sitar

Sunday, July 20, 2014

جان لنون

تصور کن هيچ بهشتی در کار نيست !
آسان است اگر تلاش کنی ...
و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست !
بر بالای سرمان تنها آسمان است ...
تصور کن همه ی انسان‌ها
برای امروز زندگی می کنند !
تصور کن هيچ کشوری نيست !
تصورش سخت نيست ...

هيچ بهانه‌ای ، برای کشتن يا مردن در راهش نيست !
چنان که مذهبی وجود ندارد !
تصور کن همه ی انسان‌ها در صلح زندگی می کنند !
شاید بگويی من رؤيا می بينم ...
اما من تنها نيستم !
من اميددار روزی هستم ، که تو به ما بپيوندی
و جهان يکی شود

تصور کن مالکيتی وجود ندارد !
تعجب می کنم اگر بتوانی !
نيازی به حرص يا گرسنگی نيست ،
برادری بشر ...
تصور کن همه ی مردم
زمين را با يکديگر قسمت می کنند !
شايد بگويی من رؤيا می بينم ...
اما من تنها نيستم !

من اميدوار روزی هستم ،
که تو به ما بپيوندی
و
جهان يکی شود

"جان لنون "

Wednesday, July 16, 2014

سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست

آن نه عشقست که از دل به دهان می‌آید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان می‌آید
گو برو در پس زانوی سلامت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان می‌آید
کشتی هر که در این ورطه خون خوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران می‌آید
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد
دیگر از وی خبر و نام و نشان می‌آید
چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز
باز بر هم منه ار تیر و سنان می‌آید
عاشق آنست که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقص کنان می‌آید
حاش لله که من از تیر بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان می‌آید
کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست
کاین خدنگ از نظر خلق نهان می‌آید
اندرون با تو چنان انس گرفتست مرا
که ملالم از همه خلق جهان می‌آید
شرط عشقست که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان می‌آید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن می‌آید


Tuesday, July 8, 2014

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن ِ توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

Friday, July 4, 2014

غزلیات- دیوان شمس

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

«غزلیات- دیوان شمس

Friday, June 27, 2014

عبيد زاکاني"

ﺳﺎﻗﻴﺎ ﺑﺎﺯ ﺧﺮﺍﺑﻴﻢ ﺑﺪﻩ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﻨﺪ
ﭘﺨﺘﻪ ﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺰ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺎﻣﯽ ﭼﻨﺪ

ﺻﻮﻓﯽ ﻭ ﮔﻮﺷﻪٔ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻭ ﻧﮑﻮﻧﺎﻣﯽ ﻭ ﺯﺭﻕ
ﻣﺎ ﻭ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺩﯼ ﮐﺶ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻣﯽ ﭼﻨﺪ

ﺑﺎﺩﻩ ﭘﻴﺶ ﺁﺭ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﭼﻤﻦ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﻣﻄﺮﺑﯽ ﭼﻨﺪ ﻭ ﮔﻠﯽ ﭼﻨﺪ ﻭ ﮔﻞ ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﭼﻨﺪ

ﭼﺸﻢ ﻭ ﻟﺐ ﭘﻴﺶ ﻣﻦ ﺁﻭﺭ ﭼﻮ ﺭﺳﺪ ﺑﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﺗﺎ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﻞ ﻣﺮﺍ ﺷﮑﺮ ﻭ ﺑﺎﺩﺍﻣﯽ ﭼﻨﺪ

ﺑﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻝ ﻣﺎ
ﺭﻧﺠﻪ ﺷﻮ ﺗﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﺑﻨﻪ ﮔﺎﻣﯽ ﭼﻨﺪ

ﺩﺭ ﺑﻬﺎﯼ ﻣﯽ ﮔﻠﮕﻮﻥ ﺍﮔﺮﺕ ﺯﺭ ﻧﺒﻮﺩ
ﺧﺮﻗﻪٔ ﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﺮﻭ ﮐﻦ ﺑﺴﺘﺎﻥ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﻨﺪ

ﺫﮐﺮ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﻭ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﭼﻮ ﻋﺒﻴﺪ
ﻧﺸﻮﯼ ﺻﻴﺪ ﺑﺪﻳﻦ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻨﻪ ﺩﺍﻣﯽ ﭼﻨﺪ

"عبيد زاکاني"

قت است که بنشینی و گیسو بگشایی

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی
تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
در آینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه ی آیینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

هوشنگ ابتهاج

نگاهت مي‌كنم خاموش و خاموشي زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش‌ها در اين خاموشيِ گوياست، نشنيدي؟
تو هم چيزي بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد

بيا تا آنچه از دل مي‌رسد بر ديده بنشانيم
زبان‌بازي به حرف و صوت، معني را زيان دارد

چو هم پرواز خورشيدي مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش، آشيان دارد

الا اي آتشين پيكر بر آي از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد

زمان فرسود ديدم هرچه از عهدِ ازل ديدم
زهي اين عشقِ عاشق‌كش كه عهدِ بي زمان دارد

ببين داسِ بلا اي دل مشو زين داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد

درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دَم و داغ جدايي ها
بيا از بانگِ ني بشنو كه شرحي خون فشان دارد

دهانِ سايه مي‌بندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد

"هوشنگ ابتهاج"