sitar

Thursday, April 24, 2014

پای هر خداحافظی محکم باش ...

پای هر خداحافظی محکم باش ...
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد مي‌گيری که بوسه‌ها قرارداد نيستند
و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ...
کم کم ياد مي گيری
که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيري
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...
«خورخه لوییس بورخس»

به سکوت سرد زمان

به سکوت سرد زمان

هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم
روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهي ست كز دل خونين
لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشك خون آلودم ام  دامان مي كند رنگين
به سكوت سرد زمان
به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي
نه كسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سردي ها خدايا
نه اميدي در دل من
كه گشايد مشكل من
نه فروغ روي مهي
كه فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهي
كه ناله اي خرد با آهي
واي از اين بي درديها خدايا
نه صفايي زدمسازي به جام مي
كه گرد غم ز دل شويم
كه بگويم راز پنهان
كه چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي ها خدايا
وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد
يك نفس زد و هدر شد
روزگار ما به سر شد
چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم ز بي شكيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نا فرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي خدايا

بميريد بميريد در اين عشق بميريد

بميريد بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد
کز اين خاک برآييد سماوات بگيريد
بميريد بميريد و زين نفس ببريد
که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
بميريد بميريد به پيش شه زيبا
بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد
بميريد بميريد و زين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
خموشيد خموشيد خموشي دم مرگست
هم از زندگيست اينک ز خاموش نفيريد

پرده بگردان و بزن ساز نو

رده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو
این بکند زهره که چون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو
خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
در عوض آنک گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو
از تو رخ همچو زرم گاز یافت
می‌رسدم گر بکنم ناز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
می‌رسدم خلعت و اعزاز نو
خلعت نو بین که به هر گوشه‌اش
تازه طرازی است ز طراز نو
پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
مرد قناعت که کرم‌های تو
حرص دهد هر نفس و آز نو
می به سبو ده که به تو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو
رنگ رخ و اشک روانم بس است
سر مرا هر یک غماز نو
گرم درآ گرم که آن گرمدار
صنعت نو دارد و انگاز نو
بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق
جامه کهنه‌ست ز بزاز نو

عشقِ سرمدی

عشقِ سرمدی

جلوۀ جنون خیزد از سرشکِ تصویرم
خندہ می کند امشب دانه ھای زنجیرم
دستِ سرنوشتِ من، در ُخم سرشتِ من
جاودانه جوشانید خونِ عشق با شیرم
تا ز برقِ چشمِ عشق، چشمِ من جھانبین شد
عقل جبھه می ساید، پیشِ پای تدبیرم
از خروشِ ھر باد و ز غریوِ ھر سیلاب
من ز جا نمی جنبم، سخت ریشه تعمیرم
چون به گوشِ سردِ کوہ، قصۀ غمم گفتم
قلبِ سنگِ آن شد آب، از گدازِ تأثیرم
پشتِ آسمان لرزید، قلبِ کھکشان جنبید
از خروشِ گلبانگِ نالۀ زمینگیرم
مرغِ ھمتِ شوقم قصدِ آسمان ھا داشت
در رہِ ھدف پویی، سوخت شھپرِ تیرم
کیفِ می پرستی را، رازِ عشق و مستی را
زاھدان نمی دانند، می کنند تکفیرم
در بھارِ استغنا، چون گلابِ مغرورم
رنگِ زردِ منت را در بغل نمی گیرم
چون شفق ز رنگِ من بوی صبح می آید
لحظۀ سرانجام ِ خواب ِ نیک تعبیرم
نغمۀ فنا تا چند پیشِ گوشِ من خوانید؟
عشقِ «سرمدی» دارم ھیچگه نمی میرم

ابر و کوه

ابر و کوه

شيندم ابر تاريکی به کوهی
سبک‌مغزانه زد طعنِ حقارت
که: من آزاده می‌گردم سبکبال
تویی خوابيده در بندِ اسارت!

ولی کوه زمين‌گير و فلک‌سای
از اين توهينِ پوج آن برآشفت
به گوشِ پارۀ ابرِ سبکسر
به لفظِ بی‌زبانان اين چنين گفت:

منم آن کوهِ سرافرازِ مغرور
که می‌جوشد به قلبم چشمۀ نور
شبانگه اختر و در صبح خورشيد
سلامم می‌فرستند دايم از دور

اگر چه پای سنگينم ببستند
به زنجير‌ِ سکونِ جاودانه
ولی از سينۀ آتشفشانم
زبانه می‌کشد آتش، زبانه!

ز بس از خشم می‌سوزد دماغم
دل‌ِ هر پاره سنگم شعله‌خيزست
ستونم سخت‌تر باشد ز پولاد
ستیغِ من به سانِ تيغ، تيزست

اگر گاهی ز جای خود بجنبم
بلرزانم زمين و آسمان را
جهانی می‌رود در کام آتش
نسازم رام اگر آتشفشان را

تویی آن ابرِ خشکِ بی‌مروت
که سيرت را معين می‌کند باد
به پای خويش گامی هم نرفتی
چه می لافی: منم آزاد آزاد!

خروشِ عشق

خروشِ عشق

خروشِ عشق چون سازِ هوس نیست
نوای نی چو فریادِ جرس نیست
برای سوختن، پَر می‌فشاند
پَرِ پروانه چون بالِ مگس نیست
صفِ مژگان و اشکِ ما گرفتن؟
هجومِ سیل را سد، مشتِ خس نیست
چرا کوته نگردد رشتۀ عمر؟
گره جز ناله در تارِ نفس نیست
به هر کنجِ دلم گل کرده صد زخم
ولی آگه ز دردم هیچ کس نیست
دلِ چون سنگِ سردِ او نشد چاک
مگر آماجِ آهم تیررس نیست؟
هوای دیگری آزاده‌گان راست
مقامِ باز در کنجِ قفس نیست
هزاران خانمان غارت نمودند
درین ظلمتکده گویی عسس نیست
دلم در خون تپید و گفت: «سرمد»
هنوزم ار تپیدن هیچ بس نیست