موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
قیصر امین پور
Monday, December 2, 2013
چو گل هر جا که لبخند آفرینی
چو گل هر جا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی
چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند
گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می پذیری
مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت «تبسم» کن، تبسم
به هر سو رو کنی لبخند بینی
چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند
گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می پذیری
مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت «تبسم» کن، تبسم
Sunday, December 1, 2013
شکست بخشی از زندگیست ...
شکست بخشی از زندگیست ...
اگر شکست نخورید ، نمی آموزید ،
و اگر نیاموزید ، هرگز تغییر نخواهید کرد ... !
اگر شکست نخورید ، نمی آموزید ،
و اگر نیاموزید ، هرگز تغییر نخواهید کرد ... !
اوشو
خودت را بپذیر ...
هر چه که هستی ...
حتی اگر نقصی هم داری ،
آن را بپذیر ...
تنها آن هنگام می توانی ...
دست از جنگ با خودت برداری ،
و آسوده باشی ... !
اوشو
هر چه که هستی ...
حتی اگر نقصی هم داری ،
آن را بپذیر ...
تنها آن هنگام می توانی ...
دست از جنگ با خودت برداری ،
و آسوده باشی ... !
اوشو
سهراب سپهری
زندگی درک همین اکنون است !
زندگی شوق رسیدن ...
به همان فردایی است،
که نخواهد آمد ...
تو نه در دیروزی ... و نه در فردایی ،
ظرف امروز پر از بودن توست ... !
سهراب سپهری
زندگی شوق رسیدن ...
به همان فردایی است،
که نخواهد آمد ...
تو نه در دیروزی ... و نه در فردایی ،
ظرف امروز پر از بودن توست ... !
سهراب سپهری
بگــــو دانـش ولــی از گــاه بگـذر
بگــــو دانـش ولــی از گــاه بگـذر
قـمـر بـنـویـس لیک از مـاه بگـذر
زبـانـت را بـبـرّد "خـان فـرجـنـگ"
قـبـولـش کُـن و یـا از جــاه بگـذر
قـمـر بـنـویـس لیک از مـاه بگـذر
زبـانـت را بـبـرّد "خـان فـرجـنـگ"
قـبـولـش کُـن و یـا از جــاه بگـذر
حسین منزوی
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپارم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
کوریم و نمی بینیم ، ور نه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم!
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپارم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
کوریم و نمی بینیم ، ور نه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم!
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
Subscribe to:
Posts (Atom)
-
سر و پا نغمه سوز و گداز است سر و پا آتش عشق و نیاز است سر و پا ناله هستم و خاموش است به ظاهر خاموش و باطن به جوش است چون آتشی سر تا به پ...
-
آن چيست كه آن را نخورد هرگز زن گر مـرد خورد قوي شود او را تن نرم است و لطيف است ولي در خوردن ...






