sitar

Wednesday, October 22, 2014

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری
من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم

آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف!
تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم

سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم

هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا می‌نگرم

راه عشق تو دراز است ولی سعدی‌وار
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

Sunday, October 19, 2014

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان


ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو


خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل


گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل


در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است


من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز


شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز


دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است


بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است


ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی


من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی


افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت


از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت


من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم


از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست از عالم کم باد


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد


در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زه رآب چشیده‌ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود


من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا


بی بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من کَه شده‌ام چو کهربایی تو مرا


غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد


خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این کار مرا به دیده می‌باید کرد


آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خون است بیا ببین که چون می‌ریزد


پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا


با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا


از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من


دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من


ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم


در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم


شعر از مولوی (مولانا رومی به مولای مومنان

Saturday, October 18, 2014

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم
شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بی‌خودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگرچه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بوده‌ست در دلم همه عمر
نه نیک رفت، خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن

بت فرنگ
ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن
میتپم به خاک و خون حال من تماشاکن
یا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن
بر سر اسیرانت صبح حشر برپا کن
شانه زن به زلف خود پیچ کاکلت واکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
سرمه یی مروت  را زیب چشم شهلا کن
خاکسار عشقت را جان من تسلا کن
پیچ و تاب زلفت را اندک اندکی وا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن
یا میان ظلمت باش یا بنور ماوا کن
هرچه خواهشت باشد ای مه یی دل آراکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن
عقده یی دل اورا با کرشمه یی وا کن
حاجتش برار آخر آرزویش اجرا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

آشفته دلان را ، هوس خواب نباشد

آشفته دلان را ، هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست ، به مرداب نباشد
هرگز مژه بر هم ننهد عاشقِ صادق
آن را که به دل عشق بود ، خواب نباشد
در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بی تاب نباشد ؟
چشمان تو در آینه ی اشک ، چه زیباست
نرگس شود افسرده ، چو در آب نباشد
گفتم : شب مهتاب بیا ، نازکنان گفت :
آنجا که منم ، حاجت مهتاب نباشد !
مهدی سهیلی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست "سعدی" کم خویش گیر و رستی

شیخ اجل

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها
ای به زودی بار کرده بر شتر احمال‌ها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب
درفتاده در شب تاریک بس زلزال‌ها
چون همی‌رفتی به سکته حیرتی حیران بدم
چشم باز و من خموش و می‌شد آن اقبال‌ها
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان
چهره خون آلود کردی بردریدی شال‌ها
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال‌ها
تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال‌ها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال‌ها
تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق
سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال‌ها
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
اشک خون آلود گشت و جمله دل‌ها دال‌ها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشست است از حیا مثقال‌ها
از برای جان پاک نورپاش مه وشت
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال‌ها
از مقال گوهرین بحر بی‌پایان تو
لعل گشته سنگ‌ها و ملک گشته حال‌ها
حال‌های کاملانی کان ورای قال‌هاست
شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال‌ها
ذره‌های خاک‌هامون گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال‌ها
بال‌ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
گرد خرگاه تو گردد واله اجمال‌ها
دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا
کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال‌ها
چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال‌ها
خود همان بخشش که کردی بی‌خبر اندر نهان
می‌کند پنهان پنهان جمله افعال‌ها
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال‌ها
هم تو بنویس ای حسام الدین و می‌خوان مدح او
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال‌ها
گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست
دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال‌ها