Showing posts with label خواجه‌ حافظ شیرازی. Show all posts
Showing posts with label خواجه‌ حافظ شیرازی. Show all posts

Monday, April 16, 2012

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

... بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای «حافظ» را چرا در زر نمی‌گیرد

حافظ

Monday, April 9, 2012

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

ساقی به نور باده برافروز جام ما

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده​ایم
ای بی​خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می​بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده​اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه​ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی​فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

Friday, April 6, 2012

بارها گفته‏ام و بار دگر می‏گویم

بارها گفته‏ام و بار دگر می‏گویم‏ 
 که من گمشده این ره نه به خود می‏پویم‏
                            در پس پردهء طوطی‏ صفتم داشته‏اند 
 آنچه استاد ازل گفت بگو،می‏گویم

Wednesday, April 4, 2012

غم عشقت بحلاوت خورم و دلشادم

غم عشقت بحلاوت خورم و دلشادم
این عبادت بارادت کنم و آزادم
دم بدم صورت خوبت بنظر ...می‌آرم
تا خیال خودی و خود برود از یادم
هر خیال تو مرا عید نو و نوروزیست
شادئی دم بدم آید بمبارکبادم
عید نوروز من آنست که بینم رویت
عید قربان که لقای تو کند بنیادم
بخیال تو بود زندهٔ جاوید دلم
گر خیال تو نباشد گرهی بر بادم
گر نخواهی تو زمن هیچ نیاید کاری
ور بود خواهش تو در همه کار استادم
میزنم تیشهٔ عشقت بسر هستی خویش
در حقیقت که تو شیرینی و من فرهادم
گر ببازم سر خود در قدمت بهر چه‌ام
کرد استاد ازل بهر همین بنیادم
بهر جان باختن از جان جهان آمده‌ام
بهر قربان شدن از مادر فطرت زادم
میگسستم ز بقا تا بلقا پیوندم
بهر برخواستن ازواج بقا افتادم
فیض ترسد که غم عشق کند ویرانش
می‌نداند که ز ویرانی عشق آبادم
این جواب غزل حافظ شیراز که گفت
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر هر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

Tuesday, April 3, 2012

خوش می کنم به باده ٴ مشکين مشام جان

خوش می کنم به باده ٴ مشکين مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوی ريا شنيد.

Thursday, March 29, 2012

در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد

در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلِک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
...
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

دیگران، قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت
دست در حلقه ی آن زلف خَم اندر خَم زد

«حافظ» آن روز طرب نامه ی عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ

Friday, March 23, 2012

زاهد خلوت نشين دوش بميخانه شد

زاهد خلوت نشين دوش بميخانه شد 
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست 
 باز به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد

Thursday, March 22, 2012

بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغر اندازيم

بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرح نو در اندازيم

واعظ ما بوی حق نشننيد بشنو اين سخن

واعظ ما بوی حق نشننيد بشنو اين سخن
 در حضورش تيز می گويم نه غيبت می کنم

گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس، مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حيوانی که ننوشد می و انسان نشود

Monday, February 27, 2012

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمي‌کنم

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمي‌کنم 
 صد بار توبه کردم و ديگر نمي‌کنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قص
ر و حور  با خاک کوي دوست برابر نمي‌کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشا
رت است  گفتم کنايتي و مکرر نمي‌کنم
هرگز نمي‌شود ز سر خود خبر مرا 
 تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم
... ناصح به طنز گفت: حرام است؛ می مخور 
 گفتم: به‌چشم؛ گوش به هر خر نمی‌كنم!
شيخم به طعن گفت که رو ترک عشق
 کن  محتاج جنگ نیست؛ برادر، نمی‌کنم
این تقوی‌ام تمام ، که با شاهدان شهر
 ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است 
 من ترک خاک‌بوسی این در نمی‌کنم

Sunday, February 26, 2012

مخمور جام عشقم، ساقی بده شرابی

مخمور جام عشقم، ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می، مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش، در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابی
...

شد حلقه، قامت من؛ تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

در انتظار رویت، ما و امیدواری
در عشوه ی وصالت، ما و خیال و خوابی

مخمور آن دو چشمم، آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم، آخر کم از جوابی

«حافظ» چه می نهی دل، تو در خیال خوبان؟
کی تشنه سیر گردد، از لمعه ی سرابی؟

Thursday, February 23, 2012

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن


صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنـــــگ ندارد شتـــــاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده ی صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستی ست «حافظا»
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی...ی


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی...........دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند........دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم..........گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند........این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد........کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم....رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست........شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی.............و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم..........لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست........کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده...............تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد........شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

Saturday, February 18, 2012

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشاد

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

...
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم

پاک کن چهره ی «حافظ» به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

Saturday, February 11, 2012

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت


صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

حافظ

Thursday, February 9, 2012

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم

خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده / که اندر خاک می جویند ایام جوانی را  "نظامی"
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید / هر جوانی که به سر عشق ندارد پیر است  "لا ادری"
پیری به رخ ما خط از آن رو کشیده است / تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدم  "امیری فیروز کوهی"
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم / هرگه که ياد روی تو كردم جوان شدم  "حافظ"  
ای سرو كه اسباب جوانی همه ‌داری / با ما به جفـــــا پنجه مينــداز كه پيريم  "اوحدی مراغه‌ای"
هد جوانی گذشت در غم بود و نبود / نوبت پيری رسيد صد غم ديگر فزود  "شيخ بهايی"
سحرگه به راهی يكی پير ديدم / سوی خاك خم گشته از ناتوانی
بگفتم: چه گم كرده‌ای اندرين راه؟ / بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی   "ملك‌الشعراء بهار"
گفتيم كه ما و او بهم پيــــر شويــــم / مـا پير شديم و او جوان است هنوز  "عبيد زاكانی"
ز دامنگيری پيری اگر آگاه می گشتم / به دست غم نمی‌دادم گريبان جوانی را  "مهری هراتی"
چو گم شد از دلت عشق هوسباز / همــــانــــا شام پيری گشته آغاز  "حسين مسرور"
بسا پيرا كه ديدم سرخوش و شاد  / جوان روی و جوان خوی و جوان يار  "حسين مسرور"
به پيری خاك بازی گاه طفلان می‌كنم برسر / كه شايد بشنوم زان خاك بوی خردسالی را  "راهب"
در پيری از هزار جوان زنده دل ‌تريم  / صد نوبهار رشك برد بر خزان ما  "نظيری نيشابوری"
هر چند پير و خسته‌ام عيش جوانی می‌كنم  / يك بار ديگر آشتی با زندگانی می‌كنم  "ابوالحسن ورزی"