sitar

Wednesday, December 31, 2014

عقدهء دل جز به اشکِ حسرتم، وا کی شود؟


عقدهء دل جز به اشکِ حسرتم، وا کی شود؟

تا نگریم خون، دلم خالی چو مینا کی شود؟


با لبِ پیمانه هر شب نو کُند پیمانِ عشق

بوسه‌ای زان لعلِ نوشین، روزیِ ما کی شود؟


ناصحم گوید: صبوری پیشه کن در عشقِ دوست

کز صبوری بِه شود دردِ تو، امّا کی شود؟


با قضای آسمان تدبیرِ ما بی‌حاصل است

خس حریفِ موجِ طوفان‌خیزِ دریا کی شود؟


بندِ عصیان را ز جان با دستِ طاعت برگشای

این گره گر وا نشد امروز، فردا کی شود؟


تیرگی از چهرهء بختم نشوید سیلِ اشک

زشت‌رو با کوششِ مشّاطه زیبا کی شود؟


وصل اگر خواهی، فشان اشکی که کس در این چمن

یارِ گُل بی دیده‌ء تر، شبنم‌آسا کی شود؟


طایرِ زیرک خورد کمتر فریبِ دانه را

جانِ ما مفتونِ رنگ و بوی دنیا کی شود؟


عشقِ خوبان برنیانگیزد دلِ ما را دگر

گرم از این آتش، دلِ افسردهء ما کی شود؟


گوهر آن یابد که از دریا نیندیشد رهی

تا نبینی زحمتی، راحت مهیّا کی شود؟


رهی معیری - غزل "اشک حسرت

Tuesday, December 30, 2014

عشق آن شب مست مستش کرده بود


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده این
شتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

Thursday, December 25, 2014

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

Wednesday, December 24, 2014

آب حیات منست خاک سر کوی دوست

آب حیات منست خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست

Tuesday, December 23, 2014

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مُهر ببايد به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم
گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دائم به فغانم

Monday, December 22, 2014

فروغ فرخزاد

و این منم
زنی تنها
در آستانه‌ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی‌ماه است
من راز فصل‌ها را میدانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات‌دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش
زمان گذشت و
ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می‌آید
در کوچه باد می‌آید
و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم ...
فروغ فرخزاد 

Saturday, December 20, 2014

زندان شب یلدا

زندان شب یلدا

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم 
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم 
گر سوختنم باید افروختنم باید 
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج

شب آمد و دلِ تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه‌ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیبِ دردِ خموشانه‌ام دوباره شکست
دوباره خرمنِ خاکسترم زبانه گرفت

نشاطِ زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسندِ کماندارِ فتنه کز بنِ تیر
نگاه کرد و دو چشمِ مرا نشانه گرفت

امیدِ عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیلِ ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برقِ بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درختِ کهن ز ریشه بسوخت
از این سمومِ نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته‌ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه‌ی شبانه گرفت

هوشنگ ابتهاج

Friday, December 19, 2014

و من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبائی را خواهد گرفت.


روزی که کم ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برایِ هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئی ست
و قلب
برایِ زنده گی بس است.

روزی که معنایِ هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زنده گی ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست و جویِ قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کم ترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برایِ همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یک سان شود.

روزی که ما دوباره برایِ کبوترهایِ مان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.

رهی معیری

بس که جفا ز خار و گُل، دید دلِ رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده‌ام
شمعِ طرب ز بختِ ما، آتشِ خانه‌سوز شد
گشت بلای جانِ من، عشقِ به جان خریده‌ام

حاصل دورِ زندگی، صحبتِ آشنا بُوَد
تا تو ز من بریده‌ای، من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودی‌ام بود به جا قرارِ دل
رفتی و رفت راحت از، خاطرِ آرمیده‌ام

تا تو مرادِ من دهی، کُشته مرا فراقِ تو
تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کُند، لاله ز خاکِ من برون
ای گلِ تازه یاد کن، از دلِ داغ دیده‌ام

یا ز رهِ وفا بیا، یا ز دلِ رهی برو
سوخت در انتظارِ تو، جانِ به لب رسیده‌ام

رهی معیری

Wednesday, December 17, 2014

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید

قدِ بلندِ تو را تا به بر نمی‌گیرم
درختِ کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به رویِ دلارایِ یار ما ور نی
به هیچ وجهِ دگر کار بر نمی‌آید

مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سوادی* دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید

ز شستِ* صدق گشادم هزار تیرِ دعا
ولی چه سود؟ یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیمِ سحر
ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقۀ زلفت به در نمی‌آید


Monday, December 15, 2014

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟
مولانا

Tuesday, November 11, 2014

گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی

گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت

نه من انگشت نمایم به هواداری رویت
که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت

در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا

تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
سعدی

Sunday, November 9, 2014

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم
ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم
ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم
ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم
که من از گردش گردون کج رفتار میترسم
بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم
بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیده‌ام "صائب"
ز خار بی‌ گل افزون از گل بی‌ خار میترسم
صائب تبریزی

Thursday, November 6, 2014

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
هر کو شراب عشق نخورده‌ست و دُرد دَرد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

از خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم


غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست
جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جامِ صافیِ وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

سعدی

Tuesday, November 4, 2014

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی غم نمیگرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

رفیقان یک به یک رفتند مرا باخود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم ؟

نادر نادرپور

Sunday, November 2, 2014

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو.
.مولانا

عمر صرف پوچ گویی چون جرس کردن چرا

ر طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟
راه دوری پیش داری، رو به پس کردن چرا
شکر دولت سایه بر بی سایگان افکندن است

این همای خوش نشین را در قفس کردن چرا
در خراب آباد دنیای دنی چون عنکبوت

دتار و پود زندگی دام مگس کردن چرا
در ره دوری که می باید نفس در یوزه کرد
عمر صرف پوچ گویی چون جرس کرد چرا
جستجوی گوهری کز دست بیرون می رود
همچو غواصان به جان بی نفس کردن چرا
پاس شان خویش بر اهل بصیرت لازم است
چشمه سار شهد را دام مگس کردن چرا
می شود فریادرس فریاد چون گردد تمام
بخل در فریاد با فریادرس کردن چرا
می توان تا مد آهی از پشیمانی کشید
لوح دل را تخته مشق هوس کردن چرا
جوش گل هر غنچه را منقار بلبل می کند
در بهار زندگی از ناله بس کردن چرا
همچو طفل خام در بستانسرای روزگار
کام تلخ از میوه های نیمرس کردن چرا
وحشت آباد جهان را منزلی در کار نیست
آشیان آماده در کنج قفس کردن چرا
هر که پاک است از گناه، آسوده است از گیر و دار
گر نه ای خائن، مدارا با عسس کردن چرا
زندگانی با خسیسان می کند دل را سیاه
آب حیوان را سبیل خار وخس کردن چرا
ترکش پر تیر از رنگین لباسی شد هدف
همچو طفلان جامه رنگین هوس کردن چرا
در ره دوری که برق و باد را سوزد نفس
خواب آسایش به امید جرس کردن چرا
در تجلی زار چون آیینه کوتاه بین
اقتباس روشنایی از قبس کردن چرا
نفس بد کردار صائب قابل تعلیم نیست
این سگ دیوانه را چندین مرس کردن چرا؟

پیکِ شفق

پیکِ شفق

بر لبم لرزشِ صدایی نیست
نای بشکسته را نوایی نیست
عشق و پنھان شدن؟ چه حرف‌ست این!
بھرِ خورشید اختفایی نیست
در خم و پیچِ کورہ‌راہِ حیات
بھتر از عشق رھنمایی نیست
رہ نیابد به ساحلِ مقصود
زورقی را که ناخدایی نیست
نیست راھی که در خم و پیچش
بیمِ لغزیدن و خطایی نیست
نیست معیارِ سنجش غل و ناب
گر تمیزِ مس و طلایی نیست
چون نسیمِ سحر سبک‌خیزیم
گام ما را صدای پایی نیست
چشم آئینه، روشن از عشق است
دلِ بی‌عشق را صفایی نیست
روز بگذشت، لحظه را دریاب
فرصتِ عمر را بقایی نیست
در کفِ اعتبارِ پیکِ شفق
به‌جز از خونِ شب، حنایی نیست
در چمن‌زارِ حسن گردیدیم
رنگ و بوی گل و وفایی نیست
با که گوییم رازِ دل «سرمد»
محرمِ درد‌آشنایی نیست

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا


تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا


تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا


تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد


تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا


بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی


ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما


تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می‌خواهی


بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده‌ام تنها


ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر


دمی که تو نه‌ای حاضر گرفت آتش چنین بالا


اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند


کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا


عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو


به جان تو که جان بی‌تو شکنجه‌ست و بلا بر ما


خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی


چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی


هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد


بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا


تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه


پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی


زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق


به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا


زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی


که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا

Saturday, November 1, 2014

درد

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند، درد اینجاست

Friday, October 31, 2014

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیائی شود که بود.
بگذارید پیش آهنگِ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزل گاهی بجوید.
( این وطن هرگز برایِ من وطن نبود. )
بگذارید این وطن رؤیائی باشد که رؤیاپروران در رؤیایِ
خویش داشته اند. ـــ
بگذارید سرزمینِ بزرگ و پُر توانِ عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنائی نشان دهند نه
ستم گران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا در آورَد.
( این وطن هرگز برایِ من وطن نبود. )
آه، بگذارید سرزمینِ من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاجِ گلِ ساخته گیِ وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکانِ واقعی برایِ همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوائی است که استنشاق می کنیم.
( در این « سرزمینِ آزاده گان » برایِ من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

Wednesday, October 29, 2014

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب
لعلـت همــه آتشست و آتش همــه آب
رویت همه لاله است و نرگس همه رنگ
زلفت همه سنبلست و سنبل همه ناب
شاه نعمت‌الله ولی

Tuesday, October 28, 2014

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

‫#‏کاظم_بهمنی‬

Monday, October 27, 2014

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

Thursday, October 23, 2014

صغیر اصفهانی

با ما مگو که دیــر کجا و حــرم کجاست
ما آب و گل پرست نئیم آن صنـم کجاست
هان بس مکن به طوف حرم ز آب وگل برآی
رو ز اهل دل بپرس که صاحب حرم کجاست
زنگ حدوث ز آینه ی دل کنی چو پاک
یابـی که جلــوه گاه جمــال قِـدم کجاست
دایم دمد به صور سرافیل عشـــق ، دم
خوابند عالمی همه ، بیــدار دَم کجاست
گردنــد تا کــه ثابــت و سیــار بنـده اش
در کوی عشق یک دل ثابت قدم کجاست
تا بیــش و کــم شونــد غــلام طبیعـتـش
وارسته ای ز کشمکش بیش وکم کجاست
حرفی شنیــــدم از دهـــن یـــارو یافتــم
خود مصدر حدیث وجود وعدم کجاست
دانی دهان شیشه چه گوید به گوش جام
گوید سراغ گیر ز مستان که جم کجاست
هر جا روم غمم به دل افزون شود صغیر
آنجا که دل رها شود از قید غم کجاست

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
قیصر امین پور

Wednesday, October 22, 2014

اگر شراب خوری، جرعه‌ای فشان بر خاک

اگر شراب خوری، جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه، که نفعی رسد به غیر، چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری
من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم

آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف!
تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم

سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم

هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا می‌نگرم

راه عشق تو دراز است ولی سعدی‌وار
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

Sunday, October 19, 2014

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان


ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو


خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل


گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل


در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است


من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز


شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز


دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است


بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است


ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی


من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی


افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت


از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت


من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم


از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست از عالم کم باد


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد


در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زه رآب چشیده‌ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود


من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا


بی بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من کَه شده‌ام چو کهربایی تو مرا


غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد


خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این کار مرا به دیده می‌باید کرد


آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خون است بیا ببین که چون می‌ریزد


پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا


با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا


از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من


دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من


ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم


در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم


شعر از مولوی (مولانا رومی به مولای مومنان