Thursday, September 17, 2015

عطار

 

گفتي که نيوفتم بيفتي آخر
اي جان شده عطار و ز جان آمده
سير بسيار بگفتي و برفتي آخر
عالم که امان نداد کس را
نفسي خوابيم نمود در هوا و هوسي
اي بي خبران خفته! گفتيم بسي
رفتيم که قدر ما ندانست کسي
زين کژ که به راستي نکو مي گردد
ماييم و دلي که خون درو مي گردد
اي بس که بگرديم من و چرخ وليک
من خاک همي گردم و او مي گردد
ماييم به صد هزار غم رفته به خاک
پيدا شده در جهان و بنهفته به خاک
اي بس که به خاک من مسکين آيند
گويند که اين تويي چنين خفته به خاک؟
با زهر اجل چو نيست ترياکم روي
کردند به سوي عالم پاکم روي
اي بس که نباشم من و پاکان جهان
بر خاک نهند بر سر خاکم روي
عطار به درد از جهان بيرون شد
در خاک فتاد و با دلي پر خون شد
زان پس که چنان بود چنين اکنون شد
گوياي جهان بدين خموشي چون شد
گاهي سخنم به صد جنون بنويسن
د گاه از سر عقل ذوفنون بنويسند
گر از فضلايند به زر نقش کنند
ور عاشق زارند به خون بنويسند

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج