Friday, October 31, 2014

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیائی شود که بود.
بگذارید پیش آهنگِ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزل گاهی بجوید.
( این وطن هرگز برایِ من وطن نبود. )
بگذارید این وطن رؤیائی باشد که رؤیاپروران در رؤیایِ
خویش داشته اند. ـــ
بگذارید سرزمینِ بزرگ و پُر توانِ عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنائی نشان دهند نه
ستم گران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا در آورَد.
( این وطن هرگز برایِ من وطن نبود. )
آه، بگذارید سرزمینِ من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاجِ گلِ ساخته گیِ وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکانِ واقعی برایِ همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوائی است که استنشاق می کنیم.
( در این « سرزمینِ آزاده گان » برایِ من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

Wednesday, October 29, 2014

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب
لعلـت همــه آتشست و آتش همــه آب
رویت همه لاله است و نرگس همه رنگ
زلفت همه سنبلست و سنبل همه ناب
شاه نعمت‌الله ولی

Tuesday, October 28, 2014

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

‫#‏کاظم_بهمنی‬

Monday, October 27, 2014

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

Thursday, October 23, 2014

صغیر اصفهانی

با ما مگو که دیــر کجا و حــرم کجاست
ما آب و گل پرست نئیم آن صنـم کجاست
هان بس مکن به طوف حرم ز آب وگل برآی
رو ز اهل دل بپرس که صاحب حرم کجاست
زنگ حدوث ز آینه ی دل کنی چو پاک
یابـی که جلــوه گاه جمــال قِـدم کجاست
دایم دمد به صور سرافیل عشـــق ، دم
خوابند عالمی همه ، بیــدار دَم کجاست
گردنــد تا کــه ثابــت و سیــار بنـده اش
در کوی عشق یک دل ثابت قدم کجاست
تا بیــش و کــم شونــد غــلام طبیعـتـش
وارسته ای ز کشمکش بیش وکم کجاست
حرفی شنیــــدم از دهـــن یـــارو یافتــم
خود مصدر حدیث وجود وعدم کجاست
دانی دهان شیشه چه گوید به گوش جام
گوید سراغ گیر ز مستان که جم کجاست
هر جا روم غمم به دل افزون شود صغیر
آنجا که دل رها شود از قید غم کجاست

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
قیصر امین پور