Sunday, February 22, 2015

پرتوِ شعلهٔ فانوسِ سرخ

رویا
در دمِ آخرِ روز
قرصِ خونینِ طلایی‌خورشید
از پسِ پردۂ بارانی ابر
دارد آھنگِ غروب
بر لبِ رودِ خروشندۂ مست
منِ سرگشته سراپا مبھوت
با دلِ پر آشوب
تکیه بر شاخ درختی زدہ‌ام
پردۂ خاطره‌ھا می‌گذرد
یک به یک از نظرم
به عقب می‌نگرم:
خطِ پیچانِ دراز و باریک
در بیابانِ کویر و متروک
نیک چون خیرہ‌ شوم می‌بینم
نقشِ پاھای شتاب‌آھنگی‌ست
که ز بس تند زدہ بگذشته
گاہ افتیدہ و گه لغزیدہ
نقشِ‌پا کامل و روشن به زمین ننشسته
تشنه‌کامی بودہ
کز عطش، شعله‌زدہ دور و برش
تا بپیماید تند
خطِ سیرِ سفرش
به تنِ بتهٔ خار
زدہ آتش نفسِ سوخته‌اش
تا که افسردہ شدہ
شعلهٔ آتشِ افروخته‌اش
به امیدی که رسد در ساحل
لب ِ خود را بگذارد به لب ِ آب ِ روان
گر ز پا افتیدہ
روی سینه قدمی رفته به‌پیش
با نم ِ خون ِ عرق
تر نمودہ لب ِ خویش
نوبتِ روز به‌سر آمدہ‌است
چترِ شب سایه فگندہ به زمین
نه فروغ ِ ماھی‌ست
نه نشانی ز درخشان‌پروین
می‌روم یک ‌دو سه گامِ دیگر
می‌نشینم سرِ سنگِ سردی
بر لب ِ رود خروشندۀ مست
می‌روم باز به ژرفای خیال :
به جلو می‌نگرم
می‌رسد در نظرم
کشتی ِ پیل‌تنِ کُه‌پیکر
که از آن
پرتوِ شعلهٔ فانوسِ سرخ
شش‌جھت نور طلایی پاشد
تیغهٔ پوزۂ تیزِ کشتی
می‌شگافد دلِ دریا را تند
می‌زند بر رخِ امواج سِلی
بادبانِ سرخش
چون ستیغ ِ کوھی
قد برافراشته است
پر شکوہ و مغرور
می‌شتابد آرام
جانب ِ ساحل ِ نورانیِ دور
ناخدایش بر لب
دارد آھنگِ ظفر
نغمه‌اش ھست ھمآھنگِ زمان
سرنشینانِ دگر
یکصدا می‌خوانند
رزم‌انگیز سرود ِ توفان
پر خروش و پر شور
دورتر می‌نگرم
می‌رسد در نظرم
ـ آن ورای ساحل ـ
شھرِ آباد ِ بزرگ
شھرِ روشن‌شدۂ جاویدان
ناگھان غرشِ رعد
می‌دھد سخت تکانم از جا
می‌خورد زود بھم
نقش‌ھای رؤیا
نظری بارِ دگر می‌فگنم
به عقب
جانب ِ راہ ِ دراز و باریک
جانب ِ دشت ِ خموش و تاریک
به جلو
جانب ِ موجِ کف‌آلود، به آبِ دریا
جانب ِ کشتیِ مست و مغرور
جانب ِ شھرِ بزرگ
شھرِ شادی و سرور
که ز بام و درِ آن
نور می‌بارد نور!
پایان

No comments:

Post a Comment

لودویگ فون بتهوون