Tuesday, June 9, 2015

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم»
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،
نتوانم«!
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

Sunday, June 7, 2015

مکش فریاد ای مادر


مکش فریاد ای مادر
اگر مُردم ، براه حفظ ناموس وطن مُردم
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
مکن خاک جهان بر سر ، مکن فریاد ای مادر!
مکن پاره گریبانت ، نیفشان اشک چشمانت
مکن گریه که من مُردم
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
بشیون بر سر قبرم مباران اشک چشمانت
مخوان دیگر پریشان و جگر خونم
که من شادم و خنده بر دهن مُردم
مکن گریه که من مُردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
سرود عشق و آزادی هماره بر زبان دارم
نوید فتح و پیروزی نهان اندر سرود من
که :
ایمان رمز پیروزیست ، گفتم این سخن مُردم
مکن گریه که من مُردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
سراپا عشق سوزانم ، بهردم موج طوفانم
زسوز جانگدازم گر شود یک گوشه ای روشن
مکن شیون که همچون شمع پیش انجمن مُردم
مکن گریه که من مُردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم
اگر مرمی بروی سینه ام بنشست و اندر خاک افتادم
وگر خونم زمین را لاله گون و سرخ گردانید
ببین مادر! بجرم عشق با خلق وطن مُردم
مکن گریه که من مردم!
شهید پاکبازم من ، بتن گلگون کفن دارم.
•••

Friday, June 5, 2015

بندهء پير خراباتم كه لطفش دايم است


بر درميخانه رفتن كار يك رنگان بود
خود فروشان را به كوى مى فروشان راه نيست
بندهء پير خراباتم كه لطفش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
"" حافظ ""

Thursday, June 4, 2015

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی
گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌ شکفتم
چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم
به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی
همه خاک‌ های شیراز به دیدگان برفتم
دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید
بتر از هزاردستان بکُشد فراق جفتم
نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی ؟
نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سَفتم
نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد
به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم
ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت
تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت


با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت
چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
این مه که چون منیژه لب چاه مینشست
گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سراید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن
فریدون مشیری

خوش باد اگر که من تو شوم تا تو من شوی

خوش باد اگر که من تو شوم تا تو من شوی
عریان شوم ز خود که تو ام پیرهن شوی
گل باش تا که چینمت و لای دفتری
خوابت کنم که تا ابد از آن من شوی
پنهان شوم در آینه تا بشکنی مرا
وقتی که خیره در نظر خویشتن شوی
خونم به دل بَدل به عقیق یمان کنی
یک برق اگر به جلوه سهیل یمن شوی
وصل این چنین خوش است که با دوست چون شدی
مصداقی از کنایت یک جان دو تن شوی
تو آتشی به نام و نشان ، هر دو ، و مباد
تا بیمناک صاعقه و سوختن شوی
حسین منزوی

Tuesday, June 2, 2015

آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی

امشــب ای مــــــاه به درد دل من تسکینی
آخـــر ای ماه تو همـــــــدرد منِ مسکینـــی
کاهــــش جـــان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشیـــد چـــــه ها میبینی
تو هم ای بادیه پیمــــــــای محبت چون من
سر راحـــــت ننهــــــادی به ســـــرِ بالینی
هر شب ازحسرت ماهی من و یک دامنِ اشک
تو هـــم ای دامــــــــنِ مهتـــــاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتـاب غـــم از دل شویند
امشب ای مَه تو هـم از طالعِ من غمگینی
من مگر طالـــع خود در تو توانــــــــم دیدن
که توام آینــــــــه بخــــــت غبــــار آگینی
باغبان خـــــار ندامت به جگـر می شکــند
برو ای گل که سـزاوار همـــــــان گلچینی
نی محـــــزون مگـر از تربت فرهـــاد دمـید
که کند شکوه ز هجــــــران لــب شیرینی
تو چنین خـانه کَـن و دلشکن ای باد خـــزان
گر خــود انصـــــاف کنی مستحــق نفرینـی
کی براین کلبه طوفـــان زده سرخواهـــــی زد
ای پرستــــــــــــو که پیام آور فـــــــــروردینی
شهـــــریارا گر آئیــــــــــــــــن محـــــبت باشد
جـــــــاودان زی که به دنیــــای بهشـــت آئینی
شهریار