Friday, November 2, 2012

حافظ---مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک

از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو


تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار

تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو


گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش

دور خوبي گذران است نصيحت بشنو


چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن

بيدقي راند که برد از مه و خورشيد گرو


آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو


آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و بر

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج