sitar

Tuesday, March 3, 2015

من یک زن ام

من مادرم
من خواهرم
من همسری صادق ام
من یک زن ام
زنی از دهکوره های مرده ی جنوب
زنی که از آغاز
با پای برهنه
دویده است سرتاسر خاک تف کرده ی دشت ها را
من از روستاهای کوچک شمال ام
زنی که از آغاز
در شالی زار و مزارع چای
تا نهایت توان گام زده است
من از ویرانه های دور شرق ام
زنی که از آغاز
با پای برهنه
عطش تند زمین را
در پی قطره ای آب درنوردیده است
زنی که از آغاز
با پای برهنه
همراه با گاو لاغرش در خرمن گاه
از طلوع تا غروب
از شام تا بام
سنگینی رنج را لمس کرده است
من یک زن ام
از ایلات آواره ی دشت ها و کوه ها
زنی که کودک اش را در کوه به دنیا می آورد
و بزش را در پهنه ی دشت از دست می دهد
و به عزا می نشیند
من یک زن ام
کارگری که دست های اش
ماشین عظیم کارخانه را به حرکت در می آورد
و هر روز
توانائی اش را دندانه های چرخ
ریز ریز می کنند پیش چشمان اش
زنی که از عصاره ی جان اش
پروارتر می شود لاشه ی خونخوار
و از تباهی خون اش
افزون تر می شود سود سرمایه دار
زنی که مرادف مفهوم اش
در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد
که دست های اش سپید
قامت اش ظریف
که پوست اش لطیف
و گیسوان اش عطرآگین باشد
من یک زن ام
با دست هائی که
از تیغ برنده ی رنج ها
زخم ها دارد
زنی که قامت اش از نهایت بی شرمی شما
در زیر کار توان فرسای
آسان شکسته است
زنی که پوست اش آئینه ی آفتاب کویر است
و گیسوان اش بوی دود می دهد
من زنی آزاده ام
زنی که از آغاز
پا به پای رفیق و برادر خود
دشت ها را درنوردیده است
زنی که پرورده است
بازوی نیرومند کارگر
و دست های پر قدرت دهقان را
من خود کارگرم
من خود دهقان ام
تمامی قامت من نقش رنج
و پیکرم تجسم کینه است
چه بی شرمانه است که به من می گوئید
رنج گرسنگی ام خیال
و عریانی تن ام رویا است
من یک زن ام
زنی که مرادف مفهوم اش
در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد
زنی که در سینه اش دلی
آکنده از زخم های چرکین خشم است
زنی که در چشمان اش
انعکاس گلرنگ گلوله های آزادی موج می زند
زنی که دست های اش را کار
برای گرفتن سلاح پرورده است!

زندگی گر هزار باره بود بار ديگر تو بار ديگر تو شاعر:فروغ فرخزاد


امشب از آسمان ديده تو
روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها
پنجه هايم جرقه می کارد

شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها

پيکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست

از سياهی چرا هراسيدم
شب پر از قطره های الماس است

آن چه از شب به جای می ماند
عطر خواب آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نيابد دگر نشانه من

روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار از اين دريچه باز
خفته بر باد گرم روياها

هم ره روزها سفر گيرم
بگريزم ز مرز دنياها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته ست درياييست
کی توان نهفتنم باشد

باز تو زين سهمگين طوفانها
کاش يارای گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو می خواهم
در ميان صحراها

سر بسايم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها

آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها


نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟

تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟
چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟
کشتی از دریای خون سالم به ساحل برده ای
صلح اگر بانان خشک از نعمت الوان کنی
می توانی خرمنی اندوخت از هر دانه ای
خرده خود صرف اگر در راه درویشان کنی
سرنمی پیچد ز فرمان تو گوی آفتاب
از عبادت قامت خود را اگر چوگان کنی
عاشقان خون از برای گریه کردن می خورند
تو ستمگر می خوری خون تا لبی خندان کنی
از عزیزی می شوی فرمانروای ملک مصر
صبر اگر بر چاه و زندان چون مه کنعان کنی
جوهر ذاتی ترا چون تیغ می گردد لباس
از لباس عاریت خود را اگر عریان کنی
چند از تیغ شهادت جان خود داری دریغ؟
تا به کی ضبط نفس در چشمه حیوان کنی؟
می شود از کیمیای صبر درمان دردها
چند صائب درد خودآلوده درمان کن
ی؟

Friday, February 27, 2015

با حافظ مسکین خود ای دوست وفا کن


ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
رحمی به من سوخته ی بی سر و پا کن
در دل درویش و تمنای نگاهی
زان چشم سیه مست به یک غمزه دوا کن
شمع وگل و پروانه و بلبل همه جمعند

ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن
با دلشدگان جور وجفا تا بکی آخر
آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن
مشنو سخن دشمن بدگوی خدا را
با حافظ مسکین خود ای دوست وفا ک
ن

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


روزی ما دوباره کبو ترهای مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود ،
بوسه است !
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست !
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند .
قفل ،
افسانه یی ست !
و قلب ،
برای زندگی بس است !

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است ،
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست ،
تا من به خاطر ِ آخرین شعر رنج ِ جست و جویِ قافیه نبرم .

روزی که هر لب ترانه یی ست ،
تا کم ترین سرود ، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی ،
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم …
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر ،
نباشم !

#احمد_شاملو

Thursday, February 26, 2015

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
سعدی