sitar

Tuesday, December 27, 2016

شاعر شهید قهار عاصی

بیا که گریه کنیم
به تلخکامی دوشیزه گان آواره
به بی زبانی دروازه های
بسته
شکسته 
به خاطر غم بسیار و شادمانی کم
به خاطر شب و روزی سیاه بی هنری
بی شعری
بیا که گریه کنیم
نه در تفاهم با عجز در بلی گفتن
که در مفاهمه با عشق
هزار سال سخن را و بیصدایی را
بیا که گریه کنیم
 بیا که گریه کنیم
به مرده گان خود و مرگهای تعلیمی
به زنده گان و سیه چالهای سوگ و سقوط
 برای عشق
برای زیبایی
برای سنگ سپیدی که یادگاری را
 در آن سیه کردیم
برای خاطره ها
- لحظه های زود گذر –
- برای بانگ نماز بزرگ آزادی
- بیا که گریه کنیم
- شبانگهان و خیالات دسته جمعی را
- فراخوانیم
- و زار گریه کنیم
برای آنچه که رفته ست
درودی همیشه بفرستیم
به کاروان بی بازگشت آسودن
بیا که گریه کنیم
چراغ کوچکی از حرفهای ناگفته
برافروزیم
ترانه های بهشتی دوستیها را
بلند کرده
به رهگذار نرفته
به باغهای مراد
فرود آییم
و پیش آز آن که گلو گیر مان شوند
صدا بکشیم
بیا که گریه کنیم
به جای هر چه که آواز نارسا دارد
به جای پل که در اندیشه اش نمی گنجید :
جدایی از همهء غصه ها غمی دارد !
بهار آواره ست
به شاخسار بلند
گلی نمشکفد
به ساز های من و تو
همه ترانهء خوشبوی گریه و زاری
کمال می یابد
بیا که گریه کنیم
بیا که گریه کنیم
به هر کلافه که رنگ تسلیت دارد
دروغ بافته اند
بیا که گریه کنیم
و تا که پیشتر از دیگران خجل نشویم
برای فرصت محتوم بی سرانجامی
بیا که گریه کنیم
سیاهدامنی روز های بی دردیست
دلم میان سرود بلند
 میسوزد
دریغم از در و دیوار باغ میاید
به قامت غم باغ
قبای دوختهء در زیان نمی آید
بیا که گریه کنیم
چه چنگهای پر آواز میزند دل من
بیا که گریه کنیم
ترانه بر لب و فریاد در گلو مانده
بیا که گریه کنیم
خرابه های فراموش گشته همسانند
بیا که گریه کنیم
برای همنفسی های امت قابیل
برای جامعه های شهید
زندانی
کنار یکدیگر از زاری و پریشانی
پناهگاه کشیم
و تا اعاده شود خونبهای ما
غم ما
و تار گان بریده شده
به دست معجزه یی که
هیچ امیدش نیست
به هم بپیوندند
و آفتاب دگر برفراز آب شود
و دستگاه دگر از برادری
دستهای دگر
به شانه ها بندد
خیال خام به سر پروریم و گریه کنیم
از آستانه ء گور جدایی و ماتم
نماز زاری را
به سوی مغرب دیدار ها ، نیایش ها
به سجده برخیزیم
و پرچم گنه نامرادیی خود را
به باد های یله تا جنوب ، تا دریا
رها سازیم
بیا که گریه کنیم
به سرزمین اجلها و مرگهای عبث
ترانه های بشارت
امید
آغازیم
به مویه های هم آهنگ ، ساز گاز شویم
شکوفه های نخستین فروردین باشیم
در این دیار نه دیوانه مانده نی عاشق
بیا که گریه کنیم
شبانه کس به هوای کسی نمیخواند
و نینواز شبانه
به نغمه های گدازنده دل نمی بندد
بیا که گریه کنیم
مه از کرانه ء خونین خاک میگذرد
و شبلکه پوشان
به زخمهای شمرده
جنابش را
به نیزه میبندند
ستاره گان تماشایی از فراز بدو
خموش و خسته نگه میکنند و میگذرند
طنین هول برانگیز نعره ء آشوب
سایه سارانرا
گرفته است
دلی اگر به امیدی توان تسلی داد
زبان نرمی نیست
سری اگر به خیال خوشی توان سبکید
صفای خاطر سرشار آشنایی نیست
بیا که گریه کنیم
سفارش از دیگران است و مرگ از دگران
بیا که گریه کنیم
تفنگهای مجانی
گلوله های مجانی نثار میدارند
و سال سال جوانمرگی است و هجرت و کوچ
بیا که گریه کنیم
جوان شدن چقدر ناخوش است
و حس مرگ چه مقدار ناسزاست
بد است
شکم گرسنه ترینان شهید میگردند
شکم گرسنه ترینان
به سوی مرگ فرستاده میشوند
بیا که گریه کنیم
شغال یاس به درگاه پوزه میساید
و گرگ زوزه به مستیش پنجه در پنجه است
بیا که گریه کنیم
به کودکان شب و انتظار و گرسنه گی
به مادران سیه چالهای ناامیدی
به مرد های نگونبخت ناگزیری و مرگ
در این دیار که هر رهگذر برای خودش
ترانه میخواند
امید وار به ساز بلند نتوان شد
- در این گذرگهء سیلاب ها و حادثه ها
- که هر کسی به خیال خودش
- چپر همی بافد
- توقع چه توان بست همسرایی را
- بیا که گریه کنیم
- من از گذرگهء سیلاب ها و حادثه ها
- فراز می آیم
- و از حوالیی بی آفتاب و بی باران
- گذار داشته ام
- هزار معرکه را قصه ام
- و هفت خوان شدن را
- گذشتانده ام
- بیا که گریه کنیم
 - بیا که گریه کنیم
شاعر شهید قهار عاصی
288 ارد
یبهشت

No comments:

Post a Comment