sitar

Thursday, October 23, 2014

صغیر اصفهانی

با ما مگو که دیــر کجا و حــرم کجاست
ما آب و گل پرست نئیم آن صنـم کجاست
هان بس مکن به طوف حرم ز آب وگل برآی
رو ز اهل دل بپرس که صاحب حرم کجاست
زنگ حدوث ز آینه ی دل کنی چو پاک
یابـی که جلــوه گاه جمــال قِـدم کجاست
دایم دمد به صور سرافیل عشـــق ، دم
خوابند عالمی همه ، بیــدار دَم کجاست
گردنــد تا کــه ثابــت و سیــار بنـده اش
در کوی عشق یک دل ثابت قدم کجاست
تا بیــش و کــم شونــد غــلام طبیعـتـش
وارسته ای ز کشمکش بیش وکم کجاست
حرفی شنیــــدم از دهـــن یـــارو یافتــم
خود مصدر حدیث وجود وعدم کجاست
دانی دهان شیشه چه گوید به گوش جام
گوید سراغ گیر ز مستان که جم کجاست
هر جا روم غمم به دل افزون شود صغیر
آنجا که دل رها شود از قید غم کجاست

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
قیصر امین پور

Wednesday, October 22, 2014

اگر شراب خوری، جرعه‌ای فشان بر خاک

اگر شراب خوری، جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه، که نفعی رسد به غیر، چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری
من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم

آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف!
تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم

سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم

هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا می‌نگرم

راه عشق تو دراز است ولی سعدی‌وار
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

Sunday, October 19, 2014

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان


ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو


خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل


گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل


در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است


من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز


شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز


دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است


بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است


ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی


من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی


افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت


از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت


من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم


از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست از عالم کم باد


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد


در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زه رآب چشیده‌ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود


من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا


بی بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من کَه شده‌ام چو کهربایی تو مرا


غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد


خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این کار مرا به دیده می‌باید کرد


آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خون است بیا ببین که چون می‌ریزد


پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا


با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا


از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من


دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من


ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم


در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم


شعر از مولوی (مولانا رومی به مولای مومنان

Saturday, October 18, 2014

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم
شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بی‌خودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگرچه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بوده‌ست در دلم همه عمر
نه نیک رفت، خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم