Showing posts with label عطار نیشابوری. Show all posts
Showing posts with label عطار نیشابوری. Show all posts

Sunday, April 15, 2012

حدیث عشق در دفتر نگنجد

حدیث عشق در دفتر نگنجد
حساب عشق در محشر نگنجد
عجب می‌آیدم کین آتش عشق
چه سودایی است کاندر سرنگنجد
برو مجمر بسوز ار عود خواهی
که عود عشق در مجمر نگنجد
... درین ره پاک دامن بایدت بود
که اینجا دامن تر درنگنجد
هر آن دل کاتش عشقش برافروخت
چنپان گردد که اندر برنگنجد
دلی کز دست شد زاندیشهٔ عشق
درو اندیشهٔ دیگر نگنجد
برون نه پای جان از پیکر خاک
که جان پاک در پیکر نگنجد
شرابی کان شراب عاشقان است
ندارد جام و در ساغر نگنجد
چو جانان و چو جان با هم نشینند
سر مویی میانشان درنگنجد
رهی کان راه عطار است امروز
در آن ره جز دلی رهبر نگنجد

غزلیات عطار نیشابوری

Tuesday, April 3, 2012

ره میخانه و مسجد کدام است

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که ...رند است
نه در میخانه کین خمّار خام است

میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است
نمی دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است

برو «عطار» کو خود میشناسد
که سرور کیست٬ سرگردان کدام است
عطار

Sunday, January 8, 2012

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد

انگشت نمای دو جهان گشت به عزت
هر دل که سراسیمه ی آن زلف به خم شد

چون پرده برانداختی از روی چو خورشید
هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد

راه تو شگرف است بسر می‌روم آن ره
زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد

عشاق جهان جمله تماشای تو دارند
عالم ز تماشی تو چون خلد ارم شد

تا مشعله ی روی تو در حسن بیفزود
خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد

تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد
خورشید ز پرده به‌در افتاد و علم شد

تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد
جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد

چون آه جگرسوز ز عطار برآمد
با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

Saturday, January 7, 2012

حدیث عشق در دفتر نگنجد


حدیث عشق در دفتر نگنجد
حساب عشق در محشر نگنجد
عجب می‌آیدم کین آتش عشق
چه سودایی است کاندر سرنگنجد
برو مجمر بسوز ار عود خواهی
... که عود عشق در مجمر نگنجد
درین ره پاک دامن بایدت بود
که اینجا دامن تر درنگنجد
هر آن دل کاتش عشقش برافروخت
چنپان گردد که اندر برنگنجد
دلی کز دست شد زاندیشهٔ عشق
درو اندیشهٔ دیگر نگنجد
برون نه پای جان از پیکر خاک
که جان پاک در پیکر نگنجد
شرابی کان شراب عاشقان است
ندارد جام و در ساغر نگنجد
چو جانان و چو جان با هم نشینند
سر مویی میانشان درنگنجد
رهی کان راه عطار است امروز
در آن ره جز دلی رهبر نگنجد

غزلیات

Tuesday, December 20, 2011

ره میخانه و مسجد کدام است

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
... بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

Saturday, December 17, 2011

نه به کویم گذرت می‌افتد

نه به کویم گذرت می‌افتد
نه به رویم نظرت می‌افتد
آفتابی که جهان روشن ازوست
ذرهٔ خاک درت می‌افتد
در طلسمات عجب موی شکاف
زلف زیر و زبرت می‌افتد
در جگردوزی و جان سوزی سخت
چشم پر شور و شرت می‌افتد
در غمت بسته کمر بر هیچی
دل من چون کمرت می‌افتد
آب گرمم به دهن می‌آید
چشم چون بر شکرت می‌افتد
شکری از تو طمع می‌دارم
به بیندیش اگرت می‌افتد
شکرت بی‌خطری نی و دلم
به خطا در خطرت می‌افتد
بیشتر میل تو جانا به جفاست
یا جفا بیشترت می‌افتد
گر جفایی کنی و گر نکنی
نه به قصد است درت می‌افتد
دل عطار ازین بیش مسوز
که ازین بد بترت می‌افتد


غزلیات

Saturday, December 10, 2011

عقل کجا پی برد شیوه ی سودای عشق

عقل کجا پی برد شیوه ی سودای عشق
باز نیابی به عقل سر معمای عشق

عقل تو چون قطره‌ای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق
...
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق

گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی
راست بود آن زمان از تو تولای عشق

ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام پختن سودای عشق

عشق چو کار دل است دیده ی دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق

دوش درآمد به جان دمدمه ی عشق او
گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق

جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق

چون اثر او نماند محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جمله ی اجزای عشق

هست درین بادیه جمله ی جانها چو ابر
قطره ی باران او درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب
گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

Thursday, December 8, 2011

دوش ناگه آمد و در جان نشست

دوش ناگه آمد و در جان نشست
خانه ویران کرد و در پیشان نشست
عالمی بر منظر معمور بود
او چرا در خانهٔ ویران نشست
گنج در جای خراب اولیتر است
...
گنج بود او در خرابی زان نشست
هیچ یوسف دیده‌ای کز تخت و تاج
چون دلش بگرفت در زندان نشست
گرچه پیدا برد دل از دست من
آمد و بر جان من پنهان نشست
چون مرا تنها بدید آن ماه روی
گفت تنها بیش ازین نتوان نشست
جان بده وانگه نشست ما طلب
که توان با جان بر جانان نشست
از سر جان چون تو برخیزی تمام
من کنم آن ساعتت در جان نشست
چون ز جانان این سخن بشنید جان
خویش را درباخت و سرگردان نشست
خویشتن را خویشتن آن وقت دید
کو چو گویی در خم چوگان نشست
دایما در نیستی سرگشته بود
زان چنین عطار زان حیران نشست