sitar

Friday, May 22, 2015

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
برگ می ریزد ، ستیزش با خزان بی فایده است
باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
در دل طوفان که باشی ، بادبان بی فایده است
بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد ، نردبان بی فایده است
تا تو بوی زلف ها را می فرستی با نسیم
سعی من در سربه زیری ، بی گمان بی فایده است
تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابرو کمان ، بی فایده است
در من عاشق توان ذره ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ ، امتحان بی فایده است
از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند
حرف موسی را نمی فهمد شبان ، بی فایده است
من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان می گردم اما ، همچنان بی فایده است
از: کاظم بهمنی

Thursday, May 21, 2015

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث


تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف
خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

سوختم در هجر روئ او غلط كردم غلط
هر كجا رفتم به سوئ او غلط كردم غلط

و او‌با فانوسش به درون وزید

مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی‌طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد !
و او‌با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود....!
و من دیده به راهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم ‌زمزمه‌ کرد
رگهایم‌ ‌از تپش افتاد
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله های فانوسش سوخت ..
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تاروپود اتاقم را پیمود
و به من راه نیافت
نسیمی شعله ی فانوسش را نوشید
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا میگرفتم
در تاریکی اتاقم پیدا می شدم
پیدا ، برای که ؟
او‌ دیگر نبود...
آیا با روح‌ تاریک‌ اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و‌من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی ، گم شده بود !!!
سهراب

Wednesday, May 20, 2015

ﮔﺮ ﻣﯽ ﻧﺨﻮﺭﯼ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﺰﻥ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ



ﮔﺮ ﻣﯽ ﻧﺨﻮﺭﯼ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﺰﻥ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ

ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻣﮑﻦ ﺗﻮ ﺣﯿﻠﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ
ﺗﻮ ﻏﺮﻩ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﻣِﯽ ﻣﯽ ﻧﺨﻮﺭﯼ
ﺻﺪ ﻟﻘﻤﻪ ﺧﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻏﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ
روز بزرگداشت حکیم عمرخیام گرامی باد

خیام

که چون سعدی به تنهایی شب دیجور بنشینی

مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی
عقابان می‌درد چنگال باز آهنین پنجه
تو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی
نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد
اگر خواهی که چون پروانه پیش نور بنشینی
گرت با ما خوش افتادست چون ما لاابالی شو
نه یاران مست برخیزند و تو مستور بنشینی
میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدل
نه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی
تمنای شکم روزی کند یغمای مورانت
اگر هر جا که شیرینیست چون زنبور بنشینی
به صورت زان گرفتاری که در معنی نمی‌بینی
فراموشت شود این دیو اگر با حور بنشینی
نپندارم که با یارت وصال از دست برخیزد
مگر کز هر چه هست اندر جهان مهجور بنشینی
میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگه
که چون سعدی به تنهایی شب دیجور بنشینی

Monday, May 18, 2015

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی


بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی


یکی بندگی کردم ای شهریار
که ماند ز من در جهان یادگار

بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش نیاید گزند

برین نامه بر سالها بگذرد
همی خواند آنکس که دارد خرد

بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی

چو این نامور نامه آمد به بن
ز من روی گیتی شود پر سُخُن

نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام

هر آنکس که دارده هُش و رای و د

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که: «چرا شبت نکشته‌ست!؟»
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری