Monday, April 25, 2016
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
مثنوی معنوی مولوی » دفتر اول
مثنوی معنوی مولوی » دفتر اول
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفس چون میطپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب مینامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خستهام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتیست
نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی مینمود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفس چون میطپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب مینامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خستهام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتیست
نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی مینمود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
غروب_دائم_شمس
#غروب_دائم_شمس
مدتی كار بدين منوال سپری شد تا اينكه آتش حسادت مريدان خام طمع شعله ور شد توبه شكستند و آزار و اذيت شمس را از سر گرفتند شمس از رفتار و كردار نابخردانه اين مريدان رنجيده خاطر شد تا بدانجا كه به سلطان ولد شكايت كرد
خواهم اين بار آنچنان رفتن
كه نداند كسی كجايم من
همه گردند در طلب عاجز
ندهد كس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز گويند اين
كه ورا دشمنی بكشت يقين
او چندين بار اين سخنان را تكرار كرد سر انجام بی خبر از قونيه رفت و ناپديد شد بدينسان تاريخ رحلت و چگونگی آن بر كس معلوم نگشت
مدتی كار بدين منوال سپری شد تا اينكه آتش حسادت مريدان خام طمع شعله ور شد توبه شكستند و آزار و اذيت شمس را از سر گرفتند شمس از رفتار و كردار نابخردانه اين مريدان رنجيده خاطر شد تا بدانجا كه به سلطان ولد شكايت كرد
خواهم اين بار آنچنان رفتن
كه نداند كسی كجايم من
همه گردند در طلب عاجز
ندهد كس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز گويند اين
كه ورا دشمنی بكشت يقين
او چندين بار اين سخنان را تكرار كرد سر انجام بی خبر از قونيه رفت و ناپديد شد بدينسان تاريخ رحلت و چگونگی آن بر كس معلوم نگشت
عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو
عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو
خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری است
ميخورد تير اجل بر پروبال من و تو
مال دنيا نشود سد ره مرگ كسی
گيرم اين كل جهان باشد از آن من و تو
#مولوی
نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم
نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه ء حيات منم
وگر به خشم روی صد هزارزمن
بعاقبت بمن آيی كه منتهات منم
نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضی
كه نقشبند سرا پرده ء رضات منم
نگفتمت كه منم بحر و تو يكی ماهی
مرو به خشك كه دريايی با صفات منم
نگفتمت كه چو مرغان بسوی دام مرو
بيا كه قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت كه ترا ره زنند و سرد كند
كه آتش و تپش وگرمی و هات منم
نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت
نظام گيرد خلاق بی جهات منم
اگر چراخ دلی دانك راه خانه كجاست
وگر خدا صفتی دانك كد خدات منم
#مولوي
در اين سراب فنا چشمه ء حيات منم
وگر به خشم روی صد هزارزمن
بعاقبت بمن آيی كه منتهات منم
نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضی
كه نقشبند سرا پرده ء رضات منم
نگفتمت كه منم بحر و تو يكی ماهی
مرو به خشك كه دريايی با صفات منم
نگفتمت كه چو مرغان بسوی دام مرو
بيا كه قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت كه ترا ره زنند و سرد كند
كه آتش و تپش وگرمی و هات منم
نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت
نظام گيرد خلاق بی جهات منم
اگر چراخ دلی دانك راه خانه كجاست
وگر خدا صفتی دانك كد خدات منم
#مولوي
ای عاشقان ای عاشقان من از كجا عشق از كجا
ای عاشقان ای عاشقان من از كجا عشق از كجا
ای بيدلان ای بيدلان من از كجا عشق از كجا
گشتم به ديدار غمت حيران به بازار غمت
جان داده در كار غمت من از كجا عشق از كجا
ای مطربان ای مطربان بر دف زنيد احوال من
من بيدلم من بيدلم من از كجا عشق از كجا
عشق آمده از آسمان تو خود بسوزد بی گمان
عشق از بلای ناگهان من از كجا عشق از كجا
#مولوی
Monday, April 4, 2016
حافظ شیرازی
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
شاعر : حافظ شیرازی
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
شاعر : حافظ شیرازی
Subscribe to:
Posts (Atom)
-
سر و پا نغمه سوز و گداز است سر و پا آتش عشق و نیاز است سر و پا ناله هستم و خاموش است به ظاهر خاموش و باطن به جوش است چون آتشی سر تا به پ...
-
آن چيست كه آن را نخورد هرگز زن گر مـرد خورد قوي شود او را تن نرم است و لطيف است ولي در خوردن ...






