Friday, January 6, 2012

ز نا پاکزاده مجویید امید

ز نا پاکزاده مجویید امید
که زنگی ز شستن نگردد سفید
ز نا پاکزاده امیدی بهی داشتن
همی خاک در بیزه انباشتن

اتفاقم به سر کوی کسی افتادست

اتفاقم به سر کوی کسی افتادست 
که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست
خبر ما برسانید به مرغان چمن 
که هم آواز شما در قفسی افتادست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر 
کار ما همچو سحر با نفسی افتادست
بند بر پای تحمل چه کند گر نکند 
انگبینست که در وی مگسی افتادست
هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند
مگر آن کس که به دام هوسی افتادست
سعدیا حال پراکنده گوی آن داند
  که همه عمر به چوگان کسی افتادست

Thursday, January 5, 2012

ياد دورانی که دورانم به دور يار بود

ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
صاحب اقبال بودم بخت من بيدار بود
در صف شاهد پرستان امتيازی داشتم
دلبرم در اردوی خوبان سپهسالار بود
حاليا هم حسن بسيار است اما بی نمک
... روی مهرويان آن ايام جوهردار بود
عقل مانع شد مرا از عالم ديوانگي
ورنه دامان بيابان بی در و ديوار بود
عشق اگر در کار و بار اين جهان می گذاشت
کرۀ مهتاب رفتن پيش من نسوار بود
عشقری در اين جهان يک سرپناهی هم نداشت
در ديار بيکسی جان داد و بی غمخوار بود
صوفی عشقری

اين شب ز بخت کيست که فردا نمشود

اين شب ز بخت کيست که فردا نمشود
بال سحر که بسته که پيدا نميشود

ای دل صبور باش و به تدبير تکيه کن
از آه و ناله ، درد مدوا نميشود
...
ديگر کشاد کار خود از غير کم طلب
اين عقده جز به دست خودت وا نميشود

بايد بهم رسيم که موجي شود بلند
هر قطره يي عليحده دريا نميشود

زاهد دعا مخوان به سر کشتگان عشق
هر بلهوس حريف مسيحا نميشود

آزاده گي به خون جگر غوطه خوردن است
هر داغ ديده ، لاله ً صحرا نميشود

دل را بسوز تا سخنت دلنشين شود
انشای شعر خوب به دعوا نميشود

رازق فانی

ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرتست

ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرتست
عشقبازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرتست
عشق دریای محیط و آب دریا آتشست
موجها آید که گویی کوههای ظلمتست
در میان لجه‌اش سیصد نهنگ داوری
... بر کران ساحلش صد اژدهای هیبتست
کشتیش از اندهان ولنگرش از صابری
بادبانش رو نهاده سوی باد آفتست
مر مرا بی من در آن دریای ژرف انداخته
بر مثال رادمردی کش لباس خلتست
مرده بودم غرقه گشتم ای عجب زنده شدم
گوهری آمد به دستم کش دو گیتی قیمتست
سنایی غزنوی

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
... بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم ؛
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم ؛
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم ؛
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم ؛
(مولوی)

Wednesday, January 4, 2012

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
... پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود