sitar

Wednesday, July 29, 2015

شهریار



در وصل هم ز عشــــــق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشـــــق به یک جــــو نمی رود
بیچاره من که ســـــــــــاخته از آب و آتشم

دیشب سَــــــرَم به بالـــــشِ نازِ وصـــــال و باز
صبحست و سِیلِ اشک به خون شسته بالِشَم

پروانه را شکـــــایتی از جُــــورِ شمع نیست
عمریست در هــــوای تو میسوزم و خوشم

خُلقَم به رویِ زرد بخنـــــــدید و باک نیست
شاهد شو ای شـــرارِ محبت که بی غَشَم

باور مکن که طعنـــــه طوفــــــــــان روزگار
جز در هـــــــوای زلـــــف تو دارد مشوشم

سَروی شــــــدم به دولت آزادگی که سر
با کس فــــــــرو نیاوَرَد این طبعِ سَرکِشم

دارم چو شمع سِــــرِّ غَمَـــش بر سَرِ زبان
لب میگزد چو غنچه خنــــدان که خامشم

هر شب چــــــو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکــــــش و مــــــاه پری وَشَـم

لب بر لبـــــم بنه بنوازش دمی چـــــو نِی
تا بشنــــــوی نوای غزلهــــــــای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفــــــــت شهریار
این کارِ توست من همه جور تو می کشم

شهریار

Tuesday, July 28, 2015

رودکی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی
رودکی

Thursday, July 23, 2015

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است


ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است
*
در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می به اندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند
*
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نئی ای غافل نادان که ترا
در خاک نهند و باز بیرون آرند
*
کس مشکل اسرار ازل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد

Tuesday, July 14, 2015

مولانا


همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست
مولانا

مولانا

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی‌آب دان
مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت
برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ
چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
مولانا

سعدی


دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
سعدی

Wednesday, July 8, 2015

هوشنگ ابتهاج


چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری، نــه ز یـــار انـتــظــاری

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری

سحرم کشیده خنجر که: «چرا شبت نکشته‌ست!؟»
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری