Wednesday, January 4, 2012

دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!



دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی نشکستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز!
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندک اندک می پرستان می‌رسند

دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می‌رسند
...
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می‌رسند

جمله دامن‌های پر زر همچو کان
از برای تنگدستان می‌رسند

لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می‌رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان می‌رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه‌های نو زمستان می‌رسند

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می‌رسند
مولانا

Tuesday, January 3, 2012

همه جا دکان رنگ است، همه رنگ میفروشد

همه جا دکان رنگ است، همه رنگ میفروشد
دل من به شیشه سوزد،همه سنگ میفروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به نازمی رباید، چه قشنگ میفروشد
...
شرری بگیرو آتش به جهان بزن، تو ای آه
ز شراره ای که هر شب دل تنگ میفروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب؟
گل خنده می ستاند، غم جنگ میفروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال جوجه اش را به پلنگ میفروشد

بنگر که کس ندیده گهری به قلزم ما
که صدف هرآنچه دارد به نهنگ میفروشد

ز تنور طبع "فانی" تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می فروشد
رزاق فانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ، ای نوبهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
... ... چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت میِ نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو، گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته، به آزادگی مناز
آزاده من، که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان «رهی»
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

رهی معیری

سوخته لالــه زار من رفتـــه گــل از کنــــار مـن

سوخته لالــه زار من رفتـــه گــل از کنــــار مـن

بیتو نه رنگم و نــه بو ای قــــــدمت بهـــــار مــن

دوش نسیم مـــــژده ای گــــــل بـسر امیــــــد زد
...
کـــز ره دور می رسد سرو چمــــن ســوار مـن

گـــــر بتبسمی رسد صبح بهــــــــار وعــــده ات

آئینه مـــوج گــل زند تا ابــــــد از غبـــــار مـــن

گـــــر همـه زخم خورده ام گل زکف تو برده ام

باغ حناست هر کجا خـــون چکــد از شکار مـن

فـــرصت دیگرم کجاست تا کنـــــم آرزو وصــل

راه عـــــدم سپیــد کــــرد ششجهــت انتظار مــن

عکس تحریر آب رنــگ منفعــل است از آئینـــه

گــــرد نفس نمــی کنـــد هستــی ء من زعار من

آه سپنـــد حسرتـــم گــــــرمــی مجمـــری ندیـــد

سوختنم همـــان بجـــاست نــاله نکـــرد کار مــن

کاش بـــوامی از عـــرق حق وفــــــا ادا شــــود

نم نگذشت در جبین گـــــــریه ء شرمســـــار من

خاک طپیدنـــم که برد گرد مــــــرا بکـــوی تـــو

بنده ء حیـــرتم که کــرد آئینــــــه ات دچـــار من

ظاهر و باطن دگــــر نیست بساز ایــــن نشـــــاط

تامن وتــو اثـــر نواست نغـمـــه ء توست تار مـن

گـــر به سپهرم التجاست ورمــه و مهرم آشناست

بیـــدل بیکس تــــوام غیـــر تـــو کیـست یــار مـن

Monday, January 2, 2012

ياد باورها



مرگ آمد و معنی زمان ديگر شد
غمنامه ی خون مردمان از سر شد
هم حشمت سبزه زار را فتنه گرفت

هم شوكت باغ خاك و خاكستر شد

نه ترك يار نه ترك وطن كند دل من

دل من

نه ترك يار نه ترك وطن كند دل من
نه كار مردم و ني كار من كند دل من
شبانه روي به كشمير راه بسپارد
سحر ز كابل خونين چمن كند دل من
نسيم و سوسه هاي سفر چو در زندش
زغصه باغچه بيت الحزن كند دل من
چو سر به ناله و زاريي گريه گاه كشد
فرشته را به غمش همسخن كند دل من
چو مطربان بريشم نفس غزل خوانند
نشيد نام و رانارون كند دل من