Monday, April 30, 2012

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی، به‌عزت باش با رندان

که درد سرکشی جانا، گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را! در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل، وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را! چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

Saturday, April 28, 2012

دنياست خوب ودنيا ليكن وفا ندارد



دنياست خوب ودنيا ليكن وفا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد
هرچيز در شكستن آواز می برآرد
اما شكست دلها هرگز صدا ندارد
دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
سرتابپای دست است, دست دعا ندارد
شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بيچاره جا ندارد
هرچند دختر رز در ميکده عروس است
افسوس دستُ پايش رنگ حنا ندارد
دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است
چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد
اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد
با رهروئ بگفتم اينراه کدام راه است
گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد
کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد
دست قضا بعالم تير خطا ندارد
فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است
ليکن نماز خود را هرگز قضا ندارد
نزد طبيب رفتم خنديده اينچنين گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد
در صفحهء کتابی ديدم نوشته اين بود
صد بار اگر بميرد عاشق فنا ندارد
يارب تو کن حفاظت پامانده عشقری را
بر دشت حيرت آباد پشتُ پناه ندارد
افتاده‌ عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا ندارد

به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم


ه یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را...............فروغی بسطامی

فرصت ها در دل مشكلات نهفته اند

فرصت ها در دل مشكلات نهفته اند.
((آلبرت انيشتين))

از ديدگاه زندگي روزانه يك چيز است

از ديدگاه زندگي روزانه يك چيز است كه آن را خوب مي دانيم : انسان براي انسانهاي ديگر در اينجاست
.((آلبرت انيشتين))

Wednesday, April 25, 2012

مریزید خون از پی تاج و گنج

مریزید خون از پی تاج و گنج
که برکس نماند سرای سپنج

خلق می گویند جاه وفضل در فرزانگی ست

خلق می گویند جاه وفضل در فرزانگی ست
گو مباش اینها که ما رندان نا فرزانه ایم

عیب توست ار چشم گوهر بین نداری ،ورنه ما
هریک اندر بحر معنی ،گوهر یکدانه ایم

Tuesday, April 24, 2012

غربت مپسنديد که افتيد به زندان

غربت مپسنديد که افتيد به زندان
بيرون ز وطن پا مگذاريد که چاه است

جملگی در حکم سه پروانه ایم

جملگی در حکم سه پروانه ایم
در جهان عاشقان افسانه ایم
اولی خود را به شمع نزدیک کرد
گفت آری من یافتم معنای عشق
دومی نزدیک شعله بال زد
گفت حال من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فکند
آری آری این بود معنای عشق

عطار

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود --------- گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما --------- که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان --------- کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ ------------- خرد را فکندیم این سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما ---------- کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود ------------ همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت ------------ کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر -------------- گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت ----------- نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت ---------------- که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد ------------- که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند ------------- کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم ------------ کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن ------------ به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است -------------- دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم -------------- برون سر از این بار ننگ آوریم

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در درد خود پرستی

... عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارَت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟

در گوشه سلامت مستور چون توان بود؟

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی!

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد «حافظ»

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جست
ی

Monday, April 23, 2012

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

Saturday, April 21, 2012

تا بدانجا رسید دانش من

ا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم

واقعیت های هستی در ضمیر جستجوست

واقعیت های هستی در ضمیر جستجوست
تشنه مُرد آنکس که در دشت طلب بی آرزوست

تکیه بر اوهام کردن شیوه ی تحقیق نیست
غنچه ی باغ تخیل بی اساس رنگ و بوست

خم نگشتن زیر بار زندگانی همت است
گریه کردن از زبونی در حوادث نانکوست

عزم والا در سیاهی می کند ایجاد نور
در ورای تیرگی ها برق استعداد اوست

هر کجا ایستاد چرخ زندگی مرگ ست و محو
از تلاش بی توقف آدمی را آبروست

انتظار بازگشت ناله را نتوان کشید
تا که «سرشار» از تکامل، آب مواجی به جوست

زنده یاد سرشار شمالی روشنی

رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود

رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست

Friday, April 20, 2012

بتخانه نشین استم از کعبه سخن دارم

بتخانه نشین استم از کعبه سخن دارم
عیب است مسلمان را زین کیش که من دارم

هر هشت بهشت اینجا در دامن یک مست است
کوثر به گدا بخشد ساقی یی که من دارم

تا جان ندهم جانان هرگز ننماید رخ
جز مرگ علاجی نیست این درد که من دارم

از دود درین صحرا گیرید سراغم را
من دوزخی عشقم در شعله وطن دارم

گر پوش مزارم را از برگ گیاه سازید
دهقان همین دشتم از سبزه کفن دارم

هم رند همین باغم هم شیخ همین صحرا
در مغز نمی گنجد معنی یی که من دارم

دهقان کابلی

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
... بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا «داد» کنید

گر شد از جور شما خانه ی موری ویران
خانه ی خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه ی زندان شد اگر سهم «بهار»
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

Thursday, April 19, 2012

گر ببینی ناكسان بالا نشینند عیب نیست

گر ببینی ناكسان بالا نشینند عیب نیست
روی دریا كف نشیند، قعر دریا گوهر است

بنى آدم اعضای يك پیکرند

بنى آدم اعضای يك پیکرند
که در آفرينش ز یک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

سعدی

Wednesday, April 18, 2012

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

ن آدمی شریف ست به جان آدمیت

تن آدمی شریف ست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم ست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

... خور و خواب و خشم و شهوت شغب ست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
See More
.
تن آدمی شریف ست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم ست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟
...
خور و خواب و خشم و شهوت شغب ست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

گر نقاب از چهره زيبا جانان بشكند

گر نقاب از چهره زيبا جانان بشكند

خيره گردد چشم ما خورشيد تابان بشكند

گر جمع گردد خوبرويان در بازار عشق

با نگاه حسن او بازار خوبان بشكند

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
راز دل ما پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست
غافل منشینید زتیمار دل خویش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما نگران نیست
... ای بی ثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول بجز سزکشی بی هنران نیست
در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست
وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
... بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

طرز ياران پيش « احسن» بعد از اين مقبول نيست

طرز ياران پيش « احسن» بعد از اين مقبول نيست
تـازه گــوئی هـای او را فيض طـبع صــائب است

محتسب از عاجزی، دستِ سبوی باده بست

محتسب از عاجزی، دستِ سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست
عکس خود را ديد در می زاهد کوتاه بين
تهمت آلوده دامانی به جام باده بست

Monday, April 16, 2012

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

... بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای «حافظ» را چرا در زر نمی‌گیرد

حافظ

عيب كسان منگر و احسان خويش

عيب كسان منگر و احسان خويش
ديده فرو بر به گريبان خويش

آينه روزي كه بگيري به دست
خود شكن آن روز مشو خود پرست

... خويشتن آراي مشو چون بهار
تا نكند در تو طمع روزگار

عمر به خشنودي دلها گذار
تا ز تو خشنود شود كردگار

درد سِتاني كن و درمان دهي
تات رسانند به فرماندهي

گرم شو از مهر و ز كين سرد باش
چون مه و خورشيد جوانمرد باش

هر كه به نيكي عمل آغاز كرد
نيكي او روي بدو باز كرد

جامی

Sunday, April 15, 2012

حدیث عشق در دفتر نگنجد

حدیث عشق در دفتر نگنجد
حساب عشق در محشر نگنجد
عجب می‌آیدم کین آتش عشق
چه سودایی است کاندر سرنگنجد
برو مجمر بسوز ار عود خواهی
که عود عشق در مجمر نگنجد
... درین ره پاک دامن بایدت بود
که اینجا دامن تر درنگنجد
هر آن دل کاتش عشقش برافروخت
چنپان گردد که اندر برنگنجد
دلی کز دست شد زاندیشهٔ عشق
درو اندیشهٔ دیگر نگنجد
برون نه پای جان از پیکر خاک
که جان پاک در پیکر نگنجد
شرابی کان شراب عاشقان است
ندارد جام و در ساغر نگنجد
چو جانان و چو جان با هم نشینند
سر مویی میانشان درنگنجد
رهی کان راه عطار است امروز
در آن ره جز دلی رهبر نگنجد

غزلیات عطار نیشابوری

چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم

چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم
چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم
نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد
که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم
مولوی

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
ور نه ره خود گیر و یکی راهگذر باش

هم نعره ی امواج گر-ات عربده ای نیست
در برکه ی آسایش خود زمزمه گر باش
...
هشدار ! که یخ تاب تب عشق ندارد
گر بسته ی قالب شده ای فکر دگر باش

عیسات اگر جان بدمد شب پره ای باز
وام از نفس عشق کن و مرغ سحر باش

هر خواب رگی در خور خون تو و من نیست
از خون منی ! در رگ بیدار خطر باش

من ناخلفي با پدر خويش نكردم
های... ای خلف زندگیم مثل پدر باش
محمدعلی بهمنی در 27 فروردین سال ۱۳۲۱ در شهر دزفول به دنیا آمد.وی دوران کودکی و نوجوانی را در تهران، کرج و بندرعباس گذراند و پس از تحصیلات مقدماتی از زمان کودکی در چاپخانه‌های تهران به کار پرداخت.او در چاپخانه با زنده یاد «فریدون مشیری» که آن روزها مسئول صفحه ادبی هفت‌تار چنگ مجله روشنکفر بود، آشنا شد و نخستین شعرش در س...ال ۱۳۳۰، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، در مجله روشنفکر به چاپ رسید.شعرهای وی از همان زمان تاکنون به طور پراکنده در بسیاری از نشریات کشور و مجموعه شعرهای مختلف و جنگ‌ها، انتشار یافته است و بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیماست.بهمنی از سال 1345 همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد.او از سال 1353 ساکن بندرعباس شد و پس از پیروزی انقلاب، به تهران آمد و مجدداً به سال 1363 به بندرعباس عزیمت کرد و در حال حاضر نیز، ساکن همانجاست.«محمدعلی بهمنی» مسؤول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات «چی‌چی‌کا» در آن شهرستان است.وی در قالب‌های مختلف از کلاسیک، نیمایی و سپید به سرودن پرداخته است. اما وجه غالب شعرهای او، غزل می‌باشد.«بهمنی» را می‌توان از زمره ترانه‌سرایان موفق این روزگار دانست. او تاکنون با شرکت در برخی همایش‌های سراسری شعر دفاع مقدس، علاقه‌مندی خود را به حضور در این عرصه نشان داده است.محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید. مجموعه اشعار: باغ لال (۱۳۵۰) در بی‌وزنی (۱۳۵۱) عامیانه‌ها (۱۳۵۵) گیسو، کلاه، کفتر (۱۳۵۶) گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود (۱۳۶۹) غزل (۱۳۷۷) عشق است (۱۳۷۸) شاعر شنیدنی است (۱۳۷۷) نیستان (۱۳۷۹) این خانه واژه‌های نسوزی دارد (۱۳۸۲) کاسه آب دیوژن، امانم بده (۱۳۸۰)

این نگاه بیگناهم پر ز مهر زندگیست


این نگاه بیگناهم پر ز مهر زندگیست
پر ز مهر آدمیت ، خالی از هر بندگیست
گرچه گاهی... سهم من در زندگی درماندگیست
عاشقم بر زندگی و راه من آزادگیست
اهلی

بوی جوی مولیان آید همی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمو ودرشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون با چنین پهناوری
خنگ مارا تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش وشاد زی
میرزی تو شادمان آید همی
میر سرو است وبخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
میر ماهست وبخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

Friday, April 13, 2012

من دلق گرو کردم عریان خراباتم

من دلق گرو کردم عریان خراباتم
خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم

ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو
تو آن مناجاتی من آن خراباتم

... خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن
جان را نتوان دیدن من جان خراباتم

نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم
زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم

من همدم سلطانم حقا که سلیمانم
کلی همه ایمانم ایمان خراباتم

با عشق در این پستی کردم طرب و مستی
گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم

هر جا که همی‌باشم همکاسه اوباشم
هر گوشه که می گردم گردان خراباتم

گویی بنما معنی برهان چنین دعوی
روشنتر از این برهان برهان خراباتم

گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم
ور بی‌سر و سامانم سامان خراباتم

ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی
ویران دلم را بین ویران خراباتم

گویی که تو را شیطان افکند در این ویران
خوبی ملک دارد شیطان خراباتم

هر گه که خمش باشم من خم خراباتم
هر گه که سخن گویم دربان خراباتم

مولانا

چون بلبل مست راه در بستان یافت

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

... خیام

اين سطرهای آه که هر جا نوشته ايم

اين سطرهای آه که هر جا نوشته ايم
از روی آن دو زلف چليپا نوشته ايم
٭

Thursday, April 12, 2012

نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند

نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند
بشکند دستی که بازوی ضعیفان بشکن
شیشه بشکستن نباشد افتخار سنگ سخت
سنگ اگر سخت است جای شیشه سنگدان بشکند
 

پنبه را هر دختری شاید کند در زیر پا-

پنبه را هر دختری شاید کند در زیر پ
دارد آن پا قدر که او خار مغیلان بشکند

مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم

مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم
که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم

سعدی

همچو کاغذ باد گردون هر سبک مغزی که يافت

همچو کاغذ باد گردون هر سبک مغزی که يافت
در تماشاگاهِ دوران می پراند بيشتر

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
...
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند
روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا برگشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

روی‌های زرد بین و باده گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

Tuesday, April 10, 2012

جمله مجنونند و لیلای وطن در دست ِغیر

جمله مجنونند و لیلای وطن در دست ِغیر
هی لمیده، صحبت از لیلی و مجنون می کنند

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

صورتگر نقاشم, هر لحظه بُتی سازم

صورتگر نقاشم, هر لحظه بُتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم, با روح درآمیزم
چون نقشِ تو را بینم, در آتشش اندازم

... تو ساقی خماری , یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو , آمیخته شد با تو
چون بویِ تو دارد جان , جان را, هله بنوازم

هر خون که ز من روید , با خاک تو می گوید:
(با مهر تو همرنگم,با عشق تو هنبازم* )

در خانه آب و گِل ,بی‌توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا ,یا خانه بپردازم*