Sunday, December 11, 2011
خار در پیراهن فرزانه میریزیم ما
خار در پیراهن فرزانه میریزیم ما
گل به دامن بر سر دیوانه میریزیم ما
قطره گوهر میشود در دامن بحر کرم
آبروی خویش در میخانه میریزیم ما
در خطرگاه جهان فکر اقامت میکنیم
در گذار سیل، رنگ خانه میریزیم ما
در دل ما شکوهی خونین نمیگردد گره
هر چه در شیشه است، در پیمانه میریزیم ما
انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق
خون خود چون کوهکن مردانه میریزیم ما
هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرتسرا
هست تا فرصت، برون از خانه میریزیم ما
در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار
آبی از مژگان به دست شانه میریزیم ما...
بنال ای نی که من غم دارم امشب
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوزو نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند حیف
که یار از این میان کم دارم امشب
چو عصری آمد از در گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام غمگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن و عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتیم
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امیدی که گل تا صبحدم هست
به مژگان اشگ شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که بردل بار مریم دارم امشب
سر دلکندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر رویین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
Saturday, December 10, 2011
ما از آن پاک دلانیم که زکس کینه نداریم
ما از آن پاک دلانیم که زکس کینه نداریم
یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
ما چون زدری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هرکس که بریدیم ،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
... ...از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از اغاز غلط بود
حالا که رماندیمو رمیدیم رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انکار که دیدیم،ندیدیم،ندیدیم
صد باغ بهار است و صدای گل گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم
سرتا به قدم،تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش،رسیدیم،رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم،شنیدیم،شنیدیم
یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
ما چون زدری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هرکس که بریدیم ،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
... ...از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از اغاز غلط بود
حالا که رماندیمو رمیدیم رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انکار که دیدیم،ندیدیم،ندیدیم
صد باغ بهار است و صدای گل گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم
سرتا به قدم،تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش،رسیدیم،رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم،شنیدیم،شنیدیم
چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
سر و پا نغمه سوز و گداز است
سر و پا آتش عشق و نیاز است
سر و پا ناله هستم و خاموش است
به ظاهر خاموش و باطن به جوش است
چون آتشی سر تا به پا به سوز است
شب تارش نه پنداری که روز است
ز چشم خلق پنداری نهان است
به کنج خلوت است اما جهان است
چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
رندی به طلب بر خواست از گوشه یی میخانه
از ناله یی نای و نی و از وجد سماع وی
شد کاری حریفان طی بی ساغر و پیمانه
چون مست حقیقت شد دم ساز طریقت شد
و از ساز شریعت کرد بیرون ره افسانه
چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
رندی به طلب بر خواست از گوشه یی میخانه
از بلخ به روم آمد نی رومی و نی بلخی
و از شهر جنون بر خواست نه مست و نه دیوانه
هر کس به گمان خود او را صفتی بخشید
یک سلسله دیوانه یک طایفه فرزانه
چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
رندی به طلب بر خواست از گوشه یی میخانه
چون نی به نوا آورد عالم به صدا آورد
زان همدم این عالم گشت با ناله یی مستانه
گیتی وطن او شد هر چند که خوانندش
یک قوم ز ترکستان یک قوم ز فرهانه
چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
رندی به طلب بر خواست از گوشه یی میخانه
پیر رومی مرشد روشن امید
کاروان عشق و مستی را امید
منزلش بر فراز ماه و آفتاب
کی مرا از کهکشان سازد به نام
نور قرآن در میان سینه اش
جام جم شرمنده از آیینه اش
ظاهر او سوزناک و آتشین
باطن او نور رب العلمین
از نی آن نینواز پاکزاد
باز شوری در میعاد من بداد
چون نی به نوا آمد از نغمه یی مستانه
رندی به طلب بر خواست از گوشه یی میخانه
مولانا جلال الدین محمد بلخی
ما درس صداقت و صفا میخوانیم
ما درس صداقت و صفا میخوانیم
آیین محبت و وفا میدانیم
زین بیهنران سفله ای دل! مخروش
کآنها همه میروند و ما میمانیم
ملکالشعرای بهار
سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم
سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم
گهی خندم گهی گريم گهی افتم گهی خيزم
... مسيحا در دلم پيدا و من بيمار می گردم
بیا جانا عنایت کن تو مولانای رومی را
غلام شمس تبریزم قلندروار می گردم
نه من بيهوده گرد کوچه و بازار می گردم
مذاق عاشقی دارم پی ديدار ميگردم
خدايا رحم کن بر من پريشان وار می گردم
خطا کارم گناهکارم به حال زار می گردم
شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم
گهی خندم گهی گريم گهی افتم گهی خيزم
... مسيحا در دلم پيدا و من بيمار می گردم
بیا جانا عنایت کن تو مولانای رومی را
غلام شمس تبریزم قلندروار می گردم
نه من بيهوده گرد کوچه و بازار می گردم
مذاق عاشقی دارم پی ديدار ميگردم
خدايا رحم کن بر من پريشان وار می گردم
خطا کارم گناهکارم به حال زار می گردم
شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم
Subscribe to:
Posts (Atom)
-
سر و پا نغمه سوز و گداز است سر و پا آتش عشق و نیاز است سر و پا ناله هستم و خاموش است به ظاهر خاموش و باطن به جوش است چون آتشی سر تا به پ...
-
آن چيست كه آن را نخورد هرگز زن گر مـرد خورد قوي شود او را تن نرم است و لطيف است ولي در خوردن ...






