Showing posts with label : مولانا جلال الدین محمد بلخی. Show all posts
Showing posts with label : مولانا جلال الدین محمد بلخی. Show all posts

Friday, April 13, 2012

من دلق گرو کردم عریان خراباتم

من دلق گرو کردم عریان خراباتم
خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم

ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو
تو آن مناجاتی من آن خراباتم

... خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن
جان را نتوان دیدن من جان خراباتم

نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم
زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم

من همدم سلطانم حقا که سلیمانم
کلی همه ایمانم ایمان خراباتم

با عشق در این پستی کردم طرب و مستی
گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم

هر جا که همی‌باشم همکاسه اوباشم
هر گوشه که می گردم گردان خراباتم

گویی بنما معنی برهان چنین دعوی
روشنتر از این برهان برهان خراباتم

گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم
ور بی‌سر و سامانم سامان خراباتم

ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی
ویران دلم را بین ویران خراباتم

گویی که تو را شیطان افکند در این ویران
خوبی ملک دارد شیطان خراباتم

هر گه که خمش باشم من خم خراباتم
هر گه که سخن گویم دربان خراباتم

مولانا

Tuesday, April 10, 2012

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

صورتگر نقاشم, هر لحظه بُتی سازم

صورتگر نقاشم, هر لحظه بُتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم, با روح درآمیزم
چون نقشِ تو را بینم, در آتشش اندازم

... تو ساقی خماری , یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو , آمیخته شد با تو
چون بویِ تو دارد جان , جان را, هله بنوازم

هر خون که ز من روید , با خاک تو می گوید:
(با مهر تو همرنگم,با عشق تو هنبازم* )

در خانه آب و گِل ,بی‌توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا ,یا خانه بپردازم*

Friday, March 23, 2012

رھی جز مسجد و ميخانه ميجويم که ميبينم

رھی جز مسجد و ميخانه ميجويم که ميبينم
گروھی خود پرست اينجا و جمعی بت پرست آنجا
« مولانا جلال الدين محمد بلخ

Tuesday, March 20, 2012

ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی

ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی، از یار ما چه دیدی؟
خندان و تازه رویی، سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی؟ یا رنگ از او خریدی؟
ای فصل خوش چو جانی، وز دیده ها نهانی
اندر اثر پدیدی، در ذات ناپدیدی
ای گل، چرا نخندی؟ کز هجر باز رستی
ای ابر چون نگریی؟ کز یار خود بریدی
ای گل، چمن بیارا، می خند آشکارا
زیرا سه ماه پنهان، در خاری دویدی
ای باغ، خوش بپرور این نورسیدگان را
کاحوال آمدن شان از رعد می شنیدی
ای باد، شاخه ها را در رقص اندر آور
بریاد آن که روزی، بر وصل می وزیدی
بنگر بدین درختان، چون جمع نیک بختان
شادند؛ ای بنفشه، از غم چرا خمیدی؟
سوسن به غنچه گوید: «هر چند بسته چشمی،
چشمت گشاده گردد، کز بخت در مزیدی.»
 
مولانا جلال الدین محمد بلخی
 

Tuesday, February 28, 2012

سر و پا آتش عشق و نیاز است

سر و پا آتش عشق و نیاز است
سر و پا ناله هستم و خاموش است
به ظاهر خاموش و باطن به جوش است
چون آتشی سر تا به پا به سوز است
شب تارش نه پنداری که روز است
ز چشم خلق پنداری نهان است
به کنج خلوت است اما جهان است

چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
رندی به طلب بر خواست از گوشه یی میخانه
از ناله یی نای و نی و از وجد سماع وی
شد کاری حریفان طی بی ساغر و پیمانه
چون مست حقیقت شد دم ساز طریقت شد
و از ساز شریعت کرد بیرون ره افسانه

از بلخ به روم آمد نی رومی و نی بلخی
و از شهر جنون بر خواست نه مست و نه دیوانه
هر کس به گمان خود او را صفتی بخشید
یک سلسله دیوانه یک طایفه فرزانه

چون نی به نوا آورد عالم به صدا آورد
زان همدم این عالم گشت با ناله یی مستانه
گیتی وطن او شد هر چند که خوانندش
یک قوم ز ترکستان یک قوم ز فرهانه

Saturday, February 25, 2012

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
...
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
و آن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل، اما ز رشک عام
مُهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و «انسانم» آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنکه« یافت می‌نشود» آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود، کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد
کو قسم چشم، «صورت ایمانم» آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

Thursday, February 23, 2012

در راه طلب عاقل و دیوانه یکی است


در راه طلب عاقل و دیوانه یکی است
در شیوه ی عشق خویش و بیگانه یکی است
آنرا که شراب وصل جانان دادند
در مذهب او کعبه و بتخانه یکی است

Saturday, February 18, 2012

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

عشق اکنون مهربانی می‌کند

عشق اکنون مهربانی می‌کند
جان جان امروز جانی می‌کند

... در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیا ساز است عشق
خاک را گنج معانی می‌کند

گاه درها می‌گشاید بر فلک
گه خرد را نردبانی می‌کند

گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد
گه چو دریا درفشانی می‌کند

گه چو روح الله طبیبی می‌شود
گه خلیلش میزبانی می‌کند

اعتمادی دارد او بر عشق دوست
گر سماع لن ترانی می‌کند

اندر این طوفان که خونست آب او
لطف خود را نوح ثانی می‌کند

بانگ انانستعین ما شنید
لطف و داد و مستعانی می‌کند

چون قرین شد عشق او با جان‌ها
مو به مو صاحب قرانی می‌کند

ارمغان‌های غریب آورده است
قسمت آن ارمغانی می‌کند

هر که می‌بندد ره عشاق را
جاهلی و قلتبانی می‌کند

سرنگون اندر رود در آب شور
هر که چون لنگر گرانی می‌کند

تا چه خورده ست این دهان کز ذوق آن
اقتضای بی‌زبانی می‌کند

مولانا

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

... در «عشق» که او جان و دل و دیده ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

مولانا

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

... صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

مولانا

Saturday, January 28, 2012

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

Friday, January 20, 2012

Thursday, January 19, 2012

سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم

سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو

Wednesday, January 18, 2012

Saturday, January 14, 2012

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
 
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم

Friday, January 13, 2012

Thursday, January 5, 2012

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
... بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم ؛
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم ؛
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم ؛
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم ؛
(مولوی)