sitar

Friday, March 20, 2015

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که بی چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند 

شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آواردگاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
"
کمال الدین محمد وحشی بافقی

Thursday, March 19, 2015

بهار غم انگیز


شد جهان رشک بهشت از نفس باد بهار


شد جهان رشک بهشت از نفس باد بهار
ای پسر رخت به صحرا ببر و باده بیار
گشته سرسبزتر از سبزه دل عشاقان
شده بس سرختر از لاله رخ لاله عذار
تا که فتوای طرب مرشد نوروزی داد
درمیان نیست به غیر از سخن بوس وکنار
کرده قمری به سر گلبن سوری غوغا
تاج زرین چو عروسان زده برسر گلنار
دشمنی گر سبب مهر شود معجزه نیست
گل بدان طبع لطیفش چو برآید از خار
دامن زهد به آب عنبی باید شست
چاره خرقه سالوس بود آتش نار
شد جهان سبز بجز زاهد پوسیده دماغ
همه مرغان چمن مست،مگر بوتیمار
دانی ای دوست بهاران چه پیامی دارد
زندگانی چو بهاری است ولی بی تکرار
می بنوشید به نوروز بجای غم دهر
زانکه هیچ است"سروشی"بنگر آخر کار
"حمیدسروش"

Thursday, March 12, 2015

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد



شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

سعدی

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن


ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
رحمی به من سوخته ی بی سر و پا کن
درد دل درویش و تمنای نگاهی
زان چشم سیه مست به یک غمزه دوا کن
شمع وگل و پروانه و بلبل همه جمعند
ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن
با دلشدگان جور وجفا تا بکی آخر
آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن
مشنو سخن دشمن بدگوی خدا را
با حافظ مسکین خود ای دوست وفا کن

من مستم و مدهوشم


من مستم و مدهوشم
شبگرد قدح نوشم
از طایفه بی خبرانم
دیوانه با نام و نشانم

من قصه نمی دانم
افسانه نمی خوانم
دردی کش میخانه عشقم
در حلقه صاحب نظرانم

مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان
مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان

من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم
و زان می که اتش زند کام عاشق نترسم

بیا ای عشق افسونگر
فراموشم مکن دیگر
تو ای روان من
شور جان من
امید من
در جهان من به زندگانی
تویی که جاودانی

مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان
مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان

من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم
و زان می که اتش زند کام عاشق نترسم
معینی کرمانشاهی

Monday, March 9, 2015

احمد شاملو

شما که عشقتان زندگی‌ ست
شما که خشمتان مرگ است ،
شما که تابانده‌ اید در یأس آسمان‌ ها
امید ستارگان را
شما که به وجود آورده‌ اید سالیان را
قرون را
و مردانی زاده‌ اید که نوشته‌ اند بر چوبه‌ ی دارها
یادگارها
و تاریخ بزرگ آینده را با امید
در بطن کوچک خود پرورده‌ اید
و شما که پرورده‌ اید فتح را
در زهدان شکست ،
شما که عشقتان زندگی‌ ست
شما که خشمتان مرگ‌ ست !
شما که برق ستاره‌ ی عشقید
در ظلمت بی‌ حرارت قلب‌ ها
شما که سوزانده‌ اید جرقه‌ ی بوسه را
بر خاکستر تشنه‌ ی لب‌ ها
و به ما آموخته‌ اید تحمل و قدرت را در شکنجه‌ ها
و در تعب‌ ها
و پاهای آبله‌ گون
با کفش‌ های گران
در جستجوی عشق شما می‌ کند عبور
بر راه‌ های دور
و در اندیشه‌ ی شماست
مردی که زورق‌ اش را می‌ راند
بر آب دوردست
شما که عشقتان زندگی‌ ست
شما که خشمتان مرگ است !
شما که زیبایید تا مردان
زیبایی را بستایند
و هر مرد که به راهی می‌ شتابد
جادویی نوشخندی از شماست
و هر مرد در آزادگیِ خویش
به زنجیر زرین عشقی‌ ست پای‌ بست
شما که عشقتان زندگی‌ ست
شما که خشمتان مرگ است !
شما که روح زندگی هستید
و زندگی بی شما اجاقی‌ ست خاموش ،
شما که نغمه‌ ی آغوش روحتان
در گوش جان مرد فرح‌ زاست ،
شما که در سفر پر هراس زندگی ، مردان را
در آغوش خویش آرامش بخشیده‌ اید
و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست ،
عشقتان را به ما دهید
شما که عشقتان زندگی‌ ست !
و خشمتان را به دشمنان ما
شما که خشمتان مرگ است !
" احمد شاملو "