Sunday, December 4, 2011

راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکلست


راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکلست
کان نه راه صورت و پایست کان راه دلست
بر بساط عاشقی از روی اخلاص و یقین
چون ببازی جان و تن مقصود آنگه حاصلست
زینهار از روی غفلت این سخن بازی مدان
زان که سر در باختن در عشق اول منزلست
فرق کن در راه معنی کار دل با کار گل
کاین که تو مشغول آنی ای پسر کار گلست
سنایی

Saturday, December 3, 2011

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد


دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

... در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کِلکی* شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

Friday, December 2, 2011

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یكیست



پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یكیست
حرم و دیر یكی، سبحه و پیمانه یكی است

اینهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظریست
گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه یكیست

هر كسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نكو می‌نگرم، حاصل افسانه یكیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یكی، دانه یكیست

ره هركس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یكیست

گر زمن پرسی از آن لطف كه من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یكیست

هیچ غم نیست كه نسبت به جنونم دادند
بهر این یك دو نفس، عاقل و فرزانه یكیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یكیست
عماد خراسانی

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
... عشق من و تو ؟ ...آه
این هم حکایتی ست
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو
بر پرده‌های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیر است گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،
در دخمه‌ های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه

زود است گاليا

در گوش من فسانه ی دلدادگي مخوان
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

زود است گالیا! نرسیده ست کاروان ...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده ی گمگشته باز یافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو،
عشق من ...

*گالیا: نام عشق جوانی استاد ابتهاج

دانستم عشقری پی خوبان فتاده اِی

مجنون صفت بناله و فریاد میروم
در بیستون بدیدن فرهاد میروم

من صید نیم بسمل از یاد رفته ام
بالک زده به خانهء صیاد میروم

بی قسمتی نگر که پس از عمر یار من
خواهد که یاد من کند از یاد میروم

روشن نشد چراغ امیدم بشام مرگ
یعنی ازین جهان دل ناشاد میروم

یارم اگرچه نیست ولیکن بکوی او
بهر تسلئ دل ناشاد میروم

شد عمر ها که قامت سروش ندیده ام
از یاد او به سایهء شمشاد میروم

تیر نگاه او بدلم میرسد چو برق
از بیم اگر به خانهء فولاد میروم
هردم شهید و بیکس و بیخانمان شدم
آخر زعشق روئ تو برباد میروم

هستم بجان غلام دل عشق بار خویش
هرجا زگلرخی که خبر داد میروم

از گلرخان کابلی آزرده دل شدم
در سوئ هند هرچه که رُوداد میروم

بی سیم و زر چو سیم بران یار من نشد
هر روزه در زیارت زرداد میروم

از بسکه در فراق رُخت ناتوان شدم
در سوئ کعبه از پی امداد میروم

جائی نموده ام درکِ یار با وفا
این بیوفا اگر دل من داد میروم

دانستم عشقری پی خوبان فتاده اِی
از خاطرت بملک پریزاد میروم

Thursday, December 1, 2011

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنینستم

ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
...

بشکست مرا دامت بشکستم من جامت
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم

ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم

پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی‌جستم

جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم

والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم

خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم

جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود

شب است و شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من
ز شوق شانه می‌كشد به رشته صداى من
چه آتشى است واعجب كه آب می‌دهد مرا
و عطر روح می‌دمد به پيكر هواى من
ندانم از كدام كوه، كدام كوه آرزو
نسيم تازه می‌وزد به فصل انتهاى من
ز ابر نور می‌رسد چنان زلال روشنى
كه نيست حاجتى دگر به اشك‌هاى‌هاى من
جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود
به عرش لانه می‌كند كبوتر دعاى من
سرشك بيخودانه ام  به خط خط كتاب او
نگاه كن چه بى بهانه می‌چكد خداى من
ز حرف حرف دفترى ز واژه واژه محشرى
قيامتى رسيده از سكوت ديرپاى من
مخر، مدر، حرير وهمى مرا كه خوشترم
به شب كه شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من