Friday, August 31, 2012

بیدل دهلوی بیدل دهلوی: سرمه سنگین نکند شوخی چشم اور

 
سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
درس تمکین ندهد گرد، رم آهورا
زخم تیغش به دل ز داغ‌، مقدم باشد
پایه از چشم‌، بلند است خم ابرو را
جبههٔ ما و همان سجدهٔ تسلیم نیاز
نقش پا،‌کی‌کند از خاک تهی پهلو را
هدف مقصد ما سخت بلند افتاده‌ست
باید از عجزکمان کرد خم بازو را
در مقامی‌که بود جلوه‌گه شاهد فکر
جوهر از موی سر است آینهٔ زانو را
نرمیده‌ست معانی ز صریر قلمم
‌رام دارد نی تیرم به صدا آهو را
نغمهٔ محفل عشاق شکست سازاست
چینی بزم جنون باش و صداکن مو را
جهل باشد طمع خلق زسرکش صفتان
هیچ دانا زگل شمع نخواهد بو را
طبع دون از ره تقلید به نیکان نرسد
پای اگر خواب‌کند چشم نخوانند او را
هستی تیره‌دلان جمله به خواری‌گذرد
سایه دایم به سر خاک کشدگیسو را
وحشت‌ما چه خیال ست به‌راحت سازد
ناله آن نیست‌که ساید به زمین پهلورا
بیدل از بال و پر بسته نیاید پرواز
غنچه تا وا نشود جلوه نبخشد بورا

مولوی ;از محبت خارها گل میشود

از محبت خارها گل میشود
از محبت تلخها شیرین شود
وز محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل میشود
وز محبت سرکه ها مل میشود

از محبت دار تختی میشود

وز محبت بار تختی میشود

از محبت سجن گلشن میشود

بی محبت روضه گلخن میشود

از محبت نار نوری میشود

وز محبت دیو حوری میشود

از محبت سنگ روغن میشود

بی محبت موم آهن میشود

از محبت حزن شادی میشود

وز محبت غول هادی میشود

از محبت نیش نوشی میشود

وز محبت شیر موشی میشود

از محبت سقم صحت میشود

وز محبت قهر رحمت میشود

از محبت مرده زنده میشود

وز محبت شاه بنده می شود

از محبت گردد او محبوب حق

گرچه طالب بود شد مطلوب حق


مولوی

Thursday, August 30, 2012

پرده بگردان و بزن ساز نو

پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو

این بکند زهره که چون ماه دید

او بزند چنگ طرب ساز نو


خیز سبک رطل گران را بیار

تا ببرم شرم ز هنباز نو


برجه ساقی طرب آغاز کن

وز می کهنه بنه آغاز نو


در عوض آنک گزیدی رخم

بوسه بده بر سر این گاز نو


از تو رخ همچو زرم گاز یافت

می‌رسدم گر بکنم ناز نو


چون نکنم ناز که پنهان و فاش

می‌رسدم خلعت و اعزاز نو


خلعت نو بین که به هر گوشه‌اش

تازه طرازی است ز طراز نو


پر همایی بگشا در وفا

بر سر عشاق به پرواز نو


مرد قناعت که کرم‌های تو

حرص دهد هر نفس و آز نو


می به سبو ده که به تو تشنه شد

این قنق خابیه پرداز نو


رنگ رخ و اشک روانم بس است

سر مرا هر یک غماز نو


گرم درآ گرم که آن گرمدار

صنعت نو دارد و انگاز نو


بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق

جامه کهنه‌ست ز بزاز نو


مولانا

Wednesday, August 29, 2012

امروز که عصر علم و فرهنگ بود

 
امروز که عصر علم و فرهنگ بود
قانون جهان به دیگر آهنگ بود
گر سده ی تو به پیش این سنگ بود
این عیب بود، عار بود، ننگ بود

عزیزان چون بدان ساحل رسیدند

 
عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
ز همراهان خود یکدم بریدند
چنان از صحبت ما دل گرفتند
که سهوا هم به سوی ما ندیدند

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
به روی خندهٔ مردم مکش چاک‌گریبان را
به برق ناله آتش در بهار رنگ و بو افکن
چو شبنم آبرویی نیست اینجا چشم‌گریان را
براین محفل نظر واکردنم چون شمع می‌سوزد
تبسم در نمک خواباند این زخم نمایان را
کفی افشانده‌ام چون صبح لیک از ننگ بیکاری
به‌وحشت دسته می‌بندم شکست رنگ امکان‌را
به عرض ناز معشوقی‌کشید ازگریه‌کار من
سرشک آخر سرانگشت حنایی‌کرد مژگان را
نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشاکن
حجابی نیست جزگرد نفسها صبح عریان را
غباری دیده‌ای دیگر ز حال ما چه می‌پرسی
شکست آیینه پرداز است رنگ ناتوانان را
ز محو جلوه‌ات شوخی سر مویی نمی‌بالد
نگه در دیدهٔ آیینه خون شد چشم حیران را
زگرد رنگ این‌گلشن‌، نبود مکان برون جستن
به رنگ صبح آخر بر خود افشاندیم دامان را
ز بینایی‌ست از خار علایق دامن فشاندن
نگاه آن به‌که بردارد ز ره خویش مژگان را
درین‌گلشن به این تنگی نباید غنچه‌گردیدن
چوگل یک چاک دل واشو به‌دامن‌کش‌گریبان را
مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل
که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست


بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید


برادر!

گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار


تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید


تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟


چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلتانی؟


گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست


اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار


فریدون مشیری