Saturday, November 30, 2013

رهی معیری

اید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

رهی معیری

پروين عتصامي

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت: اي دوست, اين پيراهن است, افسار نيست

گفت: مستي, زآن سبب افتان و خيزان مى روي
گفت: جرم راه رفتن نيست, ره هموار نيست

گفت, مى بايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت: رو صبح آي, قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت: نزديك است والي را سراي, آنجا شويم
گفت: والي از كجا در خانهء خّمار نيست

گفت: تا داروغه را گوييم, در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: كار شرع,‌كار درهم و دينار نيست

گفت: از بهر غرامت,‌جامه‌ات بيرون كنم
گفت: پوسيده است, جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت: آگه نيستي كز سر درافتادت كلاه
گفت: در سر عقل بايد, بى كلاهي عار نيست

گفت: مي بسيار خوردي زآن چنين بى خود شدي
گفت: اي بيهوده گو, حرف كم و بسيار نيست

گفت: بايد حد زند هشيار مردم, مست را
گفت: هشياري بيار, اينجا كسي هشيار نيست

پروين عتصامي

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

سعدی


باران که در لطافت طبعش خلاف نیست 
 در باغ گل روید و در شوره زار خس
 سعدی

توحید شیرازی

بازی زلف تو امشب بسر شانه ز چیست ؟
خانه بر هم زدن این دل دیوانه ز چیست ؟
گر نه آشفتگی این دل مسکین طلبی
الفت زلف پریشان تو با شانه ز چیست ؟
هر کسی از لب لعلت سخنی می گوید
چون ندیدست کسی ، اینهمه افسانه ز چیست ؟
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست ؟
دوش در میکده حسرت زده می گردیدم
پیر پرسید که این گریه ی مستانه ز چیست ؟
گفتم ار هست در این خانه کسی باز نمای
ور کسی نیست بنا کردن این خانه ز چیست ؟
گفت : جامی ز می ناب به ( توحید ) دهید
تا بداند که نهان بودن جانانه ز چیست ؟
توحید شیرازی

حافظ

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنائی نه غریبست که دلسوز منست
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مر آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو ( حافظ ) و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
حافظ

فریدون مشیری

ملال پیری اگر میکشد تو را , پیداست
که زیر سیلی تکرار دست و پا زده ای

زمان نمیگذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است.............

خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است

فریدون مشیری

مولانا

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

مولانا

Friday, November 29, 2013

محمد حسین شهریار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
می روم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده ی کوته نظران
دل چون آینه ی اهل صفا می شکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه ی شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا ، تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در به دری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران
محمد حسین شهریار

ابتهاح

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

ابتهاح

استاد کاظم بهمنی

خــنــده ات طـرح لـطـیـفـیست كه دیدن دارد
نــــاز ِ مـــعـــشـــوق دل آزار خـــــریـــدن دارد

فــارغ از گــله و گــرگ است شبانی عـاشق
چـشـم سـبـز تـو چه دشتیست! دویدن دارد

شـاخـه ای از ســر دیـــوار بـه بـیـرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخیست كه چیدن دارد

عـشـق بـودی وَ بـه انـدیـشـه سـرایت كردی
قـــــلــب بــا دیــدن تــو شـــور تــپــیـدن دارد

وصــل تـو خـواب و خـیـال است ولی بـاور كن
عـاشـقـی بـی سـر و پــا عـزم رســیدن دارد

عــمــق تــو دره ی ژرفــیـست مـرا می خواند
كـسـی از بــیــن خـــودم قـــصـــد پـریدن دارد

اول قــصـه ی هـر عـشق كـمی تـكـراریست!
آخـــر ِ قـــصـــه ی فــــرهـــــاد شـنیدن دارد

استاد کاظم بهمنی

معینی کرمانشاهی

معینی کرمانشاهی

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویش خویش من مرا و هرچه «من»ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را

خویش خویش من هم‌اینک از در صلح آمده‌ست
بسکه گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
خویش‌بینی را گزیدم تا گُزیدم خویش را

می‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه، گرمی داده‌ام
راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌سازان جهان می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند
دست اول تا بر آمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

هو هوی بزم درویشان «کرمانشه» خوش است
چون به «دالاهو» رسیدم، وا رسیدم خویش را

مهدی سهیلی

نگاهت را نمی خوانم ، نه با مایی ٬نه بی مایی !
ز کارت حیرتی دارم ٬ نه با جمعی نه تنهایی

گهی از خنده گلریزی ٬ مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی٬ مگر ای ماه ٬ دریایی ؟

چه می کوشی به طنّازی ٬ که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی ٬ میان جمع ٬ زیبایی

درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی

گهی با من هم آغوشی ٬ گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری ٬ در خاطرم چون نقش رویایی

لبت گر بی سخن باشد ٬ نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدنها ٬ نه خاموشی ٬ نه گویایی

گهی از دیده پنهانی ٬ پریزادی ٬ پریرویی
گهی در جان هویدایی ٬ فرح بخشی ٬ فریبایی

به رخ گیسو فرو ریزی که دل ها را بر انگیزی
از این بازیگری بگذر ٬ به هر صورت دلارایی

زبانت را نمی دانم ٬ نه بی شوقی ٬ نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم ٬ نه با مایی ٬ نه بی مایی !!

استاد مهدی سهیلی

Tuesday, November 26, 2013

سلمان ساوجی

یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟
و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟
گویند حرام در مسلمانی شد
تو می‌خور و غم مخور مسلمانی کو؟
سلمان ساوجی

اوحـــــــــــدی مراغـــــــــــه ای

همچو چشم خویش ساقی مست می‌دارد مرا
ما کجاییم، ای مسلمانان، و آن کافر کجاست؟

این مسلم، اوحدی، گر باده گفتی: شد حرام
این که روی خوب دیدن شد حرام اندر کجاست؟

… اوحـــــــــــدی مراغـــــــــــه ای

قا آنی

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
از نشئهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
دانست که عاشقم ولی می‌پرسید
این کیست کجاییست چرا خورده شر‌اب
قا آنی

Friday, November 22, 2013

مهدی اخوان ثالث

ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحر
در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت

و اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحر
از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر
زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند
از تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحر
باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلق
آتش به جان خریده خبر می‌دهد سحر
از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب
بس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحر
نطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب
با حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحر
بس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌ها
و آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحر
آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او
رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟
چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!
از ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
مهدی اخوان ثالث

Thursday, November 21, 2013

چارلی چاپلین

عادت ندارم درد دلم را به هر کسی بگویم ..!


پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم ،


تا همه فکر کنند ،


نه دردی دارم و نه قلبی ...



چارلی چاپلین

Wednesday, November 20, 2013

شاملو

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب "انسانی" است...

شاملو

گابریل گارسیا مارکز

آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه کند
 و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی
 که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند.

گابریل گارسیا مارکز

فریدون مشیری

من نمیدانم وهمین درد مراسخت می آزارد

که چراانسان این دانا

درتکاپوهایش چیزی ازمعجزه آن سوتر

ره نبردست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی رانشناخته است؟

ونمیداند دریک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است

من برانم که دراین دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین کارهاست

ونمیدانم که چراانسان

تااین حدباخوبی بیگانه ست

وهمین درد مراسخت می آزارد ...

(فریدون مشیری

Friday, November 15, 2013

مهدی اخوان ثالث

تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و كاری ز دستم بر نمی آید

نشستم، باده خوردم، خون گرستم، كنجی افتادم
تحمل می رود، اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوار تر زآن، لیك
چه گویم جور هجرت، چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها، بی قراری ها؟
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف
كه این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد، بیا در اشك چشمم بین
خدا را از چه رحمت بر من ای كافر نمی آید؟

مهدی اخوان ثالث

Thursday, November 14, 2013

حافظ

برو ای زاهد خودبین که ز چشم مـن و تو
راز این پرده نهان است و نـهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون کـه از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صـبـح قیامـت نـگران خواهد بود
بخـت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلـف معشوقه به دست دگران خواهد بود

حافـظ

مـعـجز عیسویت در لـب شـکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انـس
جز مـن و یار نـبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخـت
وین دل سوخـتـه پروانـه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگـه خـلـق و ادب
آن کـه او خنده مستانه زدی صـهـبا بود
یاد باد آن کـه چو یاقوت قدح خـنده زدی
در میان مـن و لـعـل تو حـکایت‌ها بود
یاد باد آن که نگارم چو کـمر بربـسـتی
در رکابـش مـه نو پیک جـهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مسـت
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نـظـم هر گوهر ناسفته که حافـظ را بود

حافـظ

هر چـه کردیم به چشم کرمـش زیبا بود
دفـتر دانـش ما جملـه بشویید بـه می
کـه فـلـک دیدم و در قـصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شـناسی ای دل
کاین کـسی گفت که در علم نـظر بینا بود
دل چو پرگار بـه هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگـشـتـه پابرجا بود
مـطرب از درد محبت عملی می‌پرداخـت
کـه حـکیمان جـهان را مژه خون پالا بود
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سـهی بالا بود
پیر گـلرنـگ مـن اندر حـق ازرق پوشان
رخصـت خـبـث نداد ار نه حکایت‌ها بود
قـلـب اندوده حافـظ بر او خرج نـشد
کاین معامـل به همه عیب نـهان بینا بود

Wednesday, November 13, 2013

این نگاه بیگناهم پر ز مهر زندگیست

این نگاه بیگناهم پر ز مهر زندگیست
پر ز مهر آدمیت ، خالی از هر بندگیست

گرچه گاهی... سهم من در زندگی درماندگیست
عاشقم بر زندگی و راه من آزادگیست

Tuesday, November 12, 2013

سعدی

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

سعدی

رهی معیری

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

رهی معیری

ملک الشعرا بهار

در طواف شمع ، می گفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان ، ای خوشا بیگانه ای

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

گر اسیر خط و خالی شد دلم ، عیبم مکن
مرغ جایی می رود ، کانجاست آب و دانه ای

تا نفرمایی که بی پروا نیی در راه عشق
شمع وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه ای

پادشه را غرفه آبادان و دل خرم ، چه باک
گر گدایی جان دهد در گوشه ی ویرانه ای ؟

کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست ؟
رو خبر گیر این معانی را ز صاحب خانه ای

عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه ای

این جنون ، تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش ، کز ما هم فتد اندر جهان افسانه ای

ملک الشعرا بهار

فریدون مشیری

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

"فریدون مشیری

حافظ شیرازی

منم که گوشهٔ میخانه خانقاه من است
دعایِ پیر مُغان، وِرد صبحگاه من است

گَرَم ترانهٔ چنگ، صبوح نیست چه باک؟
نوای من به سحر، آه عُذرخواه من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم؛ خدا گواه من است

مگر به تیغ اَجَل خیمه برکَنم ور نی
رَمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فرازِ مسندِ خورشید تکیه‌گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو: «گناه من است»

خواجه شمس‌الدّین محمّد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی

Monday, November 11, 2013

وحشی بافقی

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است.
وحشی بافقی

سعدی:

سعدی:

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم
که من بی‌دل بی یار و نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد
بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چون قلم بازشکافند سرم

به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالای تو در باغ تصور برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست
که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

Sunday, November 10, 2013

فریدون مشیری


بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانۀ جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالۀ تلخي زد و بگريخت ..

اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

استاد شهریار


زرد و زندانی شدیم از تنگنای زندگی
یارب آن آزادگان و گلعذاران را چه شد

نی سواران را هوای قهرمانی در سر است
قهرمانان را چه آمد، شهسواران را چه شد

خرمگس شاهین شد و صید کبوتر می کند
شاهبازان را که زد شاهین شکاران را چه شد

روزگاری بود و دورانی ندانم ای فلک
بر سر دوران چه آمد، روزگاران را چه شد...

استاد شهریار

آخرين سروده ي رهي در بستر بيماري كه به گلرخ معيري ديكته شده است

آخرين سروده ي رهي در بستر بيماري كه به گلرخ معيري ديكته شده است


ندانم كان مه نا مهربان يادم كند يا نه؟
فريب انگيز من با وعده اي شادم كند يا نه؟
خرابم آنچنان كز باده هم تسكين نمي يابم
لب گرمي شود پيدا كه آبادم كند يا نه؟
صبا از من پيامي ده به آن صياد سنگين دل:
كه تا گل در چمن باقي است آزادم كند يا نه؟
من از ياد عزيزان يك نفس غافل نيم اما
نمي دانم كه بعد از من كسي يادم كند يا نه؟
رهي از ناله ام خون مي چكد اما نمي دانم
كه آن بيدادگر گوشي به فريادم كند يا نه؟

حضرت حافظ

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

حضرت حافظ

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم
به میانه قشورم همه از لباب گویم
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش
خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن
تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم
به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم
نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد
به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
بر رافضی چگونه ز بنی قحانه لافم
بر خارجی چگونه غم بوتراب گویم
چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم
چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم
دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

شاطر عباس فتوحی

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار
در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار

در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست
جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ
با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز
گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز
تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ
چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش
خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار عار

شاطر عباس فتوحی

شبي با خود ترا در خلوت ميخانه مي خواهم

شبي با خود ترا در خلوت ميخانه مي خواهم

لبت را بر لبان خويش چون پيمانه مي خواهم

غروب زنــــــــدگي آمد بيــــــا اي عشق افســــــونگر

که خوب مرگ نزديک است و من افسانه مي خواهم

نگــــــــاه آشنـــايت را که کس جـز من نمــي بينـــــد

به هر چشمي به غير از چشم خود بيگانه مي خواهم

نشــــان پايداري نيست گرد هر چمـــن گشتــن

ترا اي شاخه ي گل برتر از پروانه مي خواهم

به فرياد نگــــــاهت گوش جـانم آشنـــــــا باشد

من اين فرياد شور انگيز را مستانه مي خواهم

نمي خواهم کسي جـــز من تو را در انجمـــن بيند

تو آن شمعي که بيرونت ز هر کاشانه مي خواهم

نباشد جز دل دل ويران من شايسته ي عشقت

ترا اي گنج ناپيـــدا در اين ويرانه مي خــواهم

ملامت ها که من از صحبت فرزانگان ديدم

تلافي کردنش را از دل ديوانه مي خواهــــم

مرا بيگـــــانه مي داني به خود اي آشنـــــا ي دل

ولي من بي تو عالم را به خود بيگانه مي خواهم

باباطاهر

نمی‌دانم که سرگردان چرایم
گهی نالان گهی گریان چرایم

همه دردی به دوران یافت درمان
ندانم مو که بی درمان چرایم

باباطاهر

Saturday, November 9, 2013

وحشی بافقی

بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنج
این نه جرم ما گناه پای نافرمان ماست

وحشی بافقی

عیب کسان منگر و احسان خویش

عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
آینه هر وقت بگیری به دست
خود شکن آرای مشو خود پرست؛

صائب تبریزی

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد

صائب تبریزی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

"فریدون مشیری

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد
گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!

"فریدون مشیری

شیخ طوسی


افسوس که هر چه برده ام باختنی ست
بشناخته ها تمام، نشناختنی ست

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی ست

شیخ طوسی

دل که رنجید از کسی خرسند کرن مشکل ست

دل که رنجید از کسی خرسند کرن مشکل ست
شیشه‌ی بشکسته را پیوند کردن مشکل هست
کوه را با آن بزرگی می‌توان هموار کرد
حرفِ ناهموار را هموار کردن مشکل است

جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد

جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد 
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ژان پل سارتر