Showing posts with label صائب تبریزی. Show all posts
Showing posts with label صائب تبریزی. Show all posts
Saturday, April 21, 2012
Wednesday, April 18, 2012
محتسب از عاجزی، دستِ سبوی باده بست
محتسب از عاجزی، دستِ سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست
عکس خود را ديد در می زاهد کوتاه بين
تهمت آلوده دامانی به جام باده بست
Friday, April 13, 2012
Thursday, April 12, 2012
Tuesday, April 10, 2012
Saturday, April 7, 2012
Friday, April 6, 2012
Thursday, March 1, 2012
خواری از اغیار بهر یار میباید کشید
خواری از اغیار بهر یار میباید کشید
ناز خورشید از در و دیوار میباید کشید
عالم آب از نسیمی میخورد بر یکدگر
...
در سر مستی نفس هشیار میباید کشید
شیشهٔ ناموس را بر طاق میباید گذاشت
بعد ازان پیمانهٔ سرشار میباید کشید
تا درین باغی، به شکر این که داری برگ و بار
برگ میباید فشاند و بار میباید کشید
آب از سرچشمه صائب لذت دیگر دهد
باده را در خانهٔ خمار میباید کشید
Sunday, February 12, 2012
ما عاشقیم و قصه ی عشاق خوانده ایم
چون ابر دجله دجله به دریا گریستم
چون کوه چشمه چشمه به صحرا گریستم
با صد هزار دیده ی روشن چو آسمان
شب تا به روز بر سر دنیا گریستم
در بزم روز گار که در خون طپد نشاط
مستانه تر زخنده مینا گریستم
سالک یزدی
یارب چه چشمه ایست محبت . که من از آن
یک قطره آب خوردم و در یا گریستم
طوفان نوح زنده شد از اشک چشم من
با آنکه در غمت به مدارا گریستم
واقف هندی
از من مپرس کز غم تو چون گریستم
دور از دو چشم مست تو من خون گریستم
رفت آنکه بود لیلی من . منهم از غمش
رفتم زدست بس که چو مجنون گریستم
سید هادی حائری ( معاصر)
قطره ی خونی که ریزد دیده بر یاد گلی
در هوا گیرد پرو بالی و گردد بلبلی
نقی کمره ای
موجی از هر مژه بر خاست به ویرانی مه
آخر ای دیده ی خونبار مگر دریائی ؟
پرتو اصفهانی
به سنگ رخنه شد از بس گریستم بی تو
زسنگ سخت ترم من که زیستم بی تو
عبدالله اورنگ
میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم . چشمه به چشمه جو به جو
طاهرای کاشانی ( در هدوستان مشهور به شاه طاهر دکنی)
پس از اینم عوض اشک . دل آید بیرون
آب چون کم شود از چشمه . گل آید بیرون
قاسم خان
اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون
این گل از دامن صحرای دل آید بیرون
صائب تبریزی
گر کام دل به گریه میسر شود زدوست
صد سال میتوان به تمنا . گریستن
عرفی شیرازی
خوش حالتی است با دل شیدا گریستن
در گوشه ای نشستن و تنها گریستن
معنوی بخارائی
به گریه گفتمش ای گل دلم به هیچ بخر بخنده گفت که در جنس خویش آب مکن
رونقی همدانی
نیاساید دمی از گریه چشم اشکبار من
گهی بر بخت میگرید گهی بر روز گار من
خواجه تاج الدین - معاصر صفویه
چو آفتاب رخش را زمن کند پنهان
زگریه دامن خود را پر از ستاره کنم
ذره بختیاری
زجام هجر تو چو غرق اضطراب شوم
چو شمع گریه کنم آنقدر که آب شوم
ملا شیخ علی ( فایض)
ما عاشقیم و قصه ی عشاق خوانده ایم
با اشک چشم . آتش دل را نشانده ایم
احمد نیکو همت - همت
میخواستم نظاره ی آن دلربا کنم
فرصت نداد گریه . که من چشم واکنم
شرف قزوینی
گفتم اظهار غم خویش به دلدار کنم
گریه مانع شد و نگذاشت که اظهار کنم
خواجه شیخ محمد - معاصر صفویه
هزار چشمه شد از جویبار چشم و هنوز
کشد زبانه ی عشق تو آتش از جگرم
ظهیر فاریابی
گر چه باران به دل سنگ ندارد اثری
دل او نرم . من از اشک چو باران کردم
سنا
ز اشک دیده ام پی میبرد بر عشق سوزانم
خدارا شکر منهم مونس فرزانه ای دارم
محسن فتوحی
ما حال دل از گریه به جائی نرساندیم
ای ناله تو شاید که بجائی برسانی
شاهی سبزواری
چون کوه چشمه چشمه به صحرا گریستم
با صد هزار دیده ی روشن چو آسمان
شب تا به روز بر سر دنیا گریستم
در بزم روز گار که در خون طپد نشاط
مستانه تر زخنده مینا گریستم
سالک یزدی
یارب چه چشمه ایست محبت . که من از آن
یک قطره آب خوردم و در یا گریستم
طوفان نوح زنده شد از اشک چشم من
با آنکه در غمت به مدارا گریستم
واقف هندی
از من مپرس کز غم تو چون گریستم
دور از دو چشم مست تو من خون گریستم
رفت آنکه بود لیلی من . منهم از غمش
رفتم زدست بس که چو مجنون گریستم
سید هادی حائری ( معاصر)
قطره ی خونی که ریزد دیده بر یاد گلی
در هوا گیرد پرو بالی و گردد بلبلی
نقی کمره ای
موجی از هر مژه بر خاست به ویرانی مه
آخر ای دیده ی خونبار مگر دریائی ؟
پرتو اصفهانی
به سنگ رخنه شد از بس گریستم بی تو
زسنگ سخت ترم من که زیستم بی تو
عبدالله اورنگ
میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم . چشمه به چشمه جو به جو
طاهرای کاشانی ( در هدوستان مشهور به شاه طاهر دکنی)
پس از اینم عوض اشک . دل آید بیرون
آب چون کم شود از چشمه . گل آید بیرون
قاسم خان
اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون
این گل از دامن صحرای دل آید بیرون
صائب تبریزی
گر کام دل به گریه میسر شود زدوست
صد سال میتوان به تمنا . گریستن
عرفی شیرازی
خوش حالتی است با دل شیدا گریستن
در گوشه ای نشستن و تنها گریستن
معنوی بخارائی
به گریه گفتمش ای گل دلم به هیچ بخر بخنده گفت که در جنس خویش آب مکن
رونقی همدانی
نیاساید دمی از گریه چشم اشکبار من
گهی بر بخت میگرید گهی بر روز گار من
خواجه تاج الدین - معاصر صفویه
چو آفتاب رخش را زمن کند پنهان
زگریه دامن خود را پر از ستاره کنم
ذره بختیاری
زجام هجر تو چو غرق اضطراب شوم
چو شمع گریه کنم آنقدر که آب شوم
ملا شیخ علی ( فایض)
ما عاشقیم و قصه ی عشاق خوانده ایم
با اشک چشم . آتش دل را نشانده ایم
احمد نیکو همت - همت
میخواستم نظاره ی آن دلربا کنم
فرصت نداد گریه . که من چشم واکنم
شرف قزوینی
گفتم اظهار غم خویش به دلدار کنم
گریه مانع شد و نگذاشت که اظهار کنم
خواجه شیخ محمد - معاصر صفویه
هزار چشمه شد از جویبار چشم و هنوز
کشد زبانه ی عشق تو آتش از جگرم
ظهیر فاریابی
گر چه باران به دل سنگ ندارد اثری
دل او نرم . من از اشک چو باران کردم
سنا
ز اشک دیده ام پی میبرد بر عشق سوزانم
خدارا شکر منهم مونس فرزانه ای دارم
محسن فتوحی
ما حال دل از گریه به جائی نرساندیم
ای ناله تو شاید که بجائی برسانی
شاهی سبزواری
بغیر از گل که خندد در چمن بر گریه ی بلبل
بغیر از گل که خندد در چمن بر گریه ی بلبل
نپندارم که در گیتی لب خندان شود پیدا
فرات هروی
مکن ای گل جفا با بلبل خود اینقدر. ترسم
رود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را
میر مشتاق اصفهانی
نشان مهر و وفانیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
حافظ
راز دل با غنچه بلبل در میان آورده است
آنچه در دل داشت . گویا بر زبان آورده است
مولانا حلیمی
هرشبنمی که از ورق گل چکیده است
خونابه ایست کز دل بلبل چکیده است
روشنی بغدادی
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست
تا ریشه در آبست . امید ثمری هست
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل
بر دامنش آویز . که با وی خبری هست
عرفی شیرازی
دلت به وصل گل ای بلبل سحر خوش باد
که در چمن . همه گلبانگ عاشقانه ی تست
حافظ
بلبلی میگریست در غم گل
گفتمش اینهمه فغانت چیست ؟
گفت خامش نشین که میبینم
ذوق دیدار دوستانت نیست
سعید نفیسی
امید بلبل بیدل زگل وفاداریست
ولی وفا نکند دلبری که بازاریست
عماد فقیه کرمانی
دوش در بزم من آن طرفه نگار آمد و رفت
زود تر زانکه سحر . باد بهار آمد و رفت
بلبلا چشم امید از گل یکهفته مدار
کاین همان سست نهاد است که پار آمد ورفت
شوریده ی شیرازی
به گلشن . زاغ با بلبل کجا روی سخن دارد
اثر در ناله باید . ور نه هر مرغی دهن دارد
سالک بختیاری
بلبل اگر از دام و سر انجام خبر داشت
میسوخت چو پروانه و آواز نمیکرد
گل نیز گر آ گاه زبیدار زمان بود
از عقده ی دل غنچه ی خو د باز نمیکرد
کمال خجندی
گفتم به بلبلی که علاج فراق چیست ؟
از شاخ گل بخاک فتاد و طپید و مرد
شیخ محمد علی حزین
همین بس شاهد یکرنگی معشوق با عاشق
که بلبل عاشق است و گل گریبان پاره میسازد
صائب تبریزی
چیست دانی غنچه های ناشکفته در چمن ؟
بلبلان بر شاخ گل . دلهای پر خون بسته اند.
جامی
مرا عجز و ترا بیداد دادند
به هرکس هرچه باید داد . دادند
گران کردند گوش گل . پس آنگاه
به بلبل . رخصت فریاد دادند
آذر بیگدلی
جفا مکن که مکافات گریه ی بلبل
امان نداد که گل . خنده را تمام کند
کلیم همدانی
خوش نغمه بلبلان چمن را چه شد؟ که زاغ
بر شاخ گل نشسته و فریاد میکند؟
صفائی یزدی
چشم دل بر رخ خوبان نگرانست هنوز
پیر گردیده و در فکر جوانست هنوز
گل بباغ آمد و بشکفت و فرو ریخت زشاخ
بلبل دلشده . رسوای جهانست هنوز
احمد حشمت
بلبل نبود عاشق گل . این کلاه را
مادوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم
صابر همدانی
تاغنچه به باغ آمد بلبل غم خود سر کرد
خوش آنکه تواند گفت با اهل دلی دردی!!
عاشق اصفهانی
گل را برای صحبت خار آفریده اند
دیوانه بلبل . اینهمه غوغا چه میکنی؟
عماد خراسانی
منم درا ین چمن از بلبلان زار . یکی
دلی به زاری من نیست . از هزار یکی
فراقی سمرقندی
نپندارم که در گیتی لب خندان شود پیدا
فرات هروی
مکن ای گل جفا با بلبل خود اینقدر. ترسم
رود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را
میر مشتاق اصفهانی
نشان مهر و وفانیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
حافظ
راز دل با غنچه بلبل در میان آورده است
آنچه در دل داشت . گویا بر زبان آورده است
مولانا حلیمی
هرشبنمی که از ورق گل چکیده است
خونابه ایست کز دل بلبل چکیده است
روشنی بغدادی
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست
تا ریشه در آبست . امید ثمری هست
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل
بر دامنش آویز . که با وی خبری هست
عرفی شیرازی
دلت به وصل گل ای بلبل سحر خوش باد
که در چمن . همه گلبانگ عاشقانه ی تست
حافظ
بلبلی میگریست در غم گل
گفتمش اینهمه فغانت چیست ؟
گفت خامش نشین که میبینم
ذوق دیدار دوستانت نیست
سعید نفیسی
امید بلبل بیدل زگل وفاداریست
ولی وفا نکند دلبری که بازاریست
عماد فقیه کرمانی
دوش در بزم من آن طرفه نگار آمد و رفت
زود تر زانکه سحر . باد بهار آمد و رفت
بلبلا چشم امید از گل یکهفته مدار
کاین همان سست نهاد است که پار آمد ورفت
شوریده ی شیرازی
به گلشن . زاغ با بلبل کجا روی سخن دارد
اثر در ناله باید . ور نه هر مرغی دهن دارد
سالک بختیاری
بلبل اگر از دام و سر انجام خبر داشت
میسوخت چو پروانه و آواز نمیکرد
گل نیز گر آ گاه زبیدار زمان بود
از عقده ی دل غنچه ی خو د باز نمیکرد
کمال خجندی
گفتم به بلبلی که علاج فراق چیست ؟
از شاخ گل بخاک فتاد و طپید و مرد
شیخ محمد علی حزین
همین بس شاهد یکرنگی معشوق با عاشق
که بلبل عاشق است و گل گریبان پاره میسازد
صائب تبریزی
چیست دانی غنچه های ناشکفته در چمن ؟
بلبلان بر شاخ گل . دلهای پر خون بسته اند.
جامی
مرا عجز و ترا بیداد دادند
به هرکس هرچه باید داد . دادند
گران کردند گوش گل . پس آنگاه
به بلبل . رخصت فریاد دادند
آذر بیگدلی
جفا مکن که مکافات گریه ی بلبل
امان نداد که گل . خنده را تمام کند
کلیم همدانی
خوش نغمه بلبلان چمن را چه شد؟ که زاغ
بر شاخ گل نشسته و فریاد میکند؟
صفائی یزدی
چشم دل بر رخ خوبان نگرانست هنوز
پیر گردیده و در فکر جوانست هنوز
گل بباغ آمد و بشکفت و فرو ریخت زشاخ
بلبل دلشده . رسوای جهانست هنوز
احمد حشمت
بلبل نبود عاشق گل . این کلاه را
مادوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم
صابر همدانی
تاغنچه به باغ آمد بلبل غم خود سر کرد
خوش آنکه تواند گفت با اهل دلی دردی!!
عاشق اصفهانی
گل را برای صحبت خار آفریده اند
دیوانه بلبل . اینهمه غوغا چه میکنی؟
عماد خراسانی
منم درا ین چمن از بلبلان زار . یکی
دلی به زاری من نیست . از هزار یکی
فراقی سمرقندی
آدمی پير چو شد حرص جوان میگردد
اشعار صائب تبریزی در باب جوانی و پیری
آدمی پير چو شد حرص جوان میگردد / خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
پيری مرا اگر چه فراموشكار كرد / از دل نبرد ياد زمان شباب را
پيری و طفل مزاجی به هم آميختهايم / تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما
ريشه ی نخل كهنسال از جوان افزونتر است / بيشتر دلبستگی باشد به دنيا پير را
هر چند گرد پيری بر رخ نشست ما را / مشغول خاكبازی است دل برقرار طفلی
چهره را از عشق خوبان ارغوانی كردهايم / شوخ چشمی بين كه در پيری جوانی كردهايم
گفتم از پيری شود بند علايق سستتر / قامت خم حلقهای افزود بر زنجير من
گرچه پيريم از جوانان جهان دلخوش تريم / خندهها بر صبح دارد موی چون كافور ما
مخندای نوجوان زينهار بر موی سفيد من / كه اين برف پريشان بر سر هر بام می بارد
گرفتم سال را پنهان كنی، با مو چه می سازی؟ / گرفتم موی را كردی سيه، با رو چه می سازی؟
بر چهره ی من آنچه سفيدی كند نه مو است / گردی است مانده بر رخم از رهگذار عمر
شوخی مكن ای پير كه هر موی سپيدی / شمشير زبانی است ز بهر ادب تو
چند شعر دیگر در باب جوانی و پیری
خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده / که اندر خاک می جویند ایام جوانی را "نظامی"
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید / هر جوانی که به سر عشق ندارد پیر است "لا ادری"
پیری به رخ ما خط از آن رو کشیده است / تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدم "امیری فیروز کوهی"
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم / هرگه که ياد روی تو كردم جوان شدم "حافظ"
ای سرو كه اسباب جوانی همه داری / با ما به جفـــــا پنجه مينــداز كه پيريم "اوحدی مراغهای"
هد جوانی گذشت در غم بود و نبود / نوبت پيری رسيد صد غم ديگر فزود "شيخ بهايی"
سحرگه به راهی يكی پير ديدم / سوی خاك خم گشته از ناتوانی
بگفتم: چه گم كردهای اندرين راه؟ / بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی "ملكالشعراء بهار"
بگفتم: چه گم كردهای اندرين راه؟ / بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی "ملكالشعراء بهار"
گفتيم كه ما و او بهم پيــــر شويــــم / مـا پير شديم و او جوان است هنوز "عبيد زاكانی"
ز دامنگيری پيری اگر آگاه می گشتم / به دست غم نمیدادم گريبان جوانی را "مهری هراتی"
چو گم شد از دلت عشق هوسباز / همــــانــــا شام پيری گشته آغاز "حسين مسرور"
بسا پيرا كه ديدم سرخوش و شاد / جوان روی و جوان خوی و جوان يار "حسين مسرور"
به پيری خاك بازی گاه طفلان میكنم برسر / كه شايد بشنوم زان خاك بوی خردسالی را "راهب"
در پيری از هزار جوان زنده دل تريم / صد نوبهار رشك برد بر خزان ما "نظيری نيشابوری"
هر چند پير و خستهام عيش جوانی میكنم / يك بار ديگر آشتی با زندگانی میكنم "ابوالحسن ورزی"
Wednesday, January 25, 2012
Tuesday, January 24, 2012
Saturday, January 21, 2012
Thursday, January 19, 2012
Monday, January 16, 2012
Subscribe to:
Posts (Atom)
-
سر و پا نغمه سوز و گداز است سر و پا آتش عشق و نیاز است سر و پا ناله هستم و خاموش است به ظاهر خاموش و باطن به جوش است چون آتشی سر تا به پ...
-
آن چيست كه آن را نخورد هرگز زن گر مـرد خورد قوي شود او را تن نرم است و لطيف است ولي در خوردن ...



















