sitar

Tuesday, June 30, 2015

صائب تبریزی


از باد دستی خود ، ما میکشان خرابیم
در کاسه سرنگونی ، همچشم با حبابیم
با محتسب به جنگیم ، از زاهدان به تنگیم
با شیشه‌ایم یکدل ، یکرنگ با شرابیم
آنجا که میکشانند ، چون ابر تر زبانیم
آنجا که زاهدانند ، لب خشک چون سرابیم
در گوش عشقبازان ، چون مژدهٔ وصالیم
در چشم می‌ پرستان ، چون قطرهٔ شرابیم
با خاص و عام یکرنگ ، از مشرب رساییم
بر خار و گل سمن ریز ، چون نور ماهتابیم
آنجا که گل شکفته است ، شبنم طراز اشکیم
آنجا که خار خشک است ، چشم تر سحابیم
چون می به مجلس آید ، از ما ادب مجویید
تا نیست دختر رز ، در پردهٔ حجابیم
در پلهٔ نظرها ، هرگز گران نگردیم
ما در سواد عالم ، چون شعر انتخابیم
صائب تبریزی

Friday, June 26, 2015

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

Thursday, June 25, 2015

سلامت متهم دارد به‌کمظرفی حبابم را


بیدل
به وهم این و آن خون شد دل غفلت‌پرست من
وگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من
تحیر در جنون می غلتد از نیرنگ تصویرم
ز پرواز نگاه‌کیست یارب رنگ بست من
سلامت متهم دارد به‌کمظرفی حبابم را
محیطی می‌کنم تعمیر اگر بالد شکست من
حریف بیخودیها کیست ‌کز چشم جنون پیما
خمستان در سر و پیمانه در دست است مست من
رفیقان چون نگه رفتند و من چون اشک درخاکم
زمینگیر ندامت ماند کوششهای پست من
ز برق آه دارم ناوکی درکیش نومیدی
حذر از جرأت ای ظالم‌که پر صاف‌ست شست من
به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل
کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من

Wednesday, June 17, 2015

دلتنگِ غروبی خفه، بیرون زدم از در


دلتنگِ غروبی خفه، بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یارب به چه سنگی زنم از دستِ غریبی
این کله ی پوک و سرو مغز پکرم را

هم در وطنم بارِ غریبی به سرِ دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را؟

رفتم که به کوی پدر و مسکن مآلوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را

گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صَغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

درگرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هوی و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را؟

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پرشور وشرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را

کم کم همه را درنظر آوردم و نا گاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یک جا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله "حبیب" و رفقای دگرم را

این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و نا لیدن شبگیر
وان زمزمه ی صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار در خانه سرم را

صوت پدرم بود که میگفت چه کردی؟
درغیبت من عا یله ی در بدرم را

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدَرم را

ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در؟
گفتم : پسرم بوی صفای پدرم را

شهریار

آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی


امشــب ای مــــــاه به درد دل من تسکینی
آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی

کاهــــش جـــان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشیـــد چـــــه ها میبینی

تو هم ای بادیه پیمــــــــای محبت چون من
سر راحـــــت ننهــــــادی به ســـــرِ بالینی

هر شب ازحسرت ماهی من و یک دامنِ اشک
تو هـــم ای دامــــــــنِ مهتـــــاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتـاب غـــم از دل شویند
امشب ای مَه تو هـم از طالعِ من غمگینی

من مگر طالـــع خود در تو توانــــــــم دیدن
که توام آینــــــــه بخــــــت غبــــار آگینی

باغبان خـــــار ندامت به جگـر می شکــند
برو ای گل که سـزاوار همـــــــان گلچینی

نی محـــــزون مگـر از تربت فرهـــاد دمـید
که کند شکوه ز هجــــــران لــب شیرینی

تو چنین خـانه کَـن و دلشکن ای باد خـــزان
گر خــود انصـــــاف کنی مستحــق نفرینـی

کی براین کلبه طوفـــان زده سرخواهـــــی زد
ای پرستــــــــــــو که پیام آور فـــــــــروردینی

شهـــــریارا گر آئیــــــــــــــــن محـــــبت باشد
جـــــــاودان زی که به دنیــــای بهشـــت آئینی

شهریار

Friday, June 12, 2015

من در عجب افتادم از آن قطب یگانه


مولوی

در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد

من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد

من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد

ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد

آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت
بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد

آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی
فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد

آن‌ها که بگفتند که ما کامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد

سلطان عرفناک بدش محرم اسرار
تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد

شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش


حافظ

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی