Tuesday, November 27, 2012

باز روز امد به پایان,شام دلگیر است و من!


باز روز امد به پایان,شام دلگیر است و من!
تا سحر سودای ان زلف,چو زنجیر است و من!
دیگران سرمست و در اغوش جانان خفته اند!
انکه بیدار است و هر شب مرغ شبگیر است و من!
گفته بودم زودتر,در راه عشقت جان دهم!

بعد از این تا زنده باشم,عذر تاخیر است و من!

سبحه و سجاده و مهری مرتب کرده شیخ!

تا چه پیش اید خدایا,دام تزویر است و من!

هر گرفتاری کند تدبیر استخلاص خویش!

تا گرفتارش شوم,پیوسته تدبیر است و من!

منعم از کوشش مکن ناصح که اخر میرسم!

یا به جانان یا به جان,میدان تقدیر است و من!

از در شاه عالم لذتی حاصل نشد!

بعد از این در کنج حجله,خدمت پیر است و من!

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...