sitar

Sunday, January 31, 2016

فریدون مشیری

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت‌ رنگش می‌شود هفتاد رنگ
" شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب
ای دلِ من ، گـــرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی‌پوشی به کام
باده ی رنگین نمی‌نوشی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگهفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ !

اعتراض به دختر فروشــی


اعتراض به دختر فروشــی
سونیتا علیزاده با رپ خوانی
به رسم ظالمانه ی فروش دختران و ازدواج اجباری
دختران نو جوان در افغانستان اعتراض می کند.
بزار حرفایی به تو بگم مو درگوشی
کسی نشنوه که حرف می زنم از دختر فروشی
کسی نشنوه صدامه که این خلاف شرعه
میگن زن بایدسکوت کنه سکوت رسم این شهره
فریاد به جای یک عمر سکوت یک زن
فریاد به جای عمق زخمای این تن
فریاد از جسمی که توی قفس خسته شد
زیر فشار قیمت های شما شکسته شد
من پانزده ساله از شهر هراتم
چند نفرامدند خواستگاری مه گیج و ماتم
گیج و ماتم از این آدما و رسم ازدواج
دختر را با پول می فروشند بدون حق انتخاب
حالا بحث پدر مخارج آب و نونه
هرکی پول بیشتر بده دختر مال اونه
اگه می فهمیدم مخارج مره کتاب می کنید
اگه می فهمیدم که لقمه های مره حساب می کنید
با شکم گرسنه از سفره برمی گشتم
یا که ته مانده غذاهای شما را بر می داشتم
من مثل کل دخترا توی خونه بندیم
از چشم خانواده و مردم گوسفند هلندیم
که هردم تاکید می کنند که وقت فروش منه
من هم آدمم به خدا این هم چشم و گوش منه
کجا دیدید گوسفند از کشتن خود شاکی باشه
کجا دیدید گوسفند این قدر احساساتی باشه؟‌
من به خدا نمی تونم از شما دور باشم .
هیچوقت شما رو نمی فروشم حتی مجبور باشم
ولی شما... آخ از چی بگم
می فهمم من رو به دنیا آوردید بابتش چی بدم؟‌
بذارید داد بزنم از سکوت خسته شدم
دستا خودبردارید که حرف بزنم خفه شدم
این قدر بامن حرف نزدید که من هر لحظه
مجبورم دست و روی خود را چک کنم که قابل لمسه
انگار صدا ندارم وجود من پر از شکه
اگر زنده نیم چرا رد شلاقا خکه؟‌
می فهمم رسم شهر شماست که دختر ساکت شه
بگید چکار کنم که وجود من ثابت شه؟‌
شاید فرار یا خودکشی اصل حماقته
آدم چاره ای نداره وقتی بی حمایته؟‌
اما تار تار موها من رو هم که کنده باشید
این کار را نمی کنم که سرافکنده باشید
اگه فروش من برای شما جای خوشحالیه
سعی می کنم دروغ بگم. همه چی عالیه
من که از خدا منه لبخند باشه به لبا شما
اگه لبخندی دارم عوض شه با غما شما
اما ای کاش قران برای شما مرور شه
کاش بفهمید نگفته زن برای فروشه
شما شاد باشید مه محتاج به آرامشم
من تنها بگذارید بیزار از آرایشم
صورتم کبوده هیچ آرایشی درمون نمی کنه
کاری که شما کردید کافر با مسلمون نمی کنه
به خدا زجر آوره وقتی برای او بی احساسی
درآغوش کسی بری که او را نمی شناسی.

Tuesday, January 26, 2016

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملَک را حاصل
آنچه در سیرّ سویدای بنی‌آدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی ست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر بهْ نشود بهْ باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر ِ عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ِ ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت ، خم ازوست
سعدیا گر بکَند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

Sunday, January 24, 2016

با شهر شما کور دلان ، کار ندارم


با شهر شما کور دلان ، کار ندارم
دل دارم و دلدارم و ، دلـدار ندارم

فریاد کنم کوسِ انا الحق بزنم ، آه
در شهر شما باز ، خریدار ندارم


از قربت او نیز به قربش نرسیدم
یک شاعرِ رنجور که غمخوار ندارم

بر سر بزنم شروه کنم کوچ نمایم
جز بغض دراین کوله و انبار ندارم

تنها گنَهم،خواستنِ ماهِ شبم شد
حــقِ گذر از کـوچه و بــازار ندارم

درخواب دوصد راز بدیدم ز نگاهش
دل دارم و دلــدارم و ، دلدار ندارم

Thursday, January 21, 2016

"پابلو نرودا"


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده ى عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا دوستت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
"پابلو نرودا"

Tuesday, January 12, 2016

بیدل

بیدل

عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچ
عالم همه افسانهٔ ما دارد و ما هیچ
زبر و بم وهم است چه‌ گفتن چه شنیدن
توفان صداییم در این ساز و صدا هیچ
سرتاسر آفاق یک آغوش عدم داشت
جز هیچ نگنجید دراین تنگ فضا هیچ
زین‌کسوت عبرت‌ که معمای حباب است
آخرنگشودیم بجزبند قبا هیچ
دی قطرهٔ من در طلب بحر جنون کرد
گفتند بر این مایه برو پوچ و بیا هیچ
ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
اوهستی و ما نیستی او جمله وما هیچ
یارب به چه سرمایه‌ کشم دامن نازش
دستم‌که ندارد به صدا امید دعا هیچ
چون صفر نه با نقطه‌ام ایماست نه با خط
ناموس حساب عدمم در همه جا هیچ
موهومی من چون دهنش نام ندارد
گر ازتو بپرسند بگو نام خدا هیچ
آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین
بیدل مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ

Saturday, January 9, 2016

هیلا صدیقی

خانه ات را باد برد
تو هنوزم نگرانِ وزشِ باد، در موی منی !؟
مسخِ افیونیِ افسانه ی اصحابِ کدامین غاری ؟
در کدامین خوابی ؟
خواب ، در چشمِ تو ویرانیِ صد طایفه است
تشتِ رسواییِ دزدانِ امارت افتاد
تو نگهدار ، هنوزم به دو دستت ، دو سرِ شالِ مرا

پشتِ این پرده ی پوسیده ، تو در خوابی و من
با همین زلفکِ ممنوعه ی خود
نردبانی به بلندای سحر میبافم
تا برآرم خورشید

و تو در خوابی و آب
از سرت می گذرد

و ندیدی هرگز
توی جنگل ، کاج را
شب به شب ، جای سپیدار زدند
و نبودند پلنگان، وقتی
که دماوندِ اساطیری را
از کمر، دار زدند
و به هر دانه برنجی که به رنج
بر سرِ سفره ی ما آمده بود
توی شالیزاران
آهن و آجر و دیوار زدند

و تو در خوابی و آب
تشنه ی هامون شد
خونِ زاینده برید
و نفس های شبِ شرجیِ هور
زیر گِل ، مدفون شد

خانه ات را باد برد
تشتِ رسوایی و غارت افتاد
تو نگهدار به چنگت ، شبِ گیسوی مرا
تا مبادا شبِ قحطی زده ی سفره ی ما
مشتِ خالی ترا باز کند
تا مبادا که ببینند همه خوی ترا
موی مرا
من حجابم
نه حجابِ تنِ آزاده ی خود
من حجابِ تنِ یغما زده و خوابِ توام
پشتِ این پرده ی پوسیده تو در خوابی و من
با همین زلفکِ ممنوعه ی خود
نردبانی به بلندای سحر میبافم
تا برآرم خورشید
هیلا صدیقی