Monday, September 8, 2014

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

 ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار


در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید


هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید


یک بار از این خانه بر این بام برآیید

 

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید


از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت


یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

 

با این همه آن رنج شما گنج شما باد


افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

Sunday, September 7, 2014

هرتا مولر

آدم‌ها ...
عطرشان را با خودشان می‌آورند
جا می‌گذارند و می‌روند‌‌
آدم‌ها ...
می‌آيند و می‌روند
ولی در خواب‌‌هایمان می‌مانند‌
آدم‌ها ...
می‌آيند و می‌روند
ولی ديروز را با خود نمی‌برند‌‌
آدم‌ها ...
می‌آيند
خاطره‌‌هايشان را جا می‌گذارند
و می‌روند‌‌
.
جـا نگذاريد ...
هر چه می‌آوريد را با خودتان ببريد‌
به خواب و خاطره‌‌‌ آدم برنگرديد ...
هرتا مولر

مولانا شاعر بزرگ

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو


و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو


هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن


وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو


رو سینه را چون سینه‌ ها هفت آب شو از کینه‌ ها


وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو


باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی


گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو


آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده


آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو


چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما


فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو


تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی


چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو


اندیشه‌ ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد


ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو


قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما


مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو


بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را


کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو


گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را


دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو


گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه


ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو


تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی


تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو


شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها


هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو


یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی


یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو


ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر


نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولانای بزرگ

مولانای بزرگ
بپوشان قد خوبت را از ایشان
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند
بر بیگانگان تا چند باشی
بیا جان قدر تو ایشان چه دانند
بپوشان قد خوبت را از ایشان
که کوران سرو در بستان چه دانند
خرامان جانب میدان خویش آ
مباش آن جا خران میدان چه دانند
بزن چوگان خود را بر در ما
که خامان لطف آن چوگان چه دانند

Friday, September 5, 2014

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سِماط* دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لَعب* زهرۀ چنگیّ و مرّیخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن، جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان* دل کورش
نظر کردن به درویشان مُنافیّ* بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

غزل آتشین

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن


ترک من خراب شب گرد مبتلا کن


ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها


خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن


از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی


بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن


ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده


بر آب دیده ما صد جای آسیا کن


خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا


بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن


بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد


ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن


دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد


پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن


در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم


با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن


گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد


از برق این زمرد هی دفع اژدها کن


بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

Tuesday, September 2, 2014

کُنون که بَر کفِ گُل، جامِ باده صاف است

کُنون که بَر کفِ گُل، جامِ باده صاف است
به صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است
فقیه مدرسه دی مَست بود و فَتوی داد
که مِی حَرام ولی به زِ مال اوقاف است

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ
نگاه دار، که قلاب شهر صراف است