Thursday, May 1, 2014

ابوالقاسم لاهوتی

نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل آفرین دل مرحبا دل
ز دستش یک دم اسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل ؟
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل ؟
درون سینه آهی هم ندارم
ستمکش دل پریشان دل گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آید کجا عقل و کجا دل ؟

تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو
حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

No comments:

Post a Comment

وینستون چرچیل

كافی نیست حداكثر تلاش خود را بكنیم و در بهترین حد خود ظاهر شویم، گاهی لازم است كاری را در حد كفایت انجام دهیم.   وینستون چرچیل