Tuesday, January 31, 2017

سید_علی_صالحی

قرار بود يكی از ميان شما
برای كودكان بی خواب اين خيابان
فانوس روشنی از رويای نان و ترانه بياورد !
قرار بود يكی از ميان شما
برای آخرين كارتون خواب اين جهان
گوشه ی لحافی لبريز از تنفس و بوسه بياورد !

قرار بود يكی از ميان شما
بالای گنبد خضرا برود
برود برای ستارگان اين شب خسته دعا كند !
پس چه شد چراغ آن همه قرار و
عطر آن همه نان و
خواب آن همه لحاف ؟!
من به مردم خواهم گفت
زورم به اين همه تزوير مكرر نمی رسد
حالا سالهاست كه
شناسنامه های ما را موش خورده است
فرهاد مرده است
و جمعه
نام مستعار همه هفته های ماست ...
#سید_علی_صالحی

مولوی

مولوی
تو بشکن چنگ ما را ای معلا
هزاران چنگ دیگر هست این جا
چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم
چه کم آید بر ما چنگ و سرنا
رباب و چنگ عالم گر بسوزد
بسی چنگی پنهانیست یارا
ترنگ و تنتنش رفته به گردون
اگر چه ناید آن در گوش صما
چراغ و شمع عالم گر بمیرد
چو غم چون سنگ و آهن هست برجا
به روی بحر خاشاکست اغانی
نیاید گوهری بر روی دریا
ولیکن لطف خاشاک از گهر دان
که عکس عکس برق اوست بر ما
اغانی جمله فرع شوق وصلیست
برابر نیست فرع و اصل اصلا
دهان بربند و بگشا روزن دل
از آن ره باش با ارواح گویا

Monday, January 30, 2017

قیصر امین پور


موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور

Monday, January 23, 2017

حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی


با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن 
 چون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من

ای گلشن تو زندگی وی زخم تو فرخندگی 
 وی بنده ات را بندگی بهتر ز ملک انجمن

گفتی که جان بخشم تو را نی نی بگو بکشم تو را 
 تا زنده ای باشم تو را چون شمع در گردن زدن
زاهد چه جوید رخم تو عاشق چه جوید زخم تو 
 آن مرده ای اندر قبا این زنده ای اندر کفن
آن در خلاص جان دود وین عشق را قربان شود 
 آن سر نهد تا جان برد وین خصم جان خویشتن
ای تافته در جان من چون آفتاب اندر حمل 
 وی من ز تاب روی تو همچون عقیق اندر یمن
( حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

Thursday, January 19, 2017

حافظ


ساقی به نور باده برافروز جام ما
 مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
 ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
 ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
 کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
 زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
 خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
 زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
 باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

Thursday, January 12, 2017

وحشی بافقی

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
راز دل ما پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست
غافل منشینید زتیمار دل خویش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما نگران نیست
ای بی ثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول بجز سزکشی بی هنران نیست
در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست
وحشی بافقی


بانو بهبهانی

امروز وطنم خون گریه میکند

 دوباره میسازمت وطن
- اگر چه با خشت جان خویش
- ستون به سقف تو میزنم
- اگر چه با استخوان خویش
- دوباره می بویم از تو گل
- به میل نسل جوان تو
- دوباره میشویم از تو خون
- به سیل اشک روان خویش
- اگر چه صد ساله مرده ام
- بگور خود خواهم ایستاد
- که برکنم قلب اهرمن
- به نعره آنچنان خویش
- اگر چه پیرم ولی هنوز
- مجال تعلیم اگر بود
- جوانی آغاز میکنم
 - کنار نوباوگان خویش

سیمین بهبهانی


زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من ...
 * سیمین بهبهانی 

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه
تو که آلوده به نهبند گناهان کبیری
تو که در خلوت خود رحم نکردی به صغیری
رو به آیین خودت را بنشین موعظه کن
ای تو کفتار منش گرگ صفت روبه پیر!
باش خاموش که گوید همه زین پس به تو چه
به تو چه کس چه کند هرچه کند کس به تو چه!
نه تو در گور من می زده می خواباند
نه مرا گور تو
نه مرا گور تو گور پدرت پس به تو چه!
من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه
گر که با ماهرخی تنگ نشستم به تو چه
خود خدا گفته در توبه همیشه باز است
تو خدایی مگر ار توبه شکستم به تو چه
شاهکارا تو مزن حرف حقیقت به تو چه
می کشند از چپ و از راست به میخت به تو چه
شعر کم گو مگر از جان خودت سیر شدی؟!
که کنی پای فراتر ز گلیمت به تو چه؟!
شاهکارا تو خودت غرق گناهی به تو چه
تو خودت پیش خدا روی سیاهی به تو چه
دیگران را تو رها کن تو برو خود را باش
تو خودت قعر جهنم ته چاهی به تو چه!

Wednesday, January 11, 2017

پابلو نرودا


امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم
مثلا بنویسم:
شب پرستاره است
وستاره‌ها آبی ،لرزان در دوردست
 باد شبانه در آسمان می‌گردد وآواز می‌خواند
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم
اورا دوست داشتم و گاه او نیز مرا دوست داشت
در شب‌هایی اینچنین او را در بازوانم می‌گرفتم
 بیشتر وقت‌ها زیر آسمان لایتناهی او را می‌بوسیدم
او مرا دوست داشت و گاه من نیز اورا دوست داشتم
 چشمان آرام بزرگ او را چگونه می توان دوست نداشت؟
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم
فکر اینکه اورا ندارم ،احساس این که از دستش داده‌ام
گوش دادن به شب بزرگ که بدون او بزرگ‌تر است
و شعر که نزول می‌کند بر روحم
 مانند شبنم که بر علف
شعر: پابلو نرودا

Tuesday, January 10, 2017

در ستایش مرحوم سیمین بهبهانی

عنوان شعر : وفادار
شاعر : سیمین بهبهانی
بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
می ميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگربار بميرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم !
روحش شاد و یادش گرامی باد

هوشنگ ابنهاج

عنوان شعر: سایه
شاعر: هوشنگ ابنهاج
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توس

مولانا

شاعر: مولانا

هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن

عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر
عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود
عاشقان را ننگ باشد بند راحت‌ها شدن
عاشق اندر حلقه باشد از همه تن‌ها چنانک
زیت را و آب را در یک محل تنها شدن
و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق
نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن
عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود
مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن
عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت
سایه گر چه دور افتد بایدش آن جا شدن
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید
همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن

:فروغ فرخزاد

عنوان شعر:زندگی گر هزار باره بود بار ديگر تو بار ديگر تو
شاعر:فروغ فرخزاد
امشب از آسمان ديده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هايم جرقه می کارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهی چرا هراسيدم
شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب به جای می ماند
عطر خواب آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نيابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار از اين دريچه باز
خفته بر باد گرم روياها
هم ره روزها سفر گيرم
بگريزم ز مرز دنياها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته ست درياييست
کی توان نهفتنم باشد
باز تو زين سهمگين طوفانها
کاش يارای گفتنم باشد
بس که لبريزم از تو می خواهم
در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست

رهی معیّری


نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

ژان پل سارتر