Friday, August 31, 2012

بیدل دهلوی بیدل دهلوی: سرمه سنگین نکند شوخی چشم اور

 
سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
درس تمکین ندهد گرد، رم آهورا
زخم تیغش به دل ز داغ‌، مقدم باشد
پایه از چشم‌، بلند است خم ابرو را
جبههٔ ما و همان سجدهٔ تسلیم نیاز
نقش پا،‌کی‌کند از خاک تهی پهلو را
هدف مقصد ما سخت بلند افتاده‌ست
باید از عجزکمان کرد خم بازو را
در مقامی‌که بود جلوه‌گه شاهد فکر
جوهر از موی سر است آینهٔ زانو را
نرمیده‌ست معانی ز صریر قلمم
‌رام دارد نی تیرم به صدا آهو را
نغمهٔ محفل عشاق شکست سازاست
چینی بزم جنون باش و صداکن مو را
جهل باشد طمع خلق زسرکش صفتان
هیچ دانا زگل شمع نخواهد بو را
طبع دون از ره تقلید به نیکان نرسد
پای اگر خواب‌کند چشم نخوانند او را
هستی تیره‌دلان جمله به خواری‌گذرد
سایه دایم به سر خاک کشدگیسو را
وحشت‌ما چه خیال ست به‌راحت سازد
ناله آن نیست‌که ساید به زمین پهلورا
بیدل از بال و پر بسته نیاید پرواز
غنچه تا وا نشود جلوه نبخشد بورا

مولوی ;از محبت خارها گل میشود

از محبت خارها گل میشود
از محبت تلخها شیرین شود
وز محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل میشود
وز محبت سرکه ها مل میشود

از محبت دار تختی میشود

وز محبت بار تختی میشود

از محبت سجن گلشن میشود

بی محبت روضه گلخن میشود

از محبت نار نوری میشود

وز محبت دیو حوری میشود

از محبت سنگ روغن میشود

بی محبت موم آهن میشود

از محبت حزن شادی میشود

وز محبت غول هادی میشود

از محبت نیش نوشی میشود

وز محبت شیر موشی میشود

از محبت سقم صحت میشود

وز محبت قهر رحمت میشود

از محبت مرده زنده میشود

وز محبت شاه بنده می شود

از محبت گردد او محبوب حق

گرچه طالب بود شد مطلوب حق


مولوی

Thursday, August 30, 2012

پرده بگردان و بزن ساز نو

پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو

این بکند زهره که چون ماه دید

او بزند چنگ طرب ساز نو


خیز سبک رطل گران را بیار

تا ببرم شرم ز هنباز نو


برجه ساقی طرب آغاز کن

وز می کهنه بنه آغاز نو


در عوض آنک گزیدی رخم

بوسه بده بر سر این گاز نو


از تو رخ همچو زرم گاز یافت

می‌رسدم گر بکنم ناز نو


چون نکنم ناز که پنهان و فاش

می‌رسدم خلعت و اعزاز نو


خلعت نو بین که به هر گوشه‌اش

تازه طرازی است ز طراز نو


پر همایی بگشا در وفا

بر سر عشاق به پرواز نو


مرد قناعت که کرم‌های تو

حرص دهد هر نفس و آز نو


می به سبو ده که به تو تشنه شد

این قنق خابیه پرداز نو


رنگ رخ و اشک روانم بس است

سر مرا هر یک غماز نو


گرم درآ گرم که آن گرمدار

صنعت نو دارد و انگاز نو


بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق

جامه کهنه‌ست ز بزاز نو


مولانا

Wednesday, August 29, 2012

امروز که عصر علم و فرهنگ بود

 
امروز که عصر علم و فرهنگ بود
قانون جهان به دیگر آهنگ بود
گر سده ی تو به پیش این سنگ بود
این عیب بود، عار بود، ننگ بود

عزیزان چون بدان ساحل رسیدند

 
عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
ز همراهان خود یکدم بریدند
چنان از صحبت ما دل گرفتند
که سهوا هم به سوی ما ندیدند

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
به روی خندهٔ مردم مکش چاک‌گریبان را
به برق ناله آتش در بهار رنگ و بو افکن
چو شبنم آبرویی نیست اینجا چشم‌گریان را
براین محفل نظر واکردنم چون شمع می‌سوزد
تبسم در نمک خواباند این زخم نمایان را
کفی افشانده‌ام چون صبح لیک از ننگ بیکاری
به‌وحشت دسته می‌بندم شکست رنگ امکان‌را
به عرض ناز معشوقی‌کشید ازگریه‌کار من
سرشک آخر سرانگشت حنایی‌کرد مژگان را
نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشاکن
حجابی نیست جزگرد نفسها صبح عریان را
غباری دیده‌ای دیگر ز حال ما چه می‌پرسی
شکست آیینه پرداز است رنگ ناتوانان را
ز محو جلوه‌ات شوخی سر مویی نمی‌بالد
نگه در دیدهٔ آیینه خون شد چشم حیران را
زگرد رنگ این‌گلشن‌، نبود مکان برون جستن
به رنگ صبح آخر بر خود افشاندیم دامان را
ز بینایی‌ست از خار علایق دامن فشاندن
نگاه آن به‌که بردارد ز ره خویش مژگان را
درین‌گلشن به این تنگی نباید غنچه‌گردیدن
چوگل یک چاک دل واشو به‌دامن‌کش‌گریبان را
مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل
که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست


بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید


برادر!

گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار


تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید


تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟


چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلتانی؟


گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست


اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار


فریدون مشیری

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو، بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم
غمین باغِ مرا باشد بهارِ راستین : پاییز
که با این فصل، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستانها
سرودِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هَزاران را بهاران در فغان آرد، مرا «پاییز»
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گرید های های، ابرِ خزان، شب، بر سرِ زندان
به کنجِ دخمه من هم های های دیگری دارم

چه باید کرد؟ سهم این است و من هم با سخن باری
زمان را هر زمان ذمّ و هجای دیگری دارم

جواب «های» باشد «هوی» - می گوید مَثَل - واین پند
من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

مهدی اخوان ثالث

Tuesday, August 28, 2012

گويند بهشت است، همه راحتِ جاويد

گويند بهشت است، همه راحتِ جاويد
جاييكه به داغي نتپد دل، چه مقام است؟
ابوالمعانی

عمرها شد صورتم را می‌کشی بی‌انفعال

عمرها شد صورتم را می‌کشی بی‌انفعال
ای مصور در صدف خشک است رنگت آب‌ریز
بیدل

Saturday, August 25, 2012

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

سنبلستانش بخارا بوستان آن یمن

سنبلستانش بخارا بوستان آن یمن
بودش اندر یورپ، افریقه سرو نسترن

مصر تا رومانیه، از اندلس تا کانتن
نخل باغ یک گلستان بود سرو یک چمن

هندو چینم در کجا شد ترک و ایرانم چه شد؟
اتفاق و اتحاد اهل عرفانم چه شد؟

درنفاقم گر مسلمانیس، ایمانم چه شد؟

شیخ طوطی را بگو، معنی قرآنم چه شد؟

دهقان کابلی

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما
گل به دامن بر سر دیوانه می‌ریزیم ما

قطره گوهر می‌شود در دامن بحر کرم
آبروی خویش در میخانه می‌ریزیم ما

در خطرگاه جهان فکر اقامت می‌کنیم
در گذار سیل، رنگ خانه می‌ریزیم ما

در دل ما شکوه‌ی خونین نمی‌گردد گره

هر چه در شیشه است، در پیمانه می‌ریزیم ما


انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق

خون خود چون کوهکن مردانه می‌ریزیم ما


هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرت‌سرا

هست تا فرصت، برون از خانه می‌ریزیم ما


در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار

آبی از مژگان به دست شانه می‌ریزیم ما...


صائب تبریزی

شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد

شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد
بنده طلعت آن باش که آني دارد

شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي
خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد

چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
که به اميد تو خوش آب رواني دارد

گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا

نه سواريست که در دست عناني دارد


دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي

آري آري سخن عشق نشاني دارد


خم ابروي تو در صنعت تيراندازي

برده از دست هر آن کس که کماني دارد


در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز

هر کسي بر حسب فکر گماني دارد


با خرابات نشينان ز کرامات ملاف

هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد


مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي

هر بهاري که به دنباله خزاني دارد


مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش

کلک ما نيز زباني و بياني دارد


حافظ

Friday, August 24, 2012

غنچه و گل همه با چاک جگر ساخته اند

غنچه و گل همه با چاک جگر ساخته اند
خون شو ای دل که جهان جای دل خرم نیست
بیدل

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاک مختصر


من نور پاکم ای پسر نه مشت خاک مختصر
آخر صدف من نیستم من دُر شهوار آمدم

مولانا

Thursday, August 23, 2012

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را
عشق چون‌گرم طلب سازد سر پرشور را
شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را
بی‌نیازی بسکه‌مشتاق لقای عجز بود
کرد خال روی دست خود سلیمان موررا
از فلک بی‌ناله‌کام دل نمی‌آید به دست
شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را
از شکست‌دل چه‌عشرتهاکه برهم خورد و رفت
موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را
آرزومند ترا سیرگلستان آفت است
نکهت‌گل تیغ باشد صاحب ناسور را
سوختن در هرصفت منظورعشق افتاده‌است
مشرب پروانه ز آتش نداند نور را
صاف و دردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک
دار بالا برد شور نشئهٔ منصور را
گردلی داری تو هم‌خون‌ساز و صاحب‌نشئه باش
می‌شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را
درطریق نفع خودکس نیست محتاج دلیل
بی‌عصا راه دهن معلوم باشدکور را
خوش‌نما نبود به پیری عرض‌انداز شباب
لاف‌گرمی سرد باشد نکهت‌کافور را
برامید وصل مشکل نیست قطع زندگی
شوق منزل می‌کند نزدیک‌، راه دور را
نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند
موج می تار است بیدل‌کاسهٔ طنبور را

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان، پریشان می کند
در شگفتم من، نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

«شهریارا» بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

شهریار

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام


Wednesday, August 22, 2012

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمانِ خراباتی، به‌عزت باش با رندان
که دردِسَر کشی جانا، گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد


عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را! در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد


بهار عمر خواه ای دل، وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هَزار آرد


خدا را! چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد


در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر «حافظ»

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد


حافظ

Tuesday, August 21, 2012

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من


Sunday, August 19, 2012

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه ی زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد؟
این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست ؟
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وانچه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم؟
باده از خون رَزان* است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود؟
ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست؟

حافظ

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یكیست

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یكیست
حرم و دیر یكی، سبحه و پیمانه یكی است

اینهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظریست
گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه یكیست

هر كسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نكو می‌نگرم، حاصل افسانه یكیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یكی، دانه یكیست

ره هركس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه ی نیمه شب و خنده ی مستانه یكیست

گر زمن پرسی از آن لطف كه من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یكیست

هیچ غم نیست كه نسبت به جنونم دادند
بهر این یك دو نفس، عاقل و فرزانه یكیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یكیست
عماد خراسانی

Saturday, August 18, 2012

گذشت‌از چرخ و بگرفت‌آبله چشم‌ثریا را

 
گذشت‌از چرخ و بگرفت‌آبله چشم‌ثریا را
هوایت تاکجا ازپا نشان؟ لهٔ ما را
تأمل تا چه درگوش افکند پیمانهٔ ما را
نوایی هست درخاطرشک؟ ‌رنگ مینا را
ندارد شور امکان جز به‌کنج فقر آسودن
اگر ساحل شوی در آب‌گوهرگیر دریا را
درین‌دریا ز بس فرش است‌اجزای‌شکست من
به‌هرسومی‌روم چون موج برخود می‌نهم پا را
به تدبیر دگر نتوان ز داغ‌کلفت آسودن
مگرآبی زند خاکستر ما آتش ما را
به‌حال خویشتن نگذاشت دل راشوخی آهم
هوایی‌کرد رقص‌گردباد اجزای صحرا را
درین ویرانه همچشم نگاهم‌کز سبکروحی
درون خانه‌ام وز خویش خالی کرده‌ام جا را
بهشتی از دل هر ذره در پروز می‌آید
اگر در خاک ریزد حسرتم رنگ تمنا را
مبادا ناله ربط داغهای دل زند ببرهم
مشوران ای جنون این شعلهٔ زنجیر درپا را
تجاهل چون حباب‌از فهم‌هستی مفت جمعیت
تو می‌آیی برون زنهار مشکاف این معما را
به هرسو چشم واکردم نگه وقف خطاکردم
نمی‌دانم چه پیش آمد من غفلت تقاضا را
همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل
هجوم‌گریه مست خنده دارد طبع مینا را

تن آدمی شریف ست به جان آدمیت

تن آدمی شریف ست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم ست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

خور و خواب و خشم و شهوت شغب ست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

که همی سخن بگوید به زبان آدمیت


مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت


اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت


رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت


طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت


نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت


سعدی

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها


Friday, August 17, 2012

اهل دنیا در تلاش غارت یکدیگر اند

اهل دنیا در تلاش غارت یکدیگر اند
خانهء شطرنج را همسایه نگذارد کمین
بیدل

صوفی چرا هوشيار شد ساقی چرا بی‌کار شد

صوفی چرا هوشيار شد ساقی چرا بی‌کار شد
مستی اگر در خواب شد مستی دگر بيدار شد

خورشيد اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد
چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد
گر عيش اول پير شد صد عيش نو توفير شد
چون زلف تو زنجير شد ديوانگی ناچار شد

اي مطرب شيرين نفس عشرت نگر از پيش و پس
کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد

ما موسييم و تو مها گاهي عصا گه اژدها
اي شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد

لعلت شکرها کوفته چشمت ز رشک آموخته
جان خانه دل روفته هين نوبت ديدار شد

هر بار عذری مي‌نهی وز دست مستی مي‌جهي
ای جان چه دفعم می‌دهی اين دفع تو بسيار شد

تو ماه و ما استاره‌اي استاره با مه يار شد
اي کرده دل چون خاره‌اي امشب نداري چاره‌اي

اي ماه بيرون از افق اي ما تو را امشب قنق
چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را کار شد

گر زحمت از تو برده‌ام پنداشتی من مرده‌ام
تو صافی و من درده‌ام بيیصاف دردی خوار شد

از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو
در عشق مکرآموز تو بس ساده دل عيار شد

نی تب بدم ني درد سر سر می‌زدم ديوار بر
کز طمع آن خوش گلشکر قاصد دلم بيمار شد

هم فرقم و هم بختم هم شاهم و هم تختم

هم فرقم و هم بختم هم شاهم و هم تختم
هم محنت و هم بختم ،هم دردم و درمانم

هم خونم و هم شیرم ،هم طفلم و هم پیرم
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم

Thursday, August 16, 2012

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد

صوفي مجلس که دي جام و قدح مي شکست
باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

مغبچه اي مي گذشت راه زن دين ودل
در پي آن آشنا از همه بيگانه شد


آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد


گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت

قطره باران ما گوهر يک دانه شد


نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد


منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

ما شقايق هاي باران خورده ايم

ما شقايق هاي باران خورده ايم
سيلي ناحق فراوان خورده ايم
ساقه احساسمان خشكيده است
زخم ها از تيغ و طوفان خورده ايم
تا چه بوده تاكنون تقصيرمان
تا چه باشد بعد از اين تقديرمان

Wednesday, August 15, 2012

ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی

ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی
تا دُرد نیاشامی، زین دَرد نیارامی

ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی

زهدت به چه کار آید، گر راندهٔ درگاهی؟

کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی


بیچارهٔ توفیقند، هم صالح و هم طالح

درماندهٔ تقدیرند، هم عارف و هم عامی


جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی

سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی


جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟

دور فلک آن سنگست، ای خواجه تو آن جامی


این ملک خلل گیرد، گر خود ملک رومی

وین روز به شام آید، گر پادشه شامی


کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدی

چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی


گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری

تا آدمیت خوانند، ورنه کم از انعامی

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سَرست ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست
که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل

عاقل آنست که اندیشه کند پایان را


جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند

وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را


آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ

وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را


دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد

مرغِ آبی ست ! چه اندیشه کند طوفان را ؟


جان بیگانه ستانَد ملک‌الموت به زجر

زجر حاجت نبود عاشق جان‌افشان را


چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود

عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را


در ازل بود که پیمان محبت بستند

نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را


عاشقی سوخته‌ای بی سر و سامان دیدم

گفتم :"ای یار مکن در سر فکرت جان را


نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد

گفت :بگذار من بی سر و بی‌سامان را


پند دلبند تو در گوش من آید هیهات

من که بر درد حریصم چه کنم درمان را ؟ "


سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را


سعدی

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز همچوخون از زخم بیدل بالب‌خندان برآ

 
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
همچوصحرا پای در دامن زخان‌ومان برآ
اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن
گرتوهم ازخود برون آیی به این عنوان برآ
اوج‌اقبال جهان راپایهٔ فرصت کجاست
گوسرشکی چند بر بام سر مژگان برآ
خاطرت گرجمع شداز هردوعالم فارغی
قطره‌واری چون‌گهر زین بحر بی‌پایان برآ
در جهان بی‌خبر شرم ازکه باید داشتن
دیدة بینا ندارد هیچکس‌، عریان برآ
اقتضای دور این محفل اگر فهمیده‌ای
چون فراموشی به‌گرد خاطر یاران برآ
کم ز یوسف نیستی ای قدر دان عافیت
چاه و زندان مغتنم‌گیر از صف اخوان برآ
دعوی فضل و هنر خواریست درابنای دهر
آبرو می‌خواهی اینجا اندکی نادان برآ
عالمی در امتحانگاه هوس تک می‌زند
گر نه‌ای قانع تو هم بیتاب ابن وآن برآ
تا نگردی پایمال منت امداد خلق
بی‌عرق‌گامی دوپیش از خجلت احسان برآ
از فسردن ننگ دارد جوهر تمکین مرد
چون‌کمان درخانه باش و برسر میدان برآ
هرکس‌اینجاقسمتش درخورداستعداداوست
قابل صد نعمتی از پرده چون دندان برآ
گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز
همچوخون از زخم بیدل بالب‌خندان برآ

Tuesday, August 14, 2012

معبد تسلیم و شغل سرکشی بی‌رونقی‌ست

 
کافرم‌گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا
سایهٔ بیدی‌کفیل خواب می‌باید مرا
معبد تسلیم و شغل سرکشی بی‌رونقی‌ست
شمع خاموشی درین محراب می‌باید مرا
تشنه‌کام عافیت چون شمع‌تاکی سوختن
ازگداز درد، مشتی آب می‌باید مرا
غافل از جمعیت‌کنج قناعت نیستم
کشتی درویشم این پایاب می‌باید مرا
آرزوهای هوس نذر حریفان طلب
انفعال مطلب نایاب می‌باید مرا
در کشاکشهای نیرنگ خال افتاده‌ام
دل جنون می‌خواهد و آداب می‌باید مرا
شرم اگرباشد بنای وهم هستی هیچ نیست
بی‌تکلف یک عرق سیلاب می‌باید مرا
دامن برچیده‌ای چون صبح کارم می‌کند
اینقدر از عالم اسباب می‌باید مرا
مشرب داغ وفا منت‌کش تسکین مباد
آب می‌گردم اگر مهتاب می‌باید مرا
تا درین محفل نوای حیرتی انشاکنم
چون‌نگه یک‌تار و صدمضراب می‌باید مرا
بی‌نیازم از رم و آرام این آشوبگاه
چشم می‌پوشم همه‌گر خواب می‌باید مرا
گریه هم‌بیدل لب خشکم چومژگان‌ترنکرد
وحشتی زین وادی بی‌آب می‌باید مرا

فرانکلین

...