sitar

Sunday, April 20, 2014

خورخه بورخس


کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد مي‌گيری که بوسه‌ها قرارداد نيستند
و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ...

کم کم ياد مي گيری
که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيري
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...

خورخه بورخس

مولانا


زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد‌بینی خود را شکسـت

من مـیـــان جســـم‌ها جــان دیـــده‌ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده‌ام

دیــــده‌ام بــر شـــاخه‌ها احـســـاسـ‌ـها
می‌تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می‌تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من ، در شهر احسـاسم گم است
حال من ، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح‌هـا ، لبـخند‌هـا ، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره‌ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی‌شـود
مثنوی‌هایـم همــه نو می‌شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می‌دهــد
واژه‌هایـم بوی بـاران می‌دهـــد

مولانا

مولانا

مرغان که کنون از قفس خویش جدایید
رخ باز نمایید و بگویید کجایید
کشتی شما ماند بر این آب شکسته
ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید
یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست
یا دام بشد از کف و از صید جدایید
امروز شما هیزم آن آتش خویشید
یا آتشتان مرد شما نور خدایید
آن باد وبا گشت شما را فسرانید
یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید
در هر سخن از جان شما هست جوابی
هر چند دهان را به جوابی نگشایید
در هاون ایام چه درها که شکستید
آن سرمه دیدست بسایید بسایید
ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید
این زادن ثانیست بزایید بزایید
گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار
پیدا شود آن روز که روبند گشایید
ور زانک سزیدیت به شمس الحق تبریز
والله که شما خاصبک روز سزایید

مولانا

امروز، مها خويش ز بيگانه ندانيم

امروز، مها خويش ز بيگانه ندانيم
مستيم بدان حد،كه ره خانه ندانيم
در عشق تو از غافله ي عمر برستيم
جز حالت شوريده ي ديوانه ندانيم

در باغ بجز عكس رخ دوست نبينیم
وز شاخ بجز حالت مستانه ندانيم
گفتند در اين دام يكي دانه نهاده ست
در دام چنانيم كه ما دانه ندانيم

امروز از اين نكته وافسانه مخوانيد
كافسون نپذيرد دل وافسانه ندانيم
چون شانه در ان زلف چنان رفت دل ما
كز بيخودي از زلف تو تا شانه ندانيم

باده ده وكم پرس كه چندم قدح است اين
كز ياد تو ، ما باده ز پيمانه ندانيم

مولاناي

ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺷﻤﺴﻢ ﭼﻮ ﻗﻤﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭﻡ

ﺩﻝ ﭼﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩﺳﺖ ﻋﺠﺐ ﺩﻭﺵ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﻣﺨﻤﻮﺭﻡ
ﯾﺎ ﻧﻤﮑﺪﺍﻥ ﮐﯽ ﺩﯾﺪﻩﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺷﻮﺭﻡ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺷﮑﻨﻢ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺑﮑﻨﻢ ﻣﻌﺬﻭﺭﻡ
ﺑﻮﯼ ﺟﺎﻥ ﻫﺮ ﻧﻔﺴﯽ ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﺗﺎ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻧﮑﻨﺪ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ﺯ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﺩﻭﺭﻡ
ﮔﺮ ﻧﻬﯽ ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ
ﺁﺯﻣﻮﻥ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻧﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺯ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﻮﺭﻡ
ﺳﺎﻗﯿﺎ ﺁﺏ ﺩﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ
ﺯﺍﻧﮏ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﭼﻮ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﻋﻮﺭﻡ
ﺷﺐ ﮔﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺮﻗﻪ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ
ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺍﻭ ﻣﺤﺸﻮﺭﻡ
ﻫﯿﻦ ﮐﻪ ﺩﺟﺎﻝ ﺑﯿﺎﻣﺪ ﺑﮕﺸﺎ ﺭﺍﻩ ﻣﺴﯿﺢ
ﻫﯿﻦ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺑﺰﻥ ﺁﻥ ﻧﺎﻗﻮﺭﻡ
ﮔﺮ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﺧﺮﺩ ﺭﻭ ﺟﮕﺮﺵ ﺭﺍ ﺧﻮﻥ
ﮐﻦ
ﻭﺭ ﻧﻪ ﭘﺎﺭﻩﺳﺖ ﺩﻟﻢ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﻃﻮﺭﻡ
ﺑﺎﺩﻩ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﻬﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺩﻫﺪ
ﺳﺎﻗﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺑﯽ ﺗﻦ ﻣﻌﻤﻮﺭﻡ
ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺣﺎﻣﻞ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻗﺪﺣﻢ
ﺑﯽﮐﻤﺮ ﭼﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻣﻮﺭﻡ
ﺳﻮﯼ ﺧﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﺳﺎﻏﺮ ﮐﻪ ﺑﮑﻦ ﺗﯿﻤﺎﺭﻡ
ﺧﻢ ﺳﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭﻡ
ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺭﯾﺪﻩ ﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻪ
ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﻦ ﺧﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﻮﺭﻡ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﺴﺖ ﻋﻨﺒﯽ ﺩﻭﺭ ﺷﻮ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﻣﺎ
ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﮐﻨﺪ ﮐﺎﻓﻮﺭﻡ
ﭼﻮﻥ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺧﺎﮎ ﻟﺤﺪ ﭼﻮﻥ ﺟﺮﻋﻪ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﺮﺥ ﺟﻬﺪ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺟﺴﻤﻢ ﻧﻮﺭﻡ
ﻧﯿﻢ ﺁﻥ ﺷﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺨﺖ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺭﻭﻡ
ﺧﺎﻟﺪﯾﻦ ﺍﺑﺪﺍ ﺷﺪ ﺭﻗﻢ ﻣﻨﺸﻮﺭﻡ
ﺍﮔﺮ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪﺍﻡ ﻫﻢ ﺯ ﻓﺮﺡ ﻣﻤﺰﻭﺟﻢ
ﻭﮔﺮ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪﺍﻡ ﻫﻢ ﺭﺳﻦ ﻣﻨﺼﻮﺭﻡ
ﺟﺎﻡ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﻧﮕﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ
ﺟﺎﻥ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺍﻥ ﺩﺭ ﺗﻦ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻃﻮﺭﻡ
ﻫﻠﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺴﺖ ﺧﻤﻮﺵ ﺍﻭﻟﯿﺘﺮ
ﻣﻦ ﻓﻐﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻧﯽ ﺯ ﻟﺒﺶ ﻣﻬﺠﻮﺭﻡ
ﺷﻤﺲ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﻮﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺷﻤﺴﻢ ﭼﻮ ﻗﻤﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭﻡ

Saturday, April 19, 2014

حزین لاهیجی

ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد ، صیّاد رفته باشد

آه از دمی كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكی سازم خبر دلت را
روزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از "حزین" است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

حزین لاهیجی

ایرج میرزا

پسر رو قدر مادر دان که دائم
کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر

ز جان محبوب تر دارش که دارد
ز جان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش ز سر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بیجا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر

برای اینکه شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر

نبیند هیچکس زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر

تمام حاصلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

ایرج میرزا