sitar

Wednesday, October 1, 2014

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت

هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

Tuesday, September 30, 2014

مرده بُدَم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم

مرده بُدَم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم
دولت «عشق» آمد و من دولت پاینده شدم
دیده‌ی سیر است مرا جان دلیر است مرا
زَهره‌ی شیر است مرا زُهره‌ی تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بَندَنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله‌ی این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه‌ی خورشید تویی سایه‌گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بُدَم شاه و خداونده شدم

شکر کُنَد کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کُنَد خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم

شکر کُنَد چرخ فلک از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بُدَم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان «خامش» و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

مولانا

در قفلِ در کلیدی چرخید

.
در قفلِ در کلیدی چرخید
لرزید بر لبان اش لب خندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفلِ در کلیدی چرخید

بیرون
رنگِ خوشِ سپیده دمان
ماننده یِ یکی نوتِ گم گشته
می گشت پرسه پرسه زنان رویِ
سوراخ هایِ نی
دنبالِ خانه اش...


در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبان اش لب خندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید


در قفلِ در
کلیدی چرخید.

ا دیگران کاری نکن که نمی خواهی با تو بکنند

با دیگران کاری نکن که نمی خواهی با تو بکنند .
• ﺑﮑﻮش ﺗﺎ هیچ ﮔﺎﻩ ﺁﺳﻴﺒﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ وارد ﻧﮑﻨﯽ.
• ﺑﺎ دﻳﮕﺮ اﻧﺴﺎن ها ،ﻣﻮﺟﻮدات زﻧﺪﻩ، و ﮐﻞ ﺟﻬﺎن ﺑﺎ ﻋﺸﻖ، ﺻﺪاﻗﺖ، وﻓﺎ و اﺣﺘﺮام رﻓﺘﺎر ﮐﻦ.
• از ﺗﺒﻬﮑﺎرﯼ ﭼﺸﻢ ﻧﭙﻮش و از اﺟﺮاﯼ ﻋﺪاﻟﺖ درﻳﻎ ﻧﻮرز، اﻣﺎ همواره ﺁﻣﺎدﻩ ﺑﺎش ﺗﺎ ﻓﺮد ﺑﺪﮐﺎرﯼ را ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺪﯼ ﺧﻮد اذﻋﺎن ﮐﺮدﻩ و ﺻﺎدﻗﺎﻧﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎن اﺳﺖ ﺑﺒﺨﺸﯽ.
• زﻧﺪﮔﯽ ات را ﺑﺎ ﺣﺲ ﺷﺎدﯼ و ﺷﮕﻔﺘﯽ ﭘﯽ ﮔﻴﺮ.
• همواره ﺑﮑﻮش ﭼﻴﺰهای ﺗﺎزﻩ اﯼ ﺑﻴﺎﻣﻮزﯼ.
• همه ﭼﻴﺰ را ﺑﺴﻨﺞ؛ همواره ﺑﺎورهاﯼ ﺧﻮد را ﺑﺎ واﻗﻌﻴﺎت ﺑﺎز ﺁزﻣﺎ، و ﺁﻣﺎدﻩ ﺑﺎش ﺗﺎ ﺣﺘﯽ ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎورهایت را هم ﮐﻪ ﺑﺎ واﻗﻌﻴﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻧﻨﺪﮐﻨﺎر ﻧﻬﯽ.
• هرگز ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺳﺎﻧﺴﻮر ﮐﺮدن ﺧﻮد ﻳﺎ دورﯼ ﺟﺴﺘﻦ از ﻣﺨﺎﻟﻔﺎن ات ﻧﺒﺎش؛ همواره ﺑﻪ دﻳﮕﺮان ﺣﻖ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
• ﻋﻘﺎﻳﺪ ﺧﻮد را ﻣﺴﺘﻘﻼً و ﺑﺮ ﻣﺒﻨﺎﯼ ﺧﺮد و ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﺧﻮد ﺑﺮﮔﺰﻳﻦ؛ ﻧﮕﺬار دﻳﮕﺮان ﺗﻮ را ﺑﻪﭘﻴﺮوﯼ ﮐﻮﮐﻮراﻧﻪ ﺑﮑﺸﺎﻧﻨﺪ.
• همه ﭼﻴﺰ را ﺑﻪﭘﺮﺳﺶ ﺑﮕﻴﺮ

Monday, September 29, 2014

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

عاشقی پیداسـت از زاری دل

عاشقی پیداسـت از زاری دل
نیست بیماری چـو بیماری دل
علت عاشق ز علتهـــا جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هـرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌ زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌ شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمــــد دلیـل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

مولانا