Sunday, May 24, 2015

نه وعدهء وصلم ده، نه چارهء کارم کن


نه وعدهء وصلم ده، نه چارهء کارم کن
من تشنهء آزارم، خوارم کن و زارم کن

مستانه بزن بر سنگ، پيمانهء عيشم را
وز اشک سحرگاهي، پيمانه گسارم کن

تا هر خس و خاشاکي، بوي نفسم گيرد
سرگشته به هر وادي، چون باد بهارم کن

خونابهء دل تا کي، در پرده کشم چون گل؟
از پرده برونم کش، رسواي ديارم کن

خاک من مجنون را، در پاي صبا افشان
دامان بيابان را، مشکين ز غبارم کن

گر شادي دل خواهي، آرامِ رهي بستان
ور خاطر من جویي، خون در دل زارم کن

#رهی‌معیری

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج