sitar

Saturday, December 3, 2016

و تو به من میگی رنگین پوست


وقتی به دنیا میام، سیاهم
وقتی بزرگ میشم،سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم
وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم،سیاهم
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...

و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای،صورتی ای
وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی
وقتی سردت میشه،آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای...


و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

ناشناس

Tuesday, November 29, 2016

از دست های پینه بسته ی تهیدستی

کار می کنی
کار می کنی
عشق می کاری
و نان نقاشی می کنی
بر بوم اندیشه های عقیم ادعاگران
و سبد سبد نجابت عرضه می کنی
و آینه آینه عاطفه می بافی
و من لاف می زنم
و طامات می بافم
*
وقتی منِ شاعر
، این مدعی درد شناسی،
بی حس و پوشالی
از دست های پینه بسته ی تهیدستی
سخن می گویم،
چه انتظاری ست
از ناشاعرانِ کوچه های بی عاطفگی
و بی دردانِ نابارور دکه های یائسگی
که باورت داشته باشند
و نمکدان های شکسته ی ناسپاسی را
روی زخم های کهنه یِ دلواپسی ات
خالی نکنند؟!

Friday, November 25, 2016

حمد شاملو

من خویشاوند هر انسانی هستم
که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند.
نه ابرو درهم می‌کشد
نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان
و سایه‌بان دیگران است.
نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم
نه ایرانی را به ایرانی.
من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک،
یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام،
یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم
که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم
بلکه بدون حضور دیگران
وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم.
من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر
بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.
ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد،
نه لالایی ...
"هدف شعر تغییر بنیادی جهان است"
.
"احمد شاملو"

Thursday, November 24, 2016

اردلان سرفراز

گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی؟
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی

فریاد کشیدم تو کجایی؟ تو کجایی؟
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

گفتم که عطش می کُشدم در تب صحرا
گفتی که مَجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجا ست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز؟
گفتی که تویی تو، خود پاسخ این راز

"اردلان سرفراز"

Wednesday, November 23, 2016

احمد شاملو


روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
وقلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود،
بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم

احمد شاملو