sitar

Tuesday, August 19, 2014

شهر خواب آلوده را بیدار می خواهد چه کار؟

شعری از سیمین
-----------------
شهر خواب آلوده را بیدار می خواهد چه کار؟
این همه دار است! استان دار می خواهد چه کار؟
رازهای پشت پرده یک به یک شد بر ملا
پرده ی بی پرده را اسرار می خواهد چه کار؟
هر خلافی ریشه اش خشکانده شد در این دیار
شهر ما امن است! پس سرکار می خواهد چه کار؟
با وجود این همه غارتگر دارای پست
مملکت باور بکن اشرار می خواهد چه کار؟
آن که آب از کله اش رد شد، قضاوت باشما
واقعا پیژامه و شلوار می خواهد چه کار؟
هر دروغی را که می شد برزبان آورد و رفت
مانده ام این کار او، انکار می خواهد چه کار؟
سرزمینی که ندارد یک نفر بیکار، پس
یک وزارتخانه مثل کار می خواهد چه کار؟
تا چنین روشن تر از روز است و گویاتر ز بوق
این تورم شاخص آمار می خواهد چه کار؟
کاسبان هم مثل زالو خون ما را می مکند
خاک ایران این همه خونخوار می خواهد چه کار؟
با وجود حضرت استاد "خسرو معتضد'
کشور ما "ایرج افشار" می خواهد چه کار؟
با بزرگانی نظیر حاج "مسعود" و "فرج"
سینما، "فرهادی" و اسکار می خواهد چه کار؟
خشک چون دریاچه شد، تبدیل می گردد به دشت
دشت، دیگر مرغ ماهی خوار می خواهد چه کار؟
سیمین بهبهانی

بانو سیمین بهبهانی همیشه ماندگار

بانو سیمین بهبهانی همیشه ماندگار
-----------------------------------------
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی درمیدان گریزی نیست
ولی ازدوستان آب زیر کاه
می ترسم
من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه
می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی
نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه
می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم
نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه
می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه
می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه
می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه
می ترسم
چو " کیوان " بر مدار خویش
می گردم
ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

Sunday, August 17, 2014

بر سواد سنگ فرش راه

بر سواد سنگ فرش راه
==================
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد
ای جلاد
ننگت باد
آه هنگامی که یک انسان
می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلاد
می رسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کین خواهی
روز بار آوردن این شوره زار خون
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویزست
بشنو ای جلاد
می خروشد خشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده میشود طوفان
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا مانده ست از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد : ای جلاد ننگت باد

Friday, August 8, 2014

ما بچه ها اهل زمینیم

ما بچه ها اهل زمینیم
اما زمین دنیای ما نیست
این یک وجب دنیای خاکی
تا آخرش هم جای ما نیست
**
دنیای خالی از گل سرخ
دنیای سنگ و سدّ و دیوار
دنیای آدم های بدجنس
گرگ بد و روباه مکار
...
دنیای ما پُر بود از شور
از قصه شنگول و منگول
از بزبز قندی که جنگید
با گرگ ها ، با گلّه غول
**
مرغی که تخمی از طلا داشت
آن جوجه های پَر حنایی
یک قسمت از دنیای ما بود
بزهای زنگوله طلایی
**
دنیای ما جا می شد انگار
در تیله چشم عروسک
کاغذ کشی و گوی رنگی
دنیایی از اکلیل و پولک
**
انگار یک جادوگر پیر
با یک عصای سحر آمیز
باغ قشنگ قصه ها را
فصل زمین را کرده پاییز
**
دنیای ما امروز گم شد
در کهکشان راه شیری
ای موشک اخمو نمی شد
جان مرا از من نگیری؟

Tuesday, August 5, 2014

احمد شاملو "الف.بامداد"

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم

دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبیست نازنین
و
عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بست کج‌ و پیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان میدارند.

به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبیست نازنین
آنکه بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگارِ غریبیست نازنین
و تبسم را بر لب‌ ها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

روزگارِ غریبیست نازنین
ابلیسِ پیروزْ مست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.


خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

۳۱ تیرِ ۱۳۵۸
احمد شاملو "الف.بامداد"

منم این بی تو که پروای تماشا دارم

منم این بی تو که پروای تماشا دارم
کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم

بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید
در ریاحین نگرم بی تو و یارا دارم

که نه بر ناله مرغان چمن شیفته‌ام
که نه سودای رخ لاله حمرا دارم

بر گل روی تو چون بلبل مستم واله
به رخ لاله و نسرین چه تمنا دارم

گر چه لایق نبود دست من و دامن تو
هر کجا پای نهی فرق سر آن جا دارم

گر به مسجد روم ابروی تو محراب منست
ور به آتشکده زلف تو چلیپا دارم

دلم از پختن سودای وصال تو بسوخت
تو من خام طمع بین که چه سودا دارم

عقل مسکین به چه اندیشه فرادست کنم
دل شیدا به چه تدبیر شکیبا دارم

سر من دار که چشم از همگان دردوزم
دست من گیر که دست از دو جهان وادارم

با توام یک نفس از هشت بهشت اولیتر
من که امروز چنینم غم فردا دارم

سعدی خویشتنم خوان که به معنی ز توام
که به صورت نسب از آدم و حوا دارم

Thursday, July 24, 2014

دلی ، مانده صد زخم خنجر در او

دلی ، مانده صد زخم خنجر در او
دلی ، کین خون برادر در او
دلی ، در عزای عزیزان به درد
ندانی که نامرد با ما چه کرد
گرفتند و بردند و آویختند
چه خون ها که هر صبحدم ریختند
ندادند رخصت که بیوه زنی
بر آرد ز سوز جگر شیونی
...
بپرس از شقایق که چون می دمد
که جای گل از خاک خون می دمد
...
ندیدی تو آن کودک شیر خوار
که غلتید بر خاک این رهگذار
ز پستان مادر که خون می چکید
پی شیر می گشت و خون می مکید
ندیدی تو آن نو عروس جوان
ز خون کرده آرایش گیسوان
نیاسوده در بستر آرزو
فروخفت بر خاک خونین کو
ندیدی تو آن درد بیدادگر
پسر غرق خون روی دست پدر
از آن نعره ی درد و فریاد کین
بلرزد دل کوه و پشت زمین ...