Tuesday, May 20, 2014

قروغ فرخزاد


اي هفت سالگي

اي لحظه هاي شگفت عزيمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکي

که هيچ چيز نمي گفت ، هيچ چيز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم

و بصداي زنگ ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست

و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي ، دل بستيم .

بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود

از زير ميزها

به پشت ها ميزها

و از پشت ميزها

به روي ميزها رسيديم

و روي ميزها بازي کرديم

و باختيم، رنگ ترا باختيم ، اي هفت سالگي .

بعد از تو ما به هم خيانت کرديم

بعد از تو ما تمام يادگاري ها را

با تکه هاي سرب ، و با قطره هاي منفجر شده ي خون

از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم .

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم

و داد کشيديم :

" زنده باد ،،، مرده باد "

و در هياهوي ميدان ، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان

که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند ، دست زديم.

بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم

براي عشق قضاوت کرديم

و همچنان که قلب هامان

در جيب هايمان نگران بودند

براي سهم عشق قضاوت کرديم .

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم

و مرگ ، زير چادر مادربزرگ نفس ميکشيد

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده هاي اينسوي آغاز

به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند

ومرده هاي آن سوي پايان

به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند

و مرگ روي ان ضريح مقدس نشسته بود

که در چهار زاويه اش ، ناگهان چهار لاله ي آبي

روشن شدند.

صداي باد مي آيد

صداي باد مي آيد، اي هفت سالگي

برخاستم و آب نوشيدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند.

چقدر بايد پرداخت

چقدر بايد

براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت ؟

ما هرچه را که بايد

از دست داده باشيم ، از دست داده ايم

ما بي چراغ به راه افتاديم

و ماه ، ماه ، ماده ي مهربان ، هميشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي

و بر فراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

چقدر بايد پرداخت؟...

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج