sitar

Wednesday, October 19, 2016

ازین مارخوار اهرمن چهرگان


ازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همی‌ داد خواهند گیتی بباد
بسی گنج و گوهر پراگنده شد
بسی سر به خاک اندر آگنده شد
چنین گشت پرگارِ چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغ ساران بی ‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
بدین تخت شاهی نهاده ست روی
شکم گرسنه مَرد دیهیم جوی !
که نوشین روان دیده بود این به خواب
کز این تخت بپراگند رنگ و آب
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود
نماندی برین بوم و بر، تار و پود
به ایران و بابل ، نه کِشت و دِرود
به چرخ زحل بر شدی تیره دود
هم آتش بمُردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
از ایوان شاۀ جهان ، کنگره
فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردن بخواهد کشید
شود خوار هرکس که هست ارجمند
فرو مایه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمگاره‌ای
پدید آید و زشت پتیاره‌ای
نشان " شبِ تیره " آمد پدید
همی روشنایی بخواهد پرید
***************

No comments:

Post a Comment