Sunday, February 8, 2015

فکر بلبل همـه آن است که گـــل شد یارش

فکر بلبل همـه آن است که گـــل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غــم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زیــن تغابن که خزف می‌شکــــند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قــول و غـــزل تعبیه در منقارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هــر کـــجا هست خدایـــا به سلامت دارش

ای که از کــوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشـــق عزیــز است فــرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جــــام دگــــر آشفــته شود دســتارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصــــال است مجـــوی آزارش


No comments:

Post a Comment

غربت آن است که