sitar

Thursday, July 28, 2016

من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم

من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم 
که خنجری در آستین پنهان نمی کند، نه 
ابرو به هم می کشد، نه لبخندش ِ ترفند ِ
تجاوز به حق و نان و سایبان دیگران است. 

من یک لُر , بلوچ , کُرد , فارسم. یک فارسی
زبان تُرک ، یک افریقایی , اروپایی , استرالیایی
امریکایی , آسیای ام، یک سیاهپوست ِ زرد
پوست سرخ پوست ِ سفیدم که نه تنها با خودم
و دیگران کمترین مشکلی ندارم، بل که بدون
حضور دیگران وحشت تنهایی و مرگ را زیر
پوستم احساس می کنم. من انسانی هستم
در جمع انسان های دیگر بر سیاره ی مقدس
زمین ، که بدون دیگران معنایی ندارم.

رویاهاتو از دست نده...

رویاهاتو از دست نده...
شعر: لنگستن هیوز
برگردان : احمد شاملو
رویاهاتو از دست نده
واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن
بذا بارون ماچت کنه
بذا بارون مث آبچک نقره
روسرت چکه کنه
توگرگ و میش اگه پرسه بزنی
گاهی راتو گم می کنی
گاهی هم نه
اگه به دیفار مشت بکوبی
گاهی انگشتتو میشکونی
گاهی هم نه
همه می دونن گاهی پیش اومده
که دیواربرمبه
گرگ و میش صبح سفید بشه
و زنجیرا
ازدسا و پاها بریزن .

"سهراب سپهری

با کمی حس نسیم...
با کمی واژه ی خوب...

در هوای خنک استغنا...
زندگی باید کرد...

گاه با یک دل تنگ...

گاه باید رویید...
در کنار چشمه...
در شکاف یک سنگ...
به امید فرداها...

که پر از حادثه تقدیرند...

گاه باید خندید...
با کمی پنجره و نور و صدا...
شاد باید بود...

گر چه غم سنگین است
کفشها را بکَنیم...

دوست در یک قدمی است...
....................................
"سهراب سپهری"...

"سهراب سپهری


# زندگی باید کـــــرد #...
با کمی حس نسیم...
با کمی واژه ی خوب...
در هوای خنک استغنا...
زندگی باید کرد...

گاه با یک دل تنگ...
گاه باید رویید...
در کنار چشمه...
در شکاف یک سنگ...
به امید فرداها...
که پر از حادثه تقدیرند...
گاه باید خندید...
با کمی پنجره و نور و صدا...
شاد باید بود...
گر چه غم سنگین است
کفشها را بکَنیم...
دوست در یک قدمی است...
....................................
"سهراب سپهری
"...

هاتف اصفهانی

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم

من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم

منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم

چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیم

به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم

ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم

شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلرباگر ازین بلا برهانیم

شاعر : هاتف اصفهانی

خواجه حافظ شیرازی

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

شاعر: خواجه حافظ شیرازی

خواجه حافظ شیرازی

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

شاعر : خواجه حافظ شیرازی