Friday, October 31, 2014

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیائی شود که بود.
بگذارید پیش آهنگِ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزل گاهی بجوید.
( این وطن هرگز برایِ من وطن نبود. )
بگذارید این وطن رؤیائی باشد که رؤیاپروران در رؤیایِ
خویش داشته اند. ـــ
بگذارید سرزمینِ بزرگ و پُر توانِ عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنائی نشان دهند نه
ستم گران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا در آورَد.
( این وطن هرگز برایِ من وطن نبود. )
آه، بگذارید سرزمینِ من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاجِ گلِ ساخته گیِ وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکانِ واقعی برایِ همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوائی است که استنشاق می کنیم.
( در این « سرزمینِ آزاده گان » برایِ من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

Wednesday, October 29, 2014

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب
لعلـت همــه آتشست و آتش همــه آب
رویت همه لاله است و نرگس همه رنگ
زلفت همه سنبلست و سنبل همه ناب
شاه نعمت‌الله ولی

Tuesday, October 28, 2014

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

‫#‏کاظم_بهمنی‬

Monday, October 27, 2014

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

Thursday, October 23, 2014

صغیر اصفهانی

با ما مگو که دیــر کجا و حــرم کجاست
ما آب و گل پرست نئیم آن صنـم کجاست
هان بس مکن به طوف حرم ز آب وگل برآی
رو ز اهل دل بپرس که صاحب حرم کجاست
زنگ حدوث ز آینه ی دل کنی چو پاک
یابـی که جلــوه گاه جمــال قِـدم کجاست
دایم دمد به صور سرافیل عشـــق ، دم
خوابند عالمی همه ، بیــدار دَم کجاست
گردنــد تا کــه ثابــت و سیــار بنـده اش
در کوی عشق یک دل ثابت قدم کجاست
تا بیــش و کــم شونــد غــلام طبیعـتـش
وارسته ای ز کشمکش بیش وکم کجاست
حرفی شنیــــدم از دهـــن یـــارو یافتــم
خود مصدر حدیث وجود وعدم کجاست
دانی دهان شیشه چه گوید به گوش جام
گوید سراغ گیر ز مستان که جم کجاست
هر جا روم غمم به دل افزون شود صغیر
آنجا که دل رها شود از قید غم کجاست

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
قیصر امین پور

Wednesday, October 22, 2014

اگر شراب خوری، جرعه‌ای فشان بر خاک

اگر شراب خوری، جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه، که نفعی رسد به غیر، چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم
به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری
من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم

آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف!
تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم

سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم

هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا می‌نگرم

راه عشق تو دراز است ولی سعدی‌وار
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

Sunday, October 19, 2014

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان


ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو


خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل


گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل


در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است


من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز


شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز


دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است


بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است


ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی


من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی


افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت


از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت


من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم


از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست از عالم کم باد


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد


در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زه رآب چشیده‌ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود


من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا


بی بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من کَه شده‌ام چو کهربایی تو مرا


غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد


خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این کار مرا به دیده می‌باید کرد


آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خون است بیا ببین که چون می‌ریزد


پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا


با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا


از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من


دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من


ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم


در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم


شعر از مولوی (مولانا رومی به مولای مومنان

Saturday, October 18, 2014

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم
شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بی‌خودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگرچه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بوده‌ست در دلم همه عمر
نه نیک رفت، خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن

بت فرنگ
ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن
میتپم به خاک و خون حال من تماشاکن
یا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن
بر سر اسیرانت صبح حشر برپا کن
شانه زن به زلف خود پیچ کاکلت واکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
سرمه یی مروت  را زیب چشم شهلا کن
خاکسار عشقت را جان من تسلا کن
پیچ و تاب زلفت را اندک اندکی وا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن
یا میان ظلمت باش یا بنور ماوا کن
هرچه خواهشت باشد ای مه یی دل آراکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن
عقده یی دل اورا با کرشمه یی وا کن
حاجتش برار آخر آرزویش اجرا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

آشفته دلان را ، هوس خواب نباشد

آشفته دلان را ، هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست ، به مرداب نباشد
هرگز مژه بر هم ننهد عاشقِ صادق
آن را که به دل عشق بود ، خواب نباشد
در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بی تاب نباشد ؟
چشمان تو در آینه ی اشک ، چه زیباست
نرگس شود افسرده ، چو در آب نباشد
گفتم : شب مهتاب بیا ، نازکنان گفت :
آنجا که منم ، حاجت مهتاب نباشد !
مهدی سهیلی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست "سعدی" کم خویش گیر و رستی

شیخ اجل

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها
ای به زودی بار کرده بر شتر احمال‌ها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب
درفتاده در شب تاریک بس زلزال‌ها
چون همی‌رفتی به سکته حیرتی حیران بدم
چشم باز و من خموش و می‌شد آن اقبال‌ها
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان
چهره خون آلود کردی بردریدی شال‌ها
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال‌ها
تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال‌ها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال‌ها
تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق
سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال‌ها
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
اشک خون آلود گشت و جمله دل‌ها دال‌ها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشست است از حیا مثقال‌ها
از برای جان پاک نورپاش مه وشت
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال‌ها
از مقال گوهرین بحر بی‌پایان تو
لعل گشته سنگ‌ها و ملک گشته حال‌ها
حال‌های کاملانی کان ورای قال‌هاست
شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال‌ها
ذره‌های خاک‌هامون گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال‌ها
بال‌ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
گرد خرگاه تو گردد واله اجمال‌ها
دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا
کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال‌ها
چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال‌ها
خود همان بخشش که کردی بی‌خبر اندر نهان
می‌کند پنهان پنهان جمله افعال‌ها
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال‌ها
هم تو بنویس ای حسام الدین و می‌خوان مدح او
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال‌ها
گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست
دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال‌ها

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد
در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما
بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق
تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما
وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک
خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما
ساقیا تو تیزتر رو این نمی‌بینی که بس
می‌دود اندر عقب اندیشه‌های لنگ ما
در طرب اندیشه‌ها خرسنگ باشد جان گداز
از میان راه برگیرید این خرسنگ ما
در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن
مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما

Friday, October 17, 2014

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

Thursday, October 16, 2014

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

جهان عطار را داد و برون شد

نگارم دوش شوریده درآمد
چو زلف خود بشولیده درآمد
عجایب بین که نور آفتابم
به شب از روزن دیده درآمد
چو زلفش دید دل بگریخت ناگه
نهان از راه دزدیده درآمد
میان دربست از زنار زلفش
به ترسایی نترسیده درآمد
چو شیخی خرقه پوشیده برون شد
چو رندی درد نوشیده درآمد
ردای زهد در صحرا بینداخت
لباس کفر پوشیده درآمد
به دل گفتم چبودت گفت ناگه
تفی از جان شوریده درآمد
مرا از من رهانید و به انصاف
فتوحی بس پسندیده درآمد
جهان عطار را داد و برون شد
چو بیرون شد جهان دیده درآمد

عشق تو در جان من ای جان من

عشق تو در جان من ای جان من
آتشی زد در دل بریان من
در دل بریان من آتش مزن
رحم کن بر دیدهٔ گریان من
دیدهٔ گریان من پرخون مدار
در نگر آخر به‌سوز جان من
سوز جانم بیش ازین ظاهر مکن
گوش می‌دار این غم پنهان من
درد این بیچاره از حد درگذشت
چاره‌ای ساز و بکن درمان من
خود مرا فرمان کجا باشد ولیک
کج مکن چون زلف خود پیمان من
هرچه خواهی کن تو به دانی از آنک
زاریی باشد نه فرمان زان من
جان عطار از تو در آتش فتاد
آب زن در آتش سوزان من

Tuesday, October 14, 2014

دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری

دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری

رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری


معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر

کبر رها نمی‌کند کز پس و پیش بنگری


آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم

سیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری


غایت کام و دولتست آن که به خدمتت رسید

بنده میان بندگان بسته میان به چاکری


روی به خاک می‌نهم گر تو هلاک می‌کنی

دست به بند می‌دهم گر تو اسیر می‌بری


هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی

پیش که داوری برند از تو که خصم و داوری


بنده اگر به سر رود در طلبت کجا رسد

گر نرسد عنایتی در حق بنده آن سری


گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود

می‌روی و مقابلی غایب و در تصوری


جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقان

گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری


سعدی اگر هلاک شد عمر تو باد و دوستان

ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌ های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم "حافظ" زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

خواجه رندان

Sunday, October 12, 2014

رواق منظر چشم من آشیانه توست

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر "حافظ" شیرین سخن ترانه توست

Friday, October 10, 2014

یکی قطره باران ز ابری چکید

یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار

بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

"حافظ" که هوس میکندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش

خواجه رندان

تلخکامی جز نصیب مردم خودکام نیست

تلخکامی جز نصیب مردم خودکام نیست
شبنمی را کز محیط بیکران افتاد دور
در کنار لاله و آغوش گل ، آرام نیست
خاک ره شو گر طلبکار دلی ، کاین کعبه را
جز غبار خاکساری جامۀ اِحرام نیست
باغ عقل است آن که در عمری رساند میوه ای
آفتاب عشق بر هر کس که تابد خام نیست
ترک خودکامی ، جهان را شکّرستان کردن است
تلخکامی جز نصیب مردم خودکام نیست
کیسه پردازان دنیا غافلند از نقد وقت
ورنه نقدی این چنین در کیسۀ ایّام نیست
جوهر مجنون نداری گرد این وادی مگرد
نیست آهوئی درین صحرا که شیر اندام نیست
....
" صائــــب تبریـــــــزی "

Wednesday, October 8, 2014

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامـان نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
کـه اگر ســــر برود از دل و از جــــان نرود
از دماغ من سرگشته خیال رخ دوست
به جـــفای فلک و غصــــــه دوران نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل مـــن و از دل مـــــن آن نـــــــرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چــــه کنــد کز پی درمـان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبــان ندهد و از پی ایشــــان نرود

Tuesday, October 7, 2014

آن کس که به دست جام دارد

آن کس که به دست جام دارد
سلطانیِ جم مدام دارد
آبی که خِضِر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشتۀ جان به جام بگذار
کاین رشته از او نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سرِ کدام دارد
بیرون ز لبِ تو ساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوه‌هایِ مستی
از چشمِ خوشت به وام دارد
ذکرِ رخ و زلفِ تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینۀ ریشِ دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاهِ ذَقن* چو حافظ ای جان
حُسن تو دو صد غلام دارد

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

Saturday, October 4, 2014

حافظ! ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه‌ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سِرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه‌ی رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنیم
خوش بِرانیم جهان در نظر راهرُوان
فکر اسبِ سیه و زین مُغَرَّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحرِ معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ! ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.

اگر چه مرغ زیرک بود "حافظ" در هواداری

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همی‌ گردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود "حافظ" در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

Thursday, October 2, 2014

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

ابو سعید ابو الخیر

گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من توام یا تو منی
  ابو سعید ابو الخیر

تا به شب ای عارف شیرین نوا

تا به شب ای عارف شیرین نوا

تا به شب ای عارف شیرین نوا
آن مایی آن مایی آن ما
تا به شب امروز ما را عشرتست
الصلا ای پاکبازان الصلا
درخرام ای جان جان هر سماع
مه لقایی مه لقایی مه لقا
در میان شکران گل ریز کن
مرحبا ای کان شکر مرحبا
عمر را نبود وفا الا تو عمر
باوفایی باوفایی باوفا
بس غریبی بس غریبی بس غریب
از کجایی از کجایی از کجا
با که می‌باشی و همراز تو کیست
با خدایی با خدایی با خدا
ای گزیده نقش از نقاش خود
کی جدایی کی جدایی کی جدا
با همه بیگانه‌ای و با غمش
آشنایی آشنایی آشنایی آشنا
جزو جزو تو فکنده در فلک
ربنا و ربنا و ربنا
دل شکسته هین چرایی برشکن
قلب‌ها و قلب‌ها و قلب‌ها
آخر ای جان اول هر چیز را
منتهایی منتهایی منتها
یوسفا در چاه شاهی تو ولیک
بی لوایی بی‌لوایی بی‌لوا
چاه را چون قصر قیصر کرده‌ای
کیمیایی کیمیایی کیمیا
یک ولی کی خوانمت که صد هزار
اولیایی اولیایی اولیا
حشرگاه هر حسینی گر کنون
کربلایی کربلایی کربلا
مشک را بربند ای جان گر چه تو
خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

چون نمایی آن رخ گلرنگ را

چون نمایی آن رخ گلرنگ را

مولوی بزرگ

چون نمایی آن رخ گلرنگ را
از طرب در چرخ آری سنگ را
بار دیگر سر برون کن از حجاب
از برای عاشقان دنگ را
تا که دانش گم کند مر راه را
تا که عاقل بشکند فرهنگ را
تا که آب از عکس تو گوهر شود
تا که آتش واهلد مر جنگ را
من نخواهم ماه را با حسن تو
وان دو سه قندیلک آونگ را
من نگویم آینه با روی تو
آسمان کهنه پرزنگ را
دردمیدی و آفریدی باز تو
شکل دیگر این جهان تنگ را
در هوای چشم چون مریخ او
ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

Wednesday, October 1, 2014

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت

هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

فرانکلین

...