Saturday, February 4, 2012

نه من کفر و نه ايمان می پرستم

نه من کفر و نه ايمان می پرستم
محبت هر چه گفت آن می پرستم

غزالان را به ياد چشم مستت
بيابان در بيابان می پرستم
...
اگر نرگس اگر جام است و باده
به ياد چشم خوبان می پرستم

ترا نيست كار با هيچ و كس ني
ترا من از پي آن می پرستم

به جرم عاشقي جان برده از من
هنوز آن دشمن جان می پرستم

نه من کفر و نه ايمان می پرستم
محبت هر چه گفت آن می پرستم

واقف لاهوری

مشب به قصه ي دل من گوش مي كني

امشب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
... اي ماه با كه دست در آغوش مي كني
در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست
هشيار ومست را همه مدهوش مي كني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر به خون سياووش مي كني
گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت
بهتر زگوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله درافكنده اي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني

هوشنگ ابتهاج

Friday, February 3, 2012

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پری

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پری
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

Thursday, February 2, 2012

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است


لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
... هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است

Wednesday, February 1, 2012

هين سخن تازه بكَو تا دو جهان تازه شود

هين سخن تازه بكَو تا دو جهان تازه شود
وا رهد از حد جهان بى حد و اندازه شود

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
... گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی

عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق