sitar

Thursday, September 18, 2014

ای برادر عزیز چون تو بسی ست

ای برادر عزیز چون تو بسی ست
در جهان هر کسی عزیز کسی ست
هوس روزگار خوارم کرد
روز گارست و هر دمش هوسی ست
عنکبوت زمانه تا چه تنید
که عقابی شکسته ی مگسی ست
به حساب من و تو هم برسند
که به دیوان ما حسابرسی ست
هر نفسی عشق می کشد ما را
همچنین عاشقیم تا نفسی ست
کاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و غلغل جرسی ست
آستین بر جهان برافشانم
گر به دامان دوست دسترسی ست
تشنه ی نغمه های اوست جهان
بلبل ما اگرچه در قفسی ست
سایه بس کن که دردمند ونژند
چون تو در بند روزگار بسی ست

فریدون مشیری

من نمي دانم
_ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
كه چرا انسان اين دانا
اين پيغمبر
:در تكاپوهايش
_چيزي از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد؟
*
چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي داند در يك لبخند
!چه شگفتي هايي پنهان است
*
من بر آنم كه درين دنيا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترين كارست
و نمي دانم
كه چرا انسان
تا اين حد
با خوبي
.بيگانه است
!و همين درد مرا سخت مي آزارد
فریدون مشیری

Wednesday, September 17, 2014

شوریده شیرازی

هرچه کُنی بُکن، مَـکُـن ترکِ من ای نگار من
هرچه بَری بِبَر، مَبَر سنگدلی به کار من
هرچه هِلی بــِهِـل، مَـهِـل پرده به روی چون قمر
هرچه دَری بــِدَر، مَدر پرده اعتبار من
هرچه کــِشی بــِکِش، مَکــِش باده به بزم ِ مدعی
هرچه خوری بخور، مخور خونِ دلِ فگار من

هرچه دهی بده، مَده زلف به باد، ای صنم
هرچه نهی بنه، مَنــِـه دام به رهگذار من

هرچه کُشی بکُـش، مَکُـش صيد حرم که نيست خوش
هرچه شَوی بــِشو، مَشو تشنه به خونِ زار من

هر چه بُری بِبُر، مَبُر رشته الفتِ مرا
هرچه کَنی بِکَن، مَکَن خانه‌ اختيار من

هرچه خری بخر مخر عشوه ی حاسد مرا
هر چه تنی بتن، متن با تنِ خاکسار من

هرچه رَوی بُرو، مَرو راه ِخلافِ دوستی
هرچه زَنی بِزَن، مَزَن طعنه به روزگار من

شوریده شیرازی

Tuesday, September 16, 2014

یکی بربطی در بغل داشت مست

یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سر پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمرد سلیم
بر سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تورا به نخواهد شد الا به سیم
از این دوستان خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند

کشتی شکستگان را هر موج ناخدائی ست

کشتی شکستگان را هر موج ناخدائی ست
هر خار این گلستان مفتاح دلگشائی ست
هر شبنمی درین باغ جام جهان نمائی ست
هر غنچۀ خموشی مکتوب سر به مهری ست
هر بانگ عندلیبی آواز آشنائی ست
هر لاله ای درین باغ چشمی ست سرمه آلود
هر خار این بیابان مژگان دلربائی ست
هر لخت دل شهیدی ست ، دست از حیات شسته
دامان اشک ریزان صحرای کربلائی ست
آوارۀ طلب را خضر است هر سیاهی
کشتی شکستگان را هر موج ناخدائی ست
" صائـــــــــــــب تبریــــــــــزی "

حافظ، اَسرارِ اِلهی کَس نمی‌دانَد، خموش!

یاری اَندَر کَس نِمی‌بینیَم، یاران را چِه شُد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آبِ حَیوان تیره گون شُد، خِضر ِفرُّخ پِی کُجاست؟
خون چِکید اَز شاخِ گُل، بادِ بهاران را چه شد؟
کَس نِمی‌گویَد کِه یاری داشت حقِّ دوستی
حَق شِناسان را چه حال اُفتاد؟ یاران را چه شد؟

لَعلی اَز کانِ مُروُّت بَرنیامد، سال‌هاست
تابِشِ خورشید و سَعیِ باد و باران را چه شد؟

شهرِ یاران بود و خاکِ مِهربانان، این دیار
مِهربانی کی سَر آمد؟ شهَریاران را چِه شد؟

گویِ توفیق و کِرامت، دَر میان اَفکَندِه‌اَند
کَس به میدان دَر نِمی‌آید، سواران را چه شد؟

صَد هِزاران گُل شِکُفت و بانگِ مُرغی بَرنَخاست
عَندلیبان را چِه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟

زُهره سازی خوش نِمی‌سازَد، مَگَر عودَش بِسوخت
کَس ندارَد ذوقِ مَستی، مِیگُساران را چه شد؟

حافظ، اَسرارِ اِلهی کَس نمی‌دانَد، خموش!
اَز کِه می‌پُرسی، که دورِ روزگاران را چه شد؟

شهریار

نیما غـــــم دل گو که غریبانه بگــــرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگـــرییم
من از دل این غـار و تو از قلــــه آن قاف
از دل بهــم افتیم و به جانانه بگــــرییم
دودیست در این خانه که کــــوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم وبه این خانه بگرییم

آخـــــــر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعــیم که در گوشه کاشانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افســـانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افســــانه بگرییم

از جوش وخروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خُم و خُمخـــــانه بگرییم

با وحشــــــت دیوانه بخنــدیم و نهانی
در فاجعه حکمــــــــــت فــرزانه بگرییم

با چشم صدف خیـــــز که بر گردن ایام
خرمهــــــــره ببینیم و به دردانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلـــــــــزار
جغــدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعـــــــله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگــــرییم

بیگانه کند در غــــــم ما خنده ولی ما
با چشم خــودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هــــــــذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگـــــرییم

شهریار