Tuesday, December 31, 2013

من از عقرب نمي ترسم ولي از «نيش» مي ترسم

من از عقرب نمي ترسم ولي از «نيش» مي ترسم
ندارم شِكوه از بيگانگان از خويش مي ترسم

ندارم وحشتي از يوز و ببر و حمله ی شيران
از آن گرگي كه مي پوشد لباس «ميش» مي ترسم

مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاري نيست
ولي از آن مسلمانان «نادرويش» مي ترسم
من از عقرب نمي ترسم ولي از «نيش» مي ترسم
ندارم شكوه از بيگانگان از خويش مي ترسم

ندارم وحشتي از يوز و ببر و حمله ی شيران
از آن گرگي كه مي پوشد لباس «ميش» مي ترسم

مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاري نيست
ولي از آن مسلمانان «نادرويش» مي ترسم

Monday, December 30, 2013

شهر خالی.... نگاره خالوا خوانندهٔ تاجیک

شهر خالی.... نگاره خالوا خوانندهٔ تاجیک
......
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی.
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی.
کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان.
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی.

* * *
وای از دنیا که یار از یار می ترسد.
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد.
عاشق از آوازه دیدار می ترسد.
پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد.
شه سوار از جاده هموار می ترسد.
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد.
* * *
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت.
سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت.
آشنا نا آشنا شد.
تا بلي گفتم بلا شد.
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم.
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم.
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید.
* * *
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت.
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت.
جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد.
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد.
* * *
بازآ تا کاروان رفته باز آید.
بازآ تا دلبران ناز ناز آید.
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید.
پاگل افشانان نگار دلنواز آید.
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم.
گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم.

Sunday, December 29, 2013

حافظ

غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد

جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

حافظ

Saturday, December 28, 2013

فریدون مشیری


ای عشق شكسته ایم، مشكن ما را

اینگونه به خاک ره میفكن ما را


ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را


فریدون مشیری

مولانا


با پیر خرد نهفته می گفتم دوش :
کز من سخن از سرّ جهان هیچ مپوش
نرمک ، نرمک مرا همی گفت به گوش :
دانستنی است ، گفتنی نیست ، خموش
مولانا


Friday, December 27, 2013

نی قصه آن شمع چگل بتوان گفـت

نی قصه آن شمع چگل بتوان گفـت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفـت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

Tuesday, December 24, 2013

شهريار

ا مشت بسته چشم گشودى در اين جهان
 يعنى بغير حرص و غضب نيست حاليم
 با دست باز روى اخر بزير خاك 
 يعنى ببين كه ميروم و دست خاليم
 شهريار

Wednesday, December 18, 2013

مهرداد اوستا

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت

كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
مهرداد اوستا

Sunday, December 15, 2013

میرزاده عشقی

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسوا عاشق، اندر فن خود استاد نیست

ای دل از حال من و بلبل چه می پرسی برو
ما دو تن شوریده را کاری بجز فریاد نیست

میرزاده عشقی

صائب تبریزی

ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها
تفصیلها پنهان شده، در پرده‌ی اجمالها

پیشانی عفو ترا، پرچین نسازد جرم ما
آیینه کی برهم خورد، از زشتی تمثالها؟

با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بیکسی
شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها

هر شب کواکب کم کنند، از روزی ما پاره‌ای
هر روز گردد تنگتر، سوراخ این غربالها

حیران اطوار خودم، درمانده‌ی کار خودم
هر لحظه دارم نیتی، چون قرعه‌ی رمالها

هر چند صائب می‌روم، سامان نومیدی کنم
زلفش به دستم می‌دهد، سررشته‌ی آمالها

صائب تبریزی

Saturday, December 14, 2013

گابریل گارسیا مارکز


آموخته ام که یک انسان، تنها زمانی
 حق دارد به انسانی دیگر از بالا نگاه کند ,
 که بخواهد به او کمک کند تا روی پای خود بایستد...!


××× گابریل گارسیا مارکز

مولانا

من رسیدم به لب جوی وفا
دیدم آنجا صنمی روح فزا
سپه او همه خورشیدپرست

همچو خورشید همه بی‌سر و پا
بشنو از آیت قرآن مجید
گر تو باور نکنی قول مرا
قد وجدت امراه تملکهم
اوتیت من کل شیء و لها
چونک خورشید نمودی رخ خود
سجده دادیش چو سایه همه را
من چو هدهد بپریدم به هوا
تا رسیدم به در شهر سبا
مولانا

بيدل

شب که طوفان جوشي چشم ترم آمد
بياد فکر دل کردم بلاي ديگرم آمد بياد
با کدامين آبرو خاک درش خواهي شدن
داغ شو اي جبهه دامان ترم آمد بياد
نقش پائي کرد گل بيتابيم در خون نشاند
پهلوئي بر خاک ديدم بسترم آمد بياد
ذره را ديدم پرافشان هواي نيستي
نقطه ئي از انتخاب دفترم آمد بياد
سجده منظور کيم نقش جبينم جوش زد
خاک جرلان که خواهم شد سرم آمد بياد
در گريبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهر
کشتيم ميبرد طوفان لنگرم آمد بياد
بيتو عمري در عدم هم ننگ هستي داشتم
سوختم بر خويش تا خاکستر آمد بياد
تا سحر بي پرده گردد شبنم از خو رفته است
الوداع اي همنشينان دلبرم آمد بياد
جرأتم از خجلت بيدستگاهي داغ کرد
ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد بياد
حسرت طوفان بهار عالم مخموريم
هر قدر گرديد رنگم ساغرم آمد بياد
اي فراموشي کجائي تا بفريادم رسي
باز احوال دل غم پرورم آمد بياد
(بيدل) اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آئينه عرض جوهرم آمد بياد

Thursday, December 12, 2013

مولانا

ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی را استخوان و ریشه ای
گر گل است اندیشه ات در گلشنی
ور همه خاری، تو هیمه گلخنی
مولانا

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است


زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما خواهند گفت !!!

زندگی انشایی است که تنها باید خودمان بنگاریم ؛

زندگی می چرخد،

چه برای آنکه میـــخندد،

چه برای آنکه میــگرید

زندگی دوختن شادیهاست

زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست

زندگانی هنر هم سفری با رنج است

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است

Wednesday, December 11, 2013

مولانا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
مولانا

Tuesday, December 10, 2013

فریدون مشیری

ای عشق شكسته ایم، مشكن ما را
اینگونه به خاک ره میفكن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

فریدون مشیری

Monday, December 9, 2013

فروغ

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزارن من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

Sunday, December 8, 2013

حافظ

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم
زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد

ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد

نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

حافظ

هوشنگ ابتهاج

مروز
نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است.

هوشنگ ابتهاج

Saturday, December 7, 2013

حافـظ

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی
این گفـت سحرگه گل بلبل تو چـه می‌گویی
مسـند بـه گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لـب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شـمـشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلـجویی
تا غنچـه خندانـت دولت به کـه خواهد داد
ای شاخ گـل رعـنا از بـهر کـه می‌رویی
امروز کـه بازارت پرجوش خریدار اسـت
دریاب و بـنـه گـنـجی از مایه نیکویی
چون شمـع نـکورویی در رهگذر باد اسـت
طرف هـنری بربـند از شـمـع نـکورویی
آن طره که هر جـعدش صد نافـه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ بـه دستانی در گلـشـن شاه آمد
بلـبـل بـه نواسازی حافـظ به غزل گویی

حافـظ

سـلامی چو بوی خوش آشـنایی
بدان مردم دیده روشـنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمـع خـلوتـگـه پارسایی
نـمی‌بینـم از همدمان هیچ بر جای
دلـم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مـگردان کـه آن جا
فروشـند مفـتاح مشکـل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هسـت
نـخواهد ز سـنـگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کـجا می‌فروشـند
کـه در تابـم از دسـت زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستـند
کـه گویی نبوده‌ست خود آشـنایی
مرا گر تو بگذاری ای نـفـس طامـع
بـسی پادشایی کـنـم در گدایی
بیاموزمـت کیمیای سـعادت
ز همـصـحـبـت بد جدایی جدایی
مـکـن حافـظ از جور دوران شکایت
چـه دانی تو ای بـنده کار خدایی

حافـظ

دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
از خدا می‌طلبـم صحـبـت روشـن رایی
کرده‌ام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگـس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنـج
نروند اهـل نـظر از پی نابینایی
شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
جوی‌ها بستـه‌ام از دیده به دامان که مـگر
در کـنارم بـنـشانـند سـهی بالایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نیست به کـس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلـمانی از این است که حافـظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

حافـظ


اسـباب جمـع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکـم در کف و گویی نـمی‌زنی
باز ظـفر به دست و شکاری نمی‌کـنی
این خون کـه موج می‌زند اندر جـگر تو را
در کار رنـگ و بوی نگاری نـمی‌کـنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نـمی‌کـنی
ترسـم کز این چمن نبری آسـتین گـل
کز گلشنـش تحمـل خاری نمی‌کـنی
در آسـتین جان تو صد نافه مدرج اسـت
وان را فدای طره یاری نـمی‌کـنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
و اندیشـه از بلای خماری نـمی‌کـنی
حافـظ برو کـه بـندگی پادشاه وقـت
گر جملـه می‌کنـند تو باری نمی‌کـنی

Thursday, December 5, 2013

جرج برنارد شاو

افراد منطقی خودشان را با دنیا تطبیق می‌دهند. 
افراد غیر منطقی سعی می‌کنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند
. پیشرفت بستگی به افراد غیرمنطقی دارد.
جرج برنارد شاو

ژری تایلر

زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول
 به روی بیننده تبسم می کند
 اما اگر در او دقیق شوی ، می گرید.
ژری تایلر

Monday, December 2, 2013

قیصر امین پور

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
قیصر امین پور

چو گل هر جا که لبخند آفرینی

چو گل هر جا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت «تبسم» کن، تبسم

Sunday, December 1, 2013

شکست بخشی از زندگیست ...

شکست بخشی از زندگیست ...

اگر شکست نخورید ، نمی آموزید ،
و اگر نیاموزید ، هرگز تغییر نخواهید کرد ... !

اوشو

خودت را بپذیر ...
هر چه که هستی ...
حتی اگر نقصی هم داری ،
آن را بپذیر ...
تنها آن هنگام می توانی ...
دست از جنگ با خودت برداری ،
و آسوده باشی ... !

اوشو

سهراب سپهری

زندگی درک همین اکنون است !
زندگی شوق رسیدن ...
به همان فردایی است،
که نخواهد آمد ...
تو نه در دیروزی ... و نه در فردایی ،
ظرف امروز پر از بودن توست ... !


سهراب سپهری

بگــــو دانـش ولــی از گــاه بگـذر

بگــــو دانـش ولــی از گــاه بگـذر
قـمـر بـنـویـس لیک از مـاه بگـذر
زبـانـت را بـبـرّد "خـان فـرجـنـگ"
قـبـولـش کُـن و یـا از جــاه بگـذر

حسین منزوی

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپارم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
کوریم و نمی بینیم ، ور نه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم!

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

حسین منزوی

Saturday, November 30, 2013

رهی معیری

اید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

رهی معیری

پروين عتصامي

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت: اي دوست, اين پيراهن است, افسار نيست

گفت: مستي, زآن سبب افتان و خيزان مى روي
گفت: جرم راه رفتن نيست, ره هموار نيست

گفت, مى بايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت: رو صبح آي, قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت: نزديك است والي را سراي, آنجا شويم
گفت: والي از كجا در خانهء خّمار نيست

گفت: تا داروغه را گوييم, در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: كار شرع,‌كار درهم و دينار نيست

گفت: از بهر غرامت,‌جامه‌ات بيرون كنم
گفت: پوسيده است, جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت: آگه نيستي كز سر درافتادت كلاه
گفت: در سر عقل بايد, بى كلاهي عار نيست

گفت: مي بسيار خوردي زآن چنين بى خود شدي
گفت: اي بيهوده گو, حرف كم و بسيار نيست

گفت: بايد حد زند هشيار مردم, مست را
گفت: هشياري بيار, اينجا كسي هشيار نيست

پروين عتصامي

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

سعدی


باران که در لطافت طبعش خلاف نیست 
 در باغ گل روید و در شوره زار خس
 سعدی

توحید شیرازی

بازی زلف تو امشب بسر شانه ز چیست ؟
خانه بر هم زدن این دل دیوانه ز چیست ؟
گر نه آشفتگی این دل مسکین طلبی
الفت زلف پریشان تو با شانه ز چیست ؟
هر کسی از لب لعلت سخنی می گوید
چون ندیدست کسی ، اینهمه افسانه ز چیست ؟
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست ؟
دوش در میکده حسرت زده می گردیدم
پیر پرسید که این گریه ی مستانه ز چیست ؟
گفتم ار هست در این خانه کسی باز نمای
ور کسی نیست بنا کردن این خانه ز چیست ؟
گفت : جامی ز می ناب به ( توحید ) دهید
تا بداند که نهان بودن جانانه ز چیست ؟
توحید شیرازی

حافظ

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنائی نه غریبست که دلسوز منست
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مر آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو ( حافظ ) و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
حافظ

فریدون مشیری

ملال پیری اگر میکشد تو را , پیداست
که زیر سیلی تکرار دست و پا زده ای

زمان نمیگذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است.............

خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است

فریدون مشیری

مولانا

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

مولانا

Friday, November 29, 2013

محمد حسین شهریار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
می روم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده ی کوته نظران
دل چون آینه ی اهل صفا می شکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه ی شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا ، تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در به دری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران
محمد حسین شهریار

ابتهاح

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

ابتهاح

استاد کاظم بهمنی

خــنــده ات طـرح لـطـیـفـیست كه دیدن دارد
نــــاز ِ مـــعـــشـــوق دل آزار خـــــریـــدن دارد

فــارغ از گــله و گــرگ است شبانی عـاشق
چـشـم سـبـز تـو چه دشتیست! دویدن دارد

شـاخـه ای از ســر دیـــوار بـه بـیـرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخیست كه چیدن دارد

عـشـق بـودی وَ بـه انـدیـشـه سـرایت كردی
قـــــلــب بــا دیــدن تــو شـــور تــپــیـدن دارد

وصــل تـو خـواب و خـیـال است ولی بـاور كن
عـاشـقـی بـی سـر و پــا عـزم رســیدن دارد

عــمــق تــو دره ی ژرفــیـست مـرا می خواند
كـسـی از بــیــن خـــودم قـــصـــد پـریدن دارد

اول قــصـه ی هـر عـشق كـمی تـكـراریست!
آخـــر ِ قـــصـــه ی فــــرهـــــاد شـنیدن دارد

استاد کاظم بهمنی

معینی کرمانشاهی

معینی کرمانشاهی

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویش خویش من مرا و هرچه «من»ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را

خویش خویش من هم‌اینک از در صلح آمده‌ست
بسکه گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
خویش‌بینی را گزیدم تا گُزیدم خویش را

می‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه، گرمی داده‌ام
راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌سازان جهان می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند
دست اول تا بر آمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

هو هوی بزم درویشان «کرمانشه» خوش است
چون به «دالاهو» رسیدم، وا رسیدم خویش را

مهدی سهیلی

نگاهت را نمی خوانم ، نه با مایی ٬نه بی مایی !
ز کارت حیرتی دارم ٬ نه با جمعی نه تنهایی

گهی از خنده گلریزی ٬ مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی٬ مگر ای ماه ٬ دریایی ؟

چه می کوشی به طنّازی ٬ که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی ٬ میان جمع ٬ زیبایی

درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی

گهی با من هم آغوشی ٬ گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری ٬ در خاطرم چون نقش رویایی

لبت گر بی سخن باشد ٬ نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدنها ٬ نه خاموشی ٬ نه گویایی

گهی از دیده پنهانی ٬ پریزادی ٬ پریرویی
گهی در جان هویدایی ٬ فرح بخشی ٬ فریبایی

به رخ گیسو فرو ریزی که دل ها را بر انگیزی
از این بازیگری بگذر ٬ به هر صورت دلارایی

زبانت را نمی دانم ٬ نه بی شوقی ٬ نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم ٬ نه با مایی ٬ نه بی مایی !!

استاد مهدی سهیلی

Tuesday, November 26, 2013

سلمان ساوجی

یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟
و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟
گویند حرام در مسلمانی شد
تو می‌خور و غم مخور مسلمانی کو؟
سلمان ساوجی

اوحـــــــــــدی مراغـــــــــــه ای

همچو چشم خویش ساقی مست می‌دارد مرا
ما کجاییم، ای مسلمانان، و آن کافر کجاست؟

این مسلم، اوحدی، گر باده گفتی: شد حرام
این که روی خوب دیدن شد حرام اندر کجاست؟

… اوحـــــــــــدی مراغـــــــــــه ای

قا آنی

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
از نشئهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
دانست که عاشقم ولی می‌پرسید
این کیست کجاییست چرا خورده شر‌اب
قا آنی

Friday, November 22, 2013

مهدی اخوان ثالث

ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحر
در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت

و اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحر
از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر
زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند
از تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحر
باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلق
آتش به جان خریده خبر می‌دهد سحر
از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب
بس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحر
نطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب
با حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحر
بس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌ها
و آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحر
آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او
رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟
چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!
از ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
مهدی اخوان ثالث

ژان پل سارتر