندارد کانجا
دست محرومی بر محرم و بیگانه زدند
گرنه کاشانهٔ دل خلوت خاص غم تست
پس چرا مهر تو را بر در این خانه زدند
کس نجست از دل گم گشتهٔ ما هیچ نشان
مو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند
آخر از پیرهن شمع فروغی سر زد
آتشی را که نهان بر پر پروانه زدند

فروغى بسطامى


شعار عشق بازان چیست، خوبان را دعا کردن
قفا خوردن، پی افشردن، جفا بردن، وفا کردن
کمال کامرانی در محبت چیست می‌دانی
بتی را پادشاهی دادن و خود را گدا کردن
به چشم پاک بنگر مجمع پاکیزه‌رویان را
که در کیش نظربازان، خطا باشد خطا کردن
حضورت گر نبوده‌است آن خم ابروی محرابی
نماز کرده‌ات را راستی باید قضا کردن
قیامت قامتی با صدهزاران ناز می‌گوید
که می باید قیامت را از این قامت بنا کردن
دلا باید گرفتن دامن بالا بلندی را
تن آسوده را چندی گرفتار بلا کردن
مبارک طلعتی تا می‌رسد از دور می‌گویم
که صبح عید نوروز است می‌باید صفا کردن
ز دیوان قضا تا چند خواهد شد نصیب من
ز کوی دوست رفتن، چشم حسرت بر قفا کردن
وجودم در حقیقت زندهٔ جاوید خواهد شد
که باید روی جانان دیدن و جان را فدا کردن
محب صادق از جانان به جز جانان نمی‌خواهد
که حیف است از خدا چیزی تمنا جز خدا کردن
چنان با تار زلف بسته دل پیوند الفت را
که نتوان یک سر مویش ز یکدیگر جدا کردن
فروغی را مگر گویا کند آن منطق شیرین
وگرنه هیچ نتواند ثنای پادشا کردن

Tuesday, December 13, 2016

|سیمین بهبهانی



بر من گذشتی سر بر نکردی
از عشق گفتم باور نکردی
دل را فکندم آسان بــه پایت
سودای مهـرش در سر نکردی
گفتم گلم را می بویی از لطف
حتی به قهرش پرپر نکردی
دیدی ســبویی پر نوش دارم
باتشنگـی ها لب تـر نکردی
یادت به هر شعر منظور من بود
زین باغ پرگل منظر نکردی
هنگام مـستی شور آفــــرین بود
لطفی که با ما دیگر نکردی

|سیمین بهبهانی

Thursday, December 8, 2016

/سیمین بهبهانی/


ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا
شراب نور به رگهاي شب دويد بيا

ز بس به دامن شب اشك انتظارم ريخت
گل سپيده شكفت و سحر رسيد بيا

ز بس نشستم و با شب حديث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا

شهاب ياد تو در اسمان خاطر من
پياپي از همه سو خط زر كشيد بيا

به گامهاي كسان ميبرم گمان كه توئي
دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا

بوقت مرگم اگر تازه ميكني ديدار
بهوش باش كه هنگام آن رسيد بيا

نيامدي كه فلك خوشه خوشه پروين داشت
كنون كه دست سحر دانه دانه چيد بيا

اميد خاطر «سيمين» دلشكسته توئي
مرا مخواه ازين بيش نا اميد بيا

/سیمین بهبهانی/

Saturday, December 3, 2016

و تو به من میگی رنگین پوست


وقتی به دنیا میام، سیاهم
وقتی بزرگ میشم،سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم
وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم،سیاهم
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...

و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای،صورتی ای
وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی
وقتی سردت میشه،آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای...


و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

ناشناس

موریس مترلینگ

...