Saturday, December 20, 2014

زندان شب یلدا

زندان شب یلدا

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم 
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم 
گر سوختنم باید افروختنم باید 
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج

شب آمد و دلِ تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه‌ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیبِ دردِ خموشانه‌ام دوباره شکست
دوباره خرمنِ خاکسترم زبانه گرفت

نشاطِ زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسندِ کماندارِ فتنه کز بنِ تیر
نگاه کرد و دو چشمِ مرا نشانه گرفت

امیدِ عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیلِ ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برقِ بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درختِ کهن ز ریشه بسوخت
از این سمومِ نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته‌ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه‌ی شبانه گرفت

هوشنگ ابتهاج

Friday, December 19, 2014

و من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبائی را خواهد گرفت.


روزی که کم ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برایِ هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئی ست
و قلب
برایِ زنده گی بس است.

روزی که معنایِ هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زنده گی ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست و جویِ قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کم ترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برایِ همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یک سان شود.

روزی که ما دوباره برایِ کبوترهایِ مان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.

رهی معیری

بس که جفا ز خار و گُل، دید دلِ رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده‌ام
شمعِ طرب ز بختِ ما، آتشِ خانه‌سوز شد
گشت بلای جانِ من، عشقِ به جان خریده‌ام

حاصل دورِ زندگی، صحبتِ آشنا بُوَد
تا تو ز من بریده‌ای، من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودی‌ام بود به جا قرارِ دل
رفتی و رفت راحت از، خاطرِ آرمیده‌ام

تا تو مرادِ من دهی، کُشته مرا فراقِ تو
تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کُند، لاله ز خاکِ من برون
ای گلِ تازه یاد کن، از دلِ داغ دیده‌ام

یا ز رهِ وفا بیا، یا ز دلِ رهی برو
سوخت در انتظارِ تو، جانِ به لب رسیده‌ام

رهی معیری

Wednesday, December 17, 2014

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید

قدِ بلندِ تو را تا به بر نمی‌گیرم
درختِ کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به رویِ دلارایِ یار ما ور نی
به هیچ وجهِ دگر کار بر نمی‌آید

مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سوادی* دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید

ز شستِ* صدق گشادم هزار تیرِ دعا
ولی چه سود؟ یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیمِ سحر
ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقۀ زلفت به در نمی‌آید


Monday, December 15, 2014

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟
مولانا