Saturday, May 31, 2014

نیکی‌ فیروزکوهی

دلم برای مادرم می‌‌سوزد
مرا در لباس سفید نخواهد دید
مرا در هیچ لباسی نخواهد دید
عریانی مرا انتظاری نیست
جز زخمِ تازیانه نگاه هایی‌
که مادرم را وادار می‌کند
بلندی آرزویش به بلندی پیراهنِ من باشد
حتی برای یک شب

دلم برای پدرم می‌‌سوزد
پشت سکوتِ اندوهبارِ من
پشتِ لبخند‌های ساختگی
پشت آرام بودنم
دختری را نمی‌بیند که متانت را میا‌‌ن شیطنت‌های ذاتی‌اش گم کرد
که خودش را در جنگلِ سوخته ی سنت‌ها گم کرد
دختری که چنین بی‌ غوغا خود زنی‌ می‌کند
که تن‌ به عصیانِ روح میدهد تا بیزار بماند از فرسودگی
پشتِ این دریای آرام
پدر خروشِ دخترش را نمی‌بیند
پدر دوست دارد دختری را ببیند
که مادر را به آرزویش می‌‌رساند
حتی برای یک شب

نیکی‌ فیروزکوهی

Friday, May 23, 2014

قیصر امین پور

این درد کوچکی نیست
در روستای ما
مردم
شعر مرا به شور نمی خوانند
گویا زبان شعر مرا ، دیگر
این صادقان ساده نمی دانند
و برگهای کاهی شعرم را
- شعری که در ستایش گندم نیست -
یک جو نمی خرند

از من گذشت...........
اما دلم هنوز
با لهجه ی محلی خود حرف می زند
با لهجه ی محلی مردم
با لهجه ی فصیح گل و گندم

گندم
خورشید روستاست
وقتی که باد موج می اندازد
در گیسوی طلایی گندمزار...
خورشید های شعر من آنجاست !

قیصر امین پور

Wednesday, May 21, 2014

مولانا

از محبت تلخها شیرین شود
وز محبت مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود

از محبت خارها گل میشود
وز محبت سرکه ها مل میشود

از محبت دار تختی میشود
وز محبت بار تختی میشود

از محبت سجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود

از محبت نار نوری میشود
وز محبت دیو حوری میشود

از محبت سنگ روغن میشود
بی محبت موم آهن میشود

از محبت حزن شادی میشود
وز محبت غول هادی میشود

از محبت نیش نوشی میشود
وز محبت شیر موشی میشود

از محبت سقم صحت میشود
وز محبت قهر رحمت میشود

از محبت مرده زنده میشود
وز محبت شاه بنده می شود

مولانا

Tuesday, May 20, 2014

قروغ فرخزاد


اي هفت سالگي

اي لحظه هاي شگفت عزيمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکي

که هيچ چيز نمي گفت ، هيچ چيز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم

و بصداي زنگ ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست

و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي ، دل بستيم .

بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود

از زير ميزها

به پشت ها ميزها

و از پشت ميزها

به روي ميزها رسيديم

و روي ميزها بازي کرديم

و باختيم، رنگ ترا باختيم ، اي هفت سالگي .

بعد از تو ما به هم خيانت کرديم

بعد از تو ما تمام يادگاري ها را

با تکه هاي سرب ، و با قطره هاي منفجر شده ي خون

از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم .

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم

و داد کشيديم :

" زنده باد ،،، مرده باد "

و در هياهوي ميدان ، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان

که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند ، دست زديم.

بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم

براي عشق قضاوت کرديم

و همچنان که قلب هامان

در جيب هايمان نگران بودند

براي سهم عشق قضاوت کرديم .

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم

و مرگ ، زير چادر مادربزرگ نفس ميکشيد

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده هاي اينسوي آغاز

به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند

ومرده هاي آن سوي پايان

به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند

و مرگ روي ان ضريح مقدس نشسته بود

که در چهار زاويه اش ، ناگهان چهار لاله ي آبي

روشن شدند.

صداي باد مي آيد

صداي باد مي آيد، اي هفت سالگي

برخاستم و آب نوشيدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند.

چقدر بايد پرداخت

چقدر بايد

براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت ؟

ما هرچه را که بايد

از دست داده باشيم ، از دست داده ايم

ما بي چراغ به راه افتاديم

و ماه ، ماه ، ماده ي مهربان ، هميشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي

و بر فراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

چقدر بايد پرداخت؟...

Monday, May 19, 2014

مهدی سهیلی

هر زمان تنها شدم از شعر یاری ساختم
همچو نقاشان ز هر نقشی نگاری ساختم

درخزان سر زد ز طبعم واژه های رنگ رنگ
.واژه ها گل کرد و از گل بهری ساختم

ای بسا شب ها که با من با آب و رنگ اشک خویش
از سر شب تا سپیده شاهکاری ساختم

نور مه را ریختم در بستر رود خیال
وز چنین رود بلورین آبشاری ساختم

عشق را بردم میان اختران و ز اشکشان
در مسیر کهکشان جویباری ساختم

تا که پروین تن بشوید نیم شب در جام نور
در خیال از روشنایی چشمه ساری ساختم

زهره را در جامه ی مهتاب بنشاندم به تخت
بهر گوشش از ثریا گوشواری ساختم

نقش کردم شعر خود را بر جبین روزگار
تا بماندی از من یادگاری ساختم

مهدی سهیلی

شوریده شیرازی

هرچه کُنی بُکن، مَـکُـن ترکِ من ای نگار من
هرچه بَری بِبَر، مَبَر سنگدلی به کار من

هرچه هِلی بــِهِـل، مَـهِـل پرده به روی چون قمر
هرچه دَری بــِدَر، مَدر پرده اعتبار من

هرچه کــِشی بــِکِش، مَکــِش باده به بزم ِ مدعی
هرچه خوری بخور، مخور خونِ دلِ فگار من

هرچه دهی بده، مَده زلف به باد، ای صنم
هرچه نهی بنه، مَنــِـه دام به رهگذار من

هرچه کُشی بکُـش، مَکُـش صيد حرم که نيست خوش
هرچه شَوی بــِشو، مَشو تشنه به خونِ زار من

هر چه بُری بِبُر، مَبُر رشته الفتِ مرا
هرچه کَنی بِکَن، مَکَن خانه‌ اختيار من

هرچه خری بخر مخر عشوه ی حاسد مرا
هر چه تنی بتن، متن با تنِ خاکسار من

هرچه رَوی بُرو، مَرو راه ِخلافِ دوستی
هرچه زَنی بِزَن، مَزَن طعنه به روزگار من

شوریده شیرازی

محمد سلمانی

بي‌حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد پاسخ آيينه سنگ نيست

سوگند مي‌خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزاي پريدن تفنگ نيست

با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصلة غنچه تنگ نيست

در كارگاه رنگرزانِ ديار ما
رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

از بردگي مقام بلالي گرفته‌اند
در مكتبي كه عزّت انسان به رنگ نيست

دارد بهار مي‌گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد فرصت پلكي درنگ نيست

وقتي كه عاشقانه بنوشي پياله را
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

تنها يكي به قلّه تاريخ مي‌رسد
هر مرد پا شكسته كه تيمور لنگ نيست

محمد سلمانی

سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟
وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟

گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟

من "سعدی" درگاه تو عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای؟

سعدی

Thursday, May 15, 2014

ننگتان باد ای اربابان قدرت

ننگتان باد
ای اربابان قدرت

شاید بتوانید کفش های دخترکان شهرم را به یغما ببرید
اما هرگز نمی توانید روح آزادشان را از آن خود کنید
***************************
رنج و عذاب از من
شنگی و شاب از تو
خون جگر از من
موی خضاب از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

کار و تلاش از من
راحت و خواب از تو
کاسه خون از من
تنگ گلاب از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

سوز و گداز از من
عمر دراز از تو
لطف و صفا از من
رنگ و ریا از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

Wednesday, May 14, 2014

در این بُـن بسـت...!


در این بُـن بسـت...!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬

دهان ات را می بویند
مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم.
دل ات را می بویند
روزگارِ غریبی ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راه بند
تازیانه می زنند.

عشق را در پستویِ خانه نهان باید کرد

در این بُن بستِ کج و پیچِ سرما
آتش را
به سوخت بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبی ست، نازنین
آن که بر دز می کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

نور را در پستویِ خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون آلود
روزگارِ غریبی ست، نازنین
و تبسّم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستویِ خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
برآتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی ست، نازنین



ابـلـیـسِ پیروز مـسـت
سـورِ عـزایِ ما را بر سـفـره نـشـسـتـه اسـت!

خدا را در پستویِ خانه نهان باید کرد...!

Sunday, May 11, 2014

حافظ

گل بی رخ یار خوش نباشد 
 بی باده بــهـار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان 
 بی لاله عــذار خــوش نباشد

رقصیدن سـرو و حالت گــل 
 بی صوت هــزار خوش نباشد

با یــار شــکرلب گـل اندام
 بی بوس و کنار خوش نباشد

باغ گل و مُل خوش است لیکن 
 بی صحبت یار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد 
جز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظ 
 ز بــــهــر نـثــار خــوش نباشد



Friday, May 9, 2014

پائولو کوئلیو

اشکهایی را که وادار به ریختنشان شدم می بخشم
دردها ویاس ها را می بخشم
خیانت هاودوروغ ها را می بخشم
تهمت ها ودسیسه ها را می بخشم
نفرت وتعقیب و آزار را می بخشم
ضربه هایی را که مجروحم کرد می بخشم
رویاهای بربادرفته را می بخشم
امیدهای سقط شده در زهدان را می بخشم
عدوات وبدخواهی را می بخشم

بیداد اجرا شده به نام عدل را می بخشم

خشم و بیرحمی را می بخشم
اهمال و سرزنش را می بخشم
جهان وتمام شر در آن را می بخشم
خودم را هم می بخشم.
باشد که تیره بختی های گذشته دیگر بر قلبم سنگینی نکند.
به جای درد و ندامت ,درک و شفقت را جایگزین می کنم.
به جای طغیان ,موسیقی ویولونم را انتخاب می کنم.
به جای سوگ ,فراموشی را انتخاب می کنم.
به جای انتقام ,پیروزی را انتخاب می کنم
قادر به عشق ورزیدن خواهم بود
فارغ از آنکه در پاسخ به من عشق ورزیده شود.
قادر به دادن ,وقتی هیچ ندارم.
قادر به شادمانه کار کردن ,حتی در میانه ی مشقات.
قادر به دراز کردن دستم ,حتی در اوج تنهایی وتنها ماندگی.
قادر به خشک کردن اشکهایم ,حتی هنگامی که هنوز می گریم.
قادر به باور داشتن ,حتی هنگامی که هیچ کس به من باور ندارد
«پائولو کوئلیو»

سیمین بهبهانی

زنجیر
برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام،
خوار در جولانـْگه ِ باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاینچنین بر خک ره غلتیده ام
واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام
قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم - رو سیاه -
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام
جای پای رهرو ِ عشقم، مرا نشناخت کس
بر جبین خک، بی نام و نشان افتاده ام
روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم
غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده ام
کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام
پیش راه باد، چون ریگ روان اقتاده ام
شاخه ی سر درهمم، گر بر بلندی خفته ام
جفت خک ره، چون نقش سایبان افتاده ام.
استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام
قطره یی بی رنگ بودم، نور عشق از من گذشت
بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده ام
آه، سیمین، نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام!

Wednesday, May 7, 2014

حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

حافظ

Monday, May 5, 2014

پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ..!
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ..!
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی ،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند .

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ..!
اگر برده عادات خود شوی ،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی ،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی ،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی ..!
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات سرکش ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند ،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند ،
دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ..!
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی ،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی ،
اگر ورای رویاها نروی ،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز کن ..!
امروز مخاطره کن ..!
امروز کاری کن ..!
نگذار که به آرامی بمیری ..!
شادی را فراموش نکن ..!

"پابلو نرودا _ ترجمه :احمد شاملو "

Sunday, May 4, 2014

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را
راه رفتن بیاموز،
زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
دویدن بیاموز ،
چون هر چیز را که بخواهی دور است
و هر قدر که زودباشی، دیر
و پرواز را یاد بگیر
نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،
دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
پلنگان، دویدن را یادم ندادند
زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که
آن را به فراموشی سپرده بودند
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،
رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،
دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود،
از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند
و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

Friday, May 2, 2014

در آنجا بر فراز قله كوه

صدا

در آنجا بر فراز قله كوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم كاي خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده و بي تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

ز طوفان صداي بي شكيبم

به خود لرزيده در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكرش را شستوش داد

ز خاك ره درون حوض كوثر

خدا در خواب رويا بار خود بود

بزير پلكها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلكهاي نقره آلود

دريغا تا سحر گه بسته بودند

سبك چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نوميدانه برخاست

كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا مي خواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد مي زد از سر درد

بهم كي ريزد اين خواب طلايي

من اينجا تشنه يك جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت آلود

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از صدا ديگر تهي بود

ولي اينجا به سوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا این صدا را ميشناسي

من او را دوست دارم دوست دارم

روی خاک

روی خاک


هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند


بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند


از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم


جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت سادهء غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون


هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟


این ترانهء منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

Thursday, May 1, 2014

میرا نکهت دستگیرزاده



ای سرزمین خستۀ من کو بهار تو؟

ای لانۀ امید دلم کو کنار تو؟
بی تو ستاره ها ز شبم کوچ می کنند
بی من چه گونه می گذرد روزگار تو
ای پاک، ای صمیمی، ای ناب تر صدا
بنگر مرا، شکسته ترم از قرار تو
بنگر چه گونه میگذرد روز های من
دور از شبان روشن آیینه وار تو
بی تو نوای عشق به نای دلم شکست
ای آشیان سبز غزل، آبشار تو
من تشنۀ تو ام به خدا تشنۀ تو ام
کی می رسد به تشنه گی ام چشمه سار تو؟
بیگانه از بهار دیاران ِ دیگرم
من لانه کرده ام به هوای بهار تو

انوری

اي دير به دست آمده بس زود برفتي
آتش زدي اندرمن وچون دود برفتي
چون آرزوي تنگ دلان دير رسيدي
چون دوستي سنگ دلان زود برفتي
زان پيش كه در باغ وصال تودل من
از داغ فراق تو بر آسود برفتي
نا گشته من از بند تو آزاد بجستي
نا كرده مرا وصل تو خشنود برفتي
آهنگ به جان من دل سوخته كردي
چون در دل من عشق بيفزود برفتي
«انوری»

ایرج دهقان

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت
شبی به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما
صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو یادآور سفر آری
چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت
غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا
اگرچه بر دل نازک غمی فزود گذشت
"ایرج دهقان"

طبیب اصفهانی

غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند
پی ناقه‌اش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
به دنبال محمل، سبکتر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن، پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی، مقابل نشیند
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند
"طبیب اصفهانی"

ابوالقاسم لاهوتی

نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل آفرین دل مرحبا دل
ز دستش یک دم اسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل ؟
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل ؟
درون سینه آهی هم ندارم
ستمکش دل پریشان دل گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آید کجا عقل و کجا دل ؟

تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو
حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

بیژن ترقی

امشب شده ام مست که مستانه بگریم

بگذار شبی ، گوشه ی میخـــانه بگـــریم


زآن آمده ام مست در این میکده کامشب


بر قـهـقهه ی ســاغــر و پیــمانه بگـــریم


افسانهء دل قصهء پـــر رنــج و ملالیست


بگذار براین قصه و افســـانه بگــــریــــــم


ای عقل ، تـــو برعاشق دیـــوانه بخندی


من نیز به هـــر عاقل و فـــــرزانه بگـریم


طـــفل دل من بــاز تو را می طلبد بــــاز


بگذار بر این طفـــــل ، یتیمانه بگــریـــم


امشب زچه رو در وطن خویش غـــریبم


بگذار در این شهـــر غــــریبانه بگـــریـم


آن طایــر زیبـــــای مـــرا بال ببســــتند


شبها به پرافشــــانی پـروانه بگـــریـم
بیژن ترقی

ژان پل سارتر