sitar

Saturday, January 24, 2015

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست


ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست
فریدون مشیری

تا کِی در انتظـــــــار گــــــــذاری به زاری ام


وحشی شکار
تا کِی در انتظـــــــار گــــــــذاری به زاری ام
باز آی بعـــــد از اینهمه چشـــم انتظاری ام
دیشب به یاد زلـــــــف تو در پرده های ساز
جان ســـــوز بود شـــــرح سیه روزگـاری ام
بس شِکـــــوه کردم از دل ناسازگــــــار خود
دیشب که ســــــاز داشت سرسـازگاری ام
شمعــــم تمام گشت و چــــراغ ستاره مُـرد
چشمی نماند شاهــــد شـب زنده داری ام
گفتی هوای لاله عُــــذارانِ رِی خوش است
پنداشتـــی که بوالهـــــــــوسِ لاله زاری ام
طبعم شکارِ آهــــــــوی سر در کمند نیست
مانَد به شیر شیـــــــوه وحشی شکاری ام
سَنـــــدان به سرزنش نتـــــــوان کرد پایمال
سرکــــــــوبی ام زیاده کند پافشــــــاری ام
شرمـم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همین شرمســاری ام
تا هست تاج عشــــق توام بر سـر ای غزال
شیرین بود به شهــــــرِ غـــزل شهریاری ام

منم آن مـــــــرغ گرفتار که در کنج قفـــس



منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری
خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت
اینهمه عمر به بی حاصلی و بی خبری
دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت
تا به هوش آمدم از ناله مرغ سحری
باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه
که من ایمن نیم از فتنه دور قمری
منش آموختم آئین محبت لیکن
او شد استاد دل آزاری و بیدادگری
سرو آزادم و سر بر فلک افراشته ام 

Friday, January 23, 2015

ناله های زار

ناله های زار
به اختیار گِــــــــــــرو بُرد چشم یار از من
که دور از او بِبَرَد گــــــــــریه اختیار از من
به روز حَشــــــــــــــر اگر اختیار با مـا بود
بهشت و هر چه در او از شما و یار از من

سیَــــه تر از سرِ زلف تو روزگار من است
دگر چه خواهد از این بیش روزگــار از من

به تلخکامی از آن دلخوشـم که می ماند
بسی فسانه شیــــــرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمـــــــد عمر
دگر چــــه داری از این بیش انتظار از من

به اختیـــــــــار نمی باختم به خالَش دل
که برده بود حریف اول اختیـــــــــار از من

گذشت کارِ من و یار شهــــــــــریارا لیک
در این میان غزلی ماند شاهـــکار از من

شهریار

دانم که نداری رهی جز رفتن از این دل

دانم که نداری رهی جز رفتن از این دل
آسوده ترین باش که در دل تو بمانی
امروز که چشمت شده آمال وجودم
سخت است که مجنون شده، عاقل تو بمانی
اندیشه پر درد من امروز چو دیروز
پر می کشد ، اما چو مایل تو بمانی
دیوانه ترینم سخن از عشق چه حاصل؟
ترسم که در این مرتبه در گل تو بمانی!
من غرق تمنای دل عاشق خویشم
شاید که در این راه به ساحل تو بمانی
در شهر پر از رشک و غم و ماتم و نیرنگ
خورشید برو بهر چه حاصل تو بمانی؟
<شاهد> به که گوید غم آکنده به دل را
آنگاه بگوید که به منزل تو بمانی
دکتر عباس قیومی

دمادم غصه مي كارد!


چه زيبائي پر سوزي
كه غمگينانه مي بارد
به روي كودك تنها
و بي رحمانه بر دلها
دمادم غصه مي كارد!

نبار اي برف
نبار اي برف روي خانه ي ويران
نبار اي برف روي شانه هاي خسته و عريان
نبار اي برف
كه مي سوزد تن زخمي در اين شبها به سوز تب
نه ماهي روشني بخش دهستان است
نه مي سوزد شبي كوكب!
چه آسان مي نشيني روي موي كودك نالان!
و چه آسان
ازين بي خانماني پير مي گردد
و زير حجم رگبارت
ز دست زندگاني سير مي گردد!
نبار اي برف
نبار اي برف
ببين آن کودک معصوم
چگونه زير شلاقت
ز پا افتاده
مي لرزد!
نبار اي برف
كه زيبائي تو هرگز
به اشك او نمي ارزد!
نبار اي برف...
نبار اي برف...
" الف پاشائي

Thursday, January 22, 2015

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی


باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

مولانا