Sunday, February 8, 2015

فکر بلبل همـه آن است که گـــل شد یارش

فکر بلبل همـه آن است که گـــل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غــم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زیــن تغابن که خزف می‌شکــــند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قــول و غـــزل تعبیه در منقارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هــر کـــجا هست خدایـــا به سلامت دارش

ای که از کــوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشـــق عزیــز است فــرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جــــام دگــــر آشفــته شود دســتارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصــــال است مجـــوی آزارش


زندگي خوردن و خوابيدن نيست!


زندگي با همه وسعت خويش، محفل ساكت غم خوردن نيست!
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست!
اضطراب و هوسِ ديدن و ناديدن نيست!
زندگي خوردن و خوابيدن نيست!
زندگي جنبش جاري شدن است!
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگهِ آغاز ِحيات، تا به جايي كه خدا مي داند...
سهراب سپهری

Saturday, February 7, 2015

ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﻓﺴﺎﻧﻪﯼ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﻣﺨﻮﺍﻥ !


ﺩﯾﺮﺳﺖ، ﮔﺎﻟﯿﺎ !
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﻓﺴﺎﻧﻪﯼ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﻣﺨﻮﺍﻥ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺯ ﻣﻦ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ ﻣﺨﻮﺍﻩ !
ﺩﯾﺮﺳﺖ، ﮔﺎﻟﯿﺎ ! ﺑﻪ ﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ .
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ؟ ... ﺁﻩ

ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺣﮑﺎﯾﺘﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻣﺎ، ﺩﺭﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﻧﺎﻥ ﺷﺐ،
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﺠﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺷﺎﺩ ﻭ ﺷﮑﻔﺘﻪ، ﺩﺭ ﺷﺐ ﺟﺸﻦ ﺗﻮﻟﺪﺕ
ﺗﻮ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﻤﻊ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺍﻓﺮﻭﺧﺖ ﺗﺎﺑﻨﺎﮎ،
ﺍﻣﺸﺐ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﻝ ﺗﻮ، ﻭﻟﯽ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻭ ﻟﺨﺖ، ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ.
ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺭﻗﺺ ﻭ ﻧﺎﺯ ﺳﺮﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯼ ﺗﻮ
ﺑﺮ ﭘﺮﺩﻩﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰ،
ﺍﻣﺎ، ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﻓﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ
ﺑﺎ ﭼﺮﮎ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺯﺧﻢ ﺳﺮﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯼﺷﺎﻥ
ﺟﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺗﻨﮓ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ
ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﺣﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﯾﮏ ﮔﺪﺍ .
ﻭﯾﻦ ﻓﺮﺵ ﻫﻔﺖﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﭘﺎﻣﺎﻝ ﺭﻗﺺ ﺗﺴﺖ
ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺭﻧﮓ.
ﺩﺭ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩ ﻫﺮ ﺧﻂ ﻭﺧﺎﻟﺶ : ﻫﺰﺍﺭ ﺭﻧﺞ
ﺩﺭ ﺁﺏ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻫﺮ ﮔﻞ ﻭ ﺑﺮﮔﺶ : ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻨﮓ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺧﻔﺘﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﭘﺎﮎ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺭﻓﺘﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺁﺗﺶ ﺟﻮﺍﻥ
ﺩﺳﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﮐﻮﺩﮎ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﯽﮔﻨﺎﻩ
ﭼﺸﻢ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ...
ﺩﯾﺮﺳﺖ، ﮔﺎﻟﯿﺎ !
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺭﻧﮓ ﺁﺗﺶ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﻟﺒﻬﺎ ﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﺳﺖ
ﻋﺼﯿﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﻣﺨﻨﺪ !
ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﺑﺎﺩ !
ﺑﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﺑﺎﺩ ﺍﺯﯾﻦ ﭘﺲ ﺷﺮﺍﺏ ﻭ ﻋﺸﻖ !
ﺑﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﺑﺎﺩ ﺗﭙﺸﻬﺎﯼ ﻗﻠﺐ ﺷﺎﺩ !
ﯾﺎﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﺑﻪﺑﻨﺪ :
ﺩﺭ ﺩﺧﻤﻪﻫﺎﯼ ﺗﯿﺮﻩ ﻭ ﻧﻤﻨﺎﮎ ﺑﺎﻏﺸﺎﻩ،
ﺩﺭ ﻋﺰﻟﺖ ﺗﺐﺁﻭﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪﮔﺎﻩ ﺧﺎﺭﮎ،
ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﻨﺎﺭ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺯﺥ ﺳﯿﺎﻩ .
ﺯﻭﺩﺳﺖ، ﮔﺎﻟﯿﺎ !
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﻓﺴﺎﻧﻪ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﻣﺨﻮﺍﻥ !
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺯ ﻣﻦ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ ﻣﺨﻮﺍﻩ !
ﺯﻭﺩﺳﺖ، ﮔﺎﻟﯿﺎ ! ﻧﺮﺳﯿﺪﺳﺖ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ...
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﻭﺍﻥ ﺑﻠﻮﺭﯾﻦ ﺻﺒﺤﺪﻡ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﯿﻎ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺐ ﺷﮑﺎﻓﺖ،
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺗﺎﻓﺖ،
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻭ ﻟﺐ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢﻧﺒﺮﺩ
ﺭﻧﮓ ﻧﺸﺎﻁ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﺑﺎﺯﯾﺎﻓﺖ،
ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ
ﺳﻮﯼ ﺗﺮﺍﻧﻪﻫﺎ ﻭ ﻏﺰﻟﻬﺎ ﻭ ﺑﻮﺳﻪﻫﺎ،
ﺳﻮﯼ ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﻝﺍﻧﮕﯿﺰ ﮔﻞﻓﺸﺎﻥ،
ﺳﻮﯼ ﺗﻮ،
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ
هوشنگ ابتهاج 

و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند

گفت دانایی که گرگی خیره‌سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگِ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست!
و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند
خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کُند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگِ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
این‌که انسان هست این‌سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کُنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟ . 

Friday, February 6, 2015

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

Wednesday, February 4, 2015

فقط من مسيرِ مخفیِ بادها را بَلَدم.

گفت برمی‌گردم،
و رفت،
و همه‌ی پُل‌های پشتِ‌سرش را ويران کرد.
همه می‌دانستند ديگر باز نمی‌گردد،
اما بازگشت
بی‌هيچ پُلی در راه،
او مسيرِ مخفیِ بادها را می‌دانست.
قصه‌گوی پروانه‌ها
برای ما از فهمِ فيل وُ
صبوریِ شتر سخن می‌گفت.
چيزها ديده بود به راه وُ
چيزها شنيده بود به خواب.
او گفت:
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال می‌داند
شهريور فصلِ رسيدنِ انگور است.
ما با هم بوديم
تا ساعتِ يک و سی و دو دقيقه‌ی بامداد
با هم بوديم،
بلند شد، دست آورد، شنلِ مرا گرفت و گفت:
کوروش پسرِ ماندانا و کمبوجيه
پيشاپيشِ چهارصدهزار سربازِ پارسی
به سوی سَدِ سيوَند راه افتاده است.
بايد بروم 
فقط من مسيرِ مخفیِ بادها را بَلَدم.

Sunday, February 1, 2015

هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن

هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن

عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر
عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود
عاشقان را ننگ باشد بند راحت‌ها شدن
عاشق اندر حلقه باشد از همه تن‌ها چنانک
زیت را و آب را در یک محل تنها شدن
و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق
نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن
عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود
مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن
عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت
سایه گر چه دور افتد بایدش آن جا شدن
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید
همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن