sitar

Friday, December 19, 2014

و من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبائی را خواهد گرفت.


روزی که کم ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برایِ هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئی ست
و قلب
برایِ زنده گی بس است.

روزی که معنایِ هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زنده گی ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست و جویِ قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کم ترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برایِ همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یک سان شود.

روزی که ما دوباره برایِ کبوترهایِ مان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.

رهی معیری

بس که جفا ز خار و گُل، دید دلِ رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده‌ام
شمعِ طرب ز بختِ ما، آتشِ خانه‌سوز شد
گشت بلای جانِ من، عشقِ به جان خریده‌ام

حاصل دورِ زندگی، صحبتِ آشنا بُوَد
تا تو ز من بریده‌ای، من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودی‌ام بود به جا قرارِ دل
رفتی و رفت راحت از، خاطرِ آرمیده‌ام

تا تو مرادِ من دهی، کُشته مرا فراقِ تو
تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کُند، لاله ز خاکِ من برون
ای گلِ تازه یاد کن، از دلِ داغ دیده‌ام

یا ز رهِ وفا بیا، یا ز دلِ رهی برو
سوخت در انتظارِ تو، جانِ به لب رسیده‌ام

رهی معیری

Wednesday, December 17, 2014

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید

قدِ بلندِ تو را تا به بر نمی‌گیرم
درختِ کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به رویِ دلارایِ یار ما ور نی
به هیچ وجهِ دگر کار بر نمی‌آید

مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سوادی* دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید

ز شستِ* صدق گشادم هزار تیرِ دعا
ولی چه سود؟ یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیمِ سحر
ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقۀ زلفت به در نمی‌آید


Monday, December 15, 2014

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟
مولانا

Tuesday, November 11, 2014

گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی

گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت

نه من انگشت نمایم به هواداری رویت
که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت

در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا

تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
سعدی

Sunday, November 9, 2014

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم
ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم
ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم
ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم
که من از گردش گردون کج رفتار میترسم
بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم
بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیده‌ام "صائب"
ز خار بی‌ گل افزون از گل بی‌ خار میترسم
صائب تبریزی