Saturday, June 29, 2013

شيخ بهايي

عهد
جواني گذشت در غم بود ونبود
نوبت پيري رسيد صدغم ديگر فزود
شيخ بهايي


صائب تبریزی


پيري
و طفل مزاجي بهم آميخته‌ايم
تا شب مرگ به آخر نرسد بازي ما
صائب تبریزی


صائب تبریزی

آدمي پيرچو شدحرص جوان مي‌گردد        
      خواب در وقت سحرگاه گران مي‌گردد
صائب تبریزی

بر زمین افتادن ما را شکست نمی دهد؛

بر زمین افتادن ما را شکست نمی دهد؛
اما بر زمین ماند چر

حافظ

برآی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم

حافظ

فروغ فرخزاد

کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه ‌غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است

فروغ فرخزاد

مجذوب تبریزی

اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه ای دارد
مبارک باشد اما دلبری اندازه ای دارد

"مجذوب تبریزی"