sitar

Thursday, January 12, 2017

وحشی بافقی

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
راز دل ما پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست
غافل منشینید زتیمار دل خویش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما نگران نیست
ای بی ثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول بجز سزکشی بی هنران نیست
در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست
وحشی بافقی


بانو بهبهانی

امروز وطنم خون گریه میکند

 دوباره میسازمت وطن
- اگر چه با خشت جان خویش
- ستون به سقف تو میزنم
- اگر چه با استخوان خویش
- دوباره می بویم از تو گل
- به میل نسل جوان تو
- دوباره میشویم از تو خون
- به سیل اشک روان خویش
- اگر چه صد ساله مرده ام
- بگور خود خواهم ایستاد
- که برکنم قلب اهرمن
- به نعره آنچنان خویش
- اگر چه پیرم ولی هنوز
- مجال تعلیم اگر بود
- جوانی آغاز میکنم
 - کنار نوباوگان خویش

سیمین بهبهانی


زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من ...
 * سیمین بهبهانی 

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه
تو که آلوده به نهبند گناهان کبیری
تو که در خلوت خود رحم نکردی به صغیری
رو به آیین خودت را بنشین موعظه کن
ای تو کفتار منش گرگ صفت روبه پیر!
باش خاموش که گوید همه زین پس به تو چه
به تو چه کس چه کند هرچه کند کس به تو چه!
نه تو در گور من می زده می خواباند
نه مرا گور تو
نه مرا گور تو گور پدرت پس به تو چه!
من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه
شاهکارا تو مزن حرف حقیقت به تو چه
می کشند از چپ و از راست به میخت به تو چه
شعر کم گو مگر از جان خودت سیر شدی؟!
که کنی پای فراتر ز گلیمت به تو چه؟!
شاهکارا تو خودت غرق گناهی به تو چه
تو خودت پیش خدا روی سیاهی به تو چه
دیگران را تو رها کن تو برو خود را باش
تو خودت قعر جهنم ته چاهی به تو چه!

Wednesday, January 11, 2017

پابلو نرودا


امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم
مثلا بنویسم:
شب پرستاره است
وستاره‌ها آبی ،لرزان در دوردست
 باد شبانه در آسمان می‌گردد وآواز می‌خواند
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم
اورا دوست داشتم و گاه او نیز مرا دوست داشت
در شب‌هایی اینچنین او را در بازوانم می‌گرفتم
 بیشتر وقت‌ها زیر آسمان لایتناهی او را می‌بوسیدم
او مرا دوست داشت و گاه من نیز اورا دوست داشتم
 چشمان آرام بزرگ او را چگونه می توان دوست نداشت؟
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم
فکر اینکه اورا ندارم ،احساس این که از دستش داده‌ام
گوش دادن به شب بزرگ که بدون او بزرگ‌تر است
و شعر که نزول می‌کند بر روحم
 مانند شبنم که بر علف
شعر: پابلو نرودا

Tuesday, January 10, 2017

در ستایش مرحوم سیمین بهبهانی

عنوان شعر : وفادار
شاعر : سیمین بهبهانی
بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
می ميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگربار بميرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم !
روحش شاد و یادش گرامی باد

هوشنگ ابنهاج

عنوان شعر: سایه
شاعر: هوشنگ ابنهاج
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توس